بایگانیِ مارس, 2010
انواع آسیب شناسی جنبش سبز
هر چه قدر هم که خوشبین باشیم، نمیتوانیم این را انکار کنیم که جنبش سبز، علیرغم تمام دستاوردهایش، در رسیدن به اهدافش ناکام بوده. منظورم از اهداف، اهداف خیالبافانه و دور از دسترسی مثل سرنگون کردن نظام نیست، منظورم این است که بتواند حتی چند قدم کودتاچیان را به عقب براند. البته در یک مقطع کوتاهی بعد از عاشورا چنین اتفاقی در حال افتادن بود، بدین شکل که کودتاچیان به فکر این افتادند که با دادن امتیازاتی به اصلاحطلبان، آنها را از توده ساختارشکن سبزها جدا کنند ولی خیلی زود این سیاست را کنار گذاشتند.
در هر حال کودتاچیان تا به حال عقبنشینی محسوس و مشخصی نکردند و معنای این امر عدم موفقیت جنبش سبز است.
در بررسی اینکه چرا تا به حال و علیرغم حضور دلیرانه و میلیونی سبزها چنین اتفاقی نیفتاده، مطالب زیادی نوشته شده که میشود در سه دسته و از سطحی به عمیق اینطور تقسیمشان کرد:
دسته اول: نگاه «خارجی» یعنی بررسیهای که دنبال علت در خارج از خود جنبش سبزند؛ حالا به شکلهای مختلف و به طور مشخص «ناآگاهی توده» و طبقات پایین؛ اینکه این توده فریب احمدی نژاد را خورده اند و از حقانیت سبزها بیخبرند. با این نگاه استراتژی جنبش در این مرحله آگاه کردن ناآگاهان خواهد بود. مثال مشخص چنین نگاهی خود موسوی و این مصاحبه است. البته تا چند ماه پیش که این سبزها احساس بیشماری و موفقیت داشتند، نیاز زیادی هم به آگاه کردن ناآگاهان نمیدیدند ولی خب امروز شرایط فرق کرده است.
دسته دوم: نگاه «خارجی-داخلی». این گروه نگاه عمیقتری به قضیه دارد، یعنی در این نگاه مشکل دوطرفه است. درست که توده و طبقات پایین فریب خورده و متوهمند و باید آگاه شوند، اما بخشی از مشکل هم به خاطر بیتوجهی جنبش سبز به مطالبات گروههای مختلف بوده است و حالا جنبش وظیفه را دارد که این ضعف اساسی را برطرف کند. یک مثال چنین نگاهی این مطلب جالب یکی از جوانهای سبز است.
دسته سوم: نگاه «داخلی-(خارجی)». اما دسته سوم به نظرم عمیقترین نگاه را به قضیه دارد. یعنی مقدم بر عامل خارجی، به داخل توجه دارد. اینکه خود سبزها و میان خودشان هم روابط و ساختارها مدرن و انسانی نبوده است. مثالهایش زیاد است، برای نمونه میتوانم به بیانیه 17 موسوی و بحثهای بعدش اشاره کنم. فارغ از اینکه بیانیه را مثبت یا منفی ارزیابی کنیم، در این مسئله هیچ تفاوتی ایجاد نمیشود که تا پیش از آن اصولاً میان سبزها هیچ بحثی درباره مصالحه و شرایط مصالحه و خواسته های حداقلی جنبش سبز مطرح نشده بود و اولین بار به طور جدی بعد از بیانیه 17 بود که بحث مطرح شد. در حالی که در ساختاری مدرن و دموکراتیک، چنین اتفاقی محال است. جدا از رابطه رهبران و توده، در رابطه میان خود اعضای جنبش هم همین بدویت مشاهده میشد. حداقلهای کار جمعی و مدنی غایب بود. در حالی که میشد از همین امکانات اینترنت و به طرق مختلف برای بحث و نظرسنجی سر مسائل پیشاروی جنبش بسیار بهتر استفاده کرد، به علل مختلف چنین نشد و روابط از حد گپهای دوستانه فراتر نرفت و هیچ ساختار مدرن و دموکراتیکی شکل نگرفت.
اینکه چرا چنین اتفاقی نیفتاد و برعکس ساختارهای بدوی و غیردموکراتیک حاکم بر جنبش سبز با عناوین مختلفی مثل شبکه ای مورد ستایش قرار گرفت، باید در جای دیگری مورد بحث قرار گیرد، تنها به این اشاره کنم که یکی از دلایل مهم این امر این بود که چنین ساختارهایی با نوع زندگی خودمحورانه و فردمحورانه بسیاری از سبزها در هماهنگی کامل بود.
در هر حال همانطور که قبلاً گفتم یکی از معدود سبزهایی که به نظرم نگاه عمیقتری به دلایل ناکامی سبزها دارد، آگالیلیان است که به درستی اشاره به این دارد که کار گروهی و هماهنگی کافی میان سبزها وجود ندارد و «رشد اجتماعی فقط «با هم» نیست، «بینِ هم» هم هست.» آگالیلیان در مطلب اخیرش سعی کرده علت نبود کار گروهی و هماهنگی را در میان «ایرانیان» و نه فقط سبزها بررسی کند و در بررسی اش به علل فرهنگی و ذهنی رسیده. با اینکه به نظرم آگالیلیان سوال خیلی خوبی مطرح کرده، اما جوابش مورد پسندم نیست! درست است که میتوان «ایرانیان» را مورد بررسی فرهنگی و تاریخی قرار داد، اما چنین بررسیهایی به ما جواب سوالات مشخصتری که با شرایط روزمان سر و کار دارد، نمیدهد؛ سوالاتی مانند این سوال که چرا سبزها علیرغم حضور میلیونی خودشان نتوانستند کوچکترین قدمی در راه نفوذ به حوزه کار و اعتصاب بگذارند، ولی حدود ده هزار راننده شرکت واحد تهران یا هزاران معلم در سراسر ایران توانستند چنین کنند.
فکر کنم اینجاست که تحلیل طبقاتی و به قول قدیمیها، شرایط مشخص-تحلیل مشخص، شایستگی خودش را نشان میدهد، تحلیلی که علاوه بر اشتراکات میان اهالی یک کشور (اشتراکاتی که در تحلیلهای فرهنگی مورد تاکید قرار میگیرد)، به تفاوتها هم به همان اندازه توجه دارد. در همین جامعه؛ آدمهای مختلف به شیوه های مختلفی زندگی میکنند و این شیوه های مختلف، اثراتش را در نوع سیاست ورزیشان نشان میدهد.
امیدوارم در آینده این بحث را بیشتر و البته از موضع صد در صد برحق طبقاتی:) باز کنم.
پ.ن. یک نکته رو فراموش کردم بگم؛ آگالیلیان در نوشته قبلی تحلیل بهتری از علت فقدان کار گروهی و هماهنگی در میانمان کرده بود، یعنی به اتفاقاتی اشاره کرده بود که بعد از انقلاب اتفاق افتاده؛ «طی این سالها اتفاقی در جامعهی ما افتاده که متاسفانه زیاد بهش توجه نمیشه و اون اینکه از هر نظر فاصلهی بین آدمهای جامعه ما زیاد شده. … ارزشهای غیر انسانی که بهصورت سنت به ما تحمیل شده بود بهصورتِ فردی نفی شد و ما فکر کردیم با نفی اینها که بهگمانم کارِ درستی هم بود به آزادی میرسیم اما اشکالی که اتفاق افتاد این بود که ما چیزی «بینِ انسانی» جای اونها نگذاشتیم. تلاشمون برای آزادی تا حالا در حدِ نفیِ شخصی بوده نه ساختی جمعی.طی این سالها اتفاقی در جامعهی ما افتاده که متاسفانه زیاد بهش توجه نمیشه و اون اینکه از هر نظر فاصلهی بین آدمهای جامعه ما زیاد شده. نمیخوام امشب زیاد پر حرفی کنم در همین حد سرتون رو درد میآرم: ارزشهای غیر انسانی که بهصورت سنت به ما تحمیل شده بود بهصورتِ فردی نفی شد و ما فکر کردیم با نفی اینها که بهگمانم کارِ درستی هم بود به آزادی میرسیم اما اشکالی که اتفاق افتاد این بود که ما چیزی «بینِ انسانی» جای اونها نگذاشتیم. تلاشمون برای آزادی تا حالا در حدِ نفیِ شخصی بوده نه ساختی جمعی.»
به نظرم خط تحلیلی خیلی خوبیه که باید ادامه اش داد، نه اینکه در پیچاپیچ تحلیلهای فرهنگی چند هزار ساله گم و گور بشیم.
نوشته ای از روزهای اول کودتا
این نوشته رو حدود 10 روز بعد از کودتا در وبلاگ قبلی ام نوشته بودم، با اتفاقات اخیر و همچنین با بحثی که آگالیلیان درباره ضرورت رشد «بین هم» علاوه بر «با هم» بودن مطرح کرده، به نظرم دوباره منتشر کردنش بد نیست:
و نيزن كه دائم مينوازد ني/راه خود را دارد اندر پيش
نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388
خب اتفاقاتي كه در فاصله پست قبلي (روز پيش از انتخابات) و اين پست افتاد، آن چنان غيرقابل پيشبيني و تاريخساز بود كه بايد به تفصيل دربارهاش حرف زد. پيشنهاد خودم اين است كه اگر دوستان قديمي و جديد علاقه دارند، همانند گذشتههاي دور كه در فارومي (آخرينش فاروم گزاره) چنين بحثهاي را سر صبر پي ميگرفتيم، اين كار را بكنيم. اميدوارم دوستان حال و حوصلهاش را داشته باشند، اما درباره انتخابات و حوادث بعدش فعلا يك مسئله را كه به نظرم بسيار بسيار مهم است، مطرح كنم.
در بحثهاي انتخاباتي و از جمله همين پست قبلي كه دعوت به تحريم بود، همواره يك نكته را به مدافعان شركت در انتخابات تاكيد ميكردم. يعني در مقابل تمام استدلالهايشان درباره عواقب شركت يا عدم شركت (مثلا ادامه رياستجمهوري احمدينژاد) بر اين تاكيد ميكردم كه با توجه به ساختار جمهوري اسلامي و جناحهاي درون آن، اگر ميخواهيم آيندهاي داشته باشم، بايد مستقل شويم و هزينههايش را هم بدهيم. يعني اصل اساسي سياست تحريم از نظر من، فرضا اين نبود كه آمار رايدهندگان را پايين بياوريم تا جمهوري اسلامي بياعتبار شود و چيزهاي از اين دست، اصل سياست تحريم اين بود كه تجربه و يك شناخت اوليه از نظام جمهوري اسلامي، به ما اين را ميگويد كه تا زماني كه خودمان را از كليت نظام حاكم و تمام جناحهايش مستقل نكنيم و نهادهاي مستقل و در عين حال دموكراتيك خودمان را نسازيم، نبايد انتظار داشته باشيم كه روزي، حتي خيلي دور، در جامعهاي كه در آن حداقلهاي زندگي مدرن رعايت شود، زندگي كنيم. براي من راي دادن آنچنان خبط و اشتباه فاحشي نبود و نيست، آنچه واقعا مشكلساز است، فكر پشت سر راي دادن و پشتيباني از يك جناح است كه دقيقا در تقابل با استقلال و هويت مستقل است؛ اينكه منتظر باشيم تحولات دروني نظام شرايط بهتري براي زندگي و فعاليتهاي ما فراهم كند. در مقابل، دوستاني كه قصد راي دادن داشتند، مدام بر تاثيراتي كه اين تحولات دروني نظام بر زندگي ما ميگذارد تاكيد داشتند و متوجه اين نكته كليدي نميشدند كه مستقل شدن بلاخره هزينههايي هم دارد. ممكن بود راي ندادن باعث شود احمدينژاد باز هم بر سر كار بماند و راي دادن يك فرد بهتر را بر سر كار بياورد؛ اين مسئلهاي نيست كه كسي يا حداقل من بخواهم منكرش شوم. حرف من اما اين بود كه تجارب گذشته و منطق نظام جمهوري اسلامي اين را به روشني ميگويد كه تا وقتي براي طرد فرد و جناحي از نظام، توان خودمان را صرف تقويت فرد و جناحي ديگر بكنيم و بدينگونه كم يا بيش خودمان را وابسته به خواستهها و توان آن فرد و جناح بكنيم، جامعه مدني مستقل شكل نخواهد گرفت. اگر كمي به تجارب تشكلهاي مستقلي در فضاي بعد از دو خرداد توجه ميشد، ضرورت اين استقلال راحتتر درك ميشد.
در هر حال، همانطور كه گفتم من با راي دادن مشكل خاصي ندارم و به نظرم اشتباه فجيعي نميآيد، اما آن ايده و عملكرد وابسته (به يكي از جناحها) است كه واقعا دردسرزاست. اتفاقات بعد از انتخابات به نظرم اين را خوب نشان ميدهد:
خب تقلبي شد و مردم معترض شدند. براي نشان دادن اين اعتراض هم هيچ كم نگذاشتهاند، جمعيت ميليوني آمد و از نثار خون و درگير شدن با وحشيترين وحشيها دريغ نكرد. اما وقتي مردم نهادها و تشكلهاي مستقل خود را ندارد و وقتي تمام يا قسمت اعظم فعاليت قبليشان راي جمع كردن براي يك كانديدا بوده، امروز هم ناچارند منتظر همان كانديدا و نيروهاي به نسبه سازمانيافتهاش بشوند تا سرنوشت اعتراضات و فداكاريهايشان رقم بخورد. من واقعا خوشحالم كه موسوي و كروبي در قياس با خاتمي بسيار محكمتر در مقابل متقلبان و آدمكشان ايستادهاند و بلاخره توانستهايم تا حدي اعتراض و قدرت و شجاعت و مدنيتمان را نشان دهيم، اما در هر حال اين واقعيت تاسفبار را نميتوان ناديده گرفت كه امروز سرنوشت تمام جانفشانيهاي مردم در جايي گرفته ميشود كه در واقع «خانه نظام» است. خب عاقبت ايده «فقط احمدينژاد برود» بايد هم به اينجا ميرسيد كه امروز منتظر باشيم كه مثلا هاشمي رفسنجاني و چند آخوند در قم چه ميكنند، بلكه جنبش مردمي سرنوشت بهتري پيدا كند. (من با اللهاكبر گفتن مشكلي ندارم، اما امروز برايم جالب است كه كساني كه تا همين چند وقت پيش تمام مشكلات ما را از اسلام ميديدند، الله اكبرگويان و يا حسينگويان شدهاند و اگر لازم هم بشود نماز هم ميخوانند. وابستگي انسان را به بد روزگاري مياندازد:))
خب مصالح نظام كه در واقع مصالح دشمنان اكثريت مردم است، امروز شاهرودي و قاليباف و محسن رضايي را به اينجا كشاند كه با متقلبان سازش كنند. پيشبينياش خيلي سخت نيست كه دير يا زود جناحهاي ديگر نظام هم چنين كنند. مشكل شخصي هم با جناب موسوي يا كروبي ندارم و اميدوارم كه تسليم نشوند، اما دو راه بيشتر در جلوي روي چنين افرادي نيست: يا اينكه مانند خيليهاي ديگر سازش كنند يا اينكه كلاً قيد پايبندي به اين نظام ولايت فقيه و فصلالخطاب و نهادهاي قدرتش رو بزنند و بشوند يكي مثل ما خارج از اين نظام (مانند سازگارا و گنجي)!
خلاصه اينكه به نظرم اتفاقات اخير آن اصلي اساسي تحريم را به طرز قاطعانهاي پيش پاي ما گذاشته: يا استقلال و راه انداختن تشكلهاي مستقل و دموكراتيك يا كلا قيد سياست را زدن (ديگر آن راه بينابيني و ظاهرا معقول حمايت از يك جناح بر عليه جناح ديگر جذابيت خود را به شدت از دست خواهد داد). من فكر ميكنم و در واقع مطمئنم كه بعد از خاتمه يافتن اين دور از مبارزات و اعتراضات، عده بيشماري به سراغ گزينه دوم خواهند رفت، ولي در عين حال اميدوارم و به شدت اميدوارم كه تعداد خوبي هم جديتر به فكر راه اول بيفتند.
در خاتمه بد نيست كمي درباره اين راه اول بيشتر توضيح دهم تا سوءتفاهم نشود: مد نظرم صرفا اين نيست كه بايد تشكلها و جمعهاي وسيع و پرهياهويي مانند سنديكاي واحد يا كانون معلمان يا كمپين يك ميليون امضاء راه انداخت، البته كه اينها خوب هستند، اما در عين حال هر جمع كوچك و البته دموكراتيكي كه حول هر مسئله هرچقدرم هم كوچك كه شكل بگيرد ول در كارش جديت و تداوم و نظم داشته باشد، سنگبناي جامعه مدني مستقل آينده ما خواهد شد. در پس اين روزهاي پرهياهو و ميليوني به نظرم روزهايي خواهد رسيد كه نيازمند صبوري و آرامش و كارهاي كوچك است. فكر كنم براي كورها هم ديگر مشخص شده باشد كه زمينه براي كار وجود دارد، تنها مشكل اين است كه چه كسي تن به كار خواهد داد، مسئله اين است!
هشت مارس، روز جهانی زن، روز ما، مبارک!
افزوده: همه اشتباه میکنند حتی من. این سالها به نسبت عاقلتر شدم، ولی هنوز اون رگ حرکات عجولانه ام بعضی وقتا میگیره. این خداحافظی رو که پایین نوشتم نادیده بگیرید. از دوستانی که اینجا رو خواندند و جدی گرفتند، جدا عذر میخوام. حالا بقیه اش رو بخونین بد نیست، به خصوص اون قسمت مربوط به آگالیلیان که خیلی وقت بود میخواستم دربارهاش بنویسم. حالا امیدوارم بعدا باب بحثی که آگالیلیان مطرح کرده، بیشتر باز کنم و باز کنیم.
خب به دلایل مختلفی از جمله درگیریهای شخصی تصمیم گرفتم اینجا رو ببندم. قبلا دوستانی پیشنهاد داده بودند که اینجا باز بشه، هر وقت حسش بودم بنویسم و هر وقت نبود، ننویسم. ولی من ترجیح میدم که فعلا در وبلاگ رو تخته کنم، اگه یه زمانی تصمیم گرفتم دوباره بنویسم از طریق وبلاگ دوستان خبرش رو به این معدود خواننده بدم.
ممنون و به امید دیدار
پ.ن. الان متوجه شدم خیلی بدسلیقگی کردم که خداحافظی ام رو گذاشتم برای 8 مارس، اونم بدون یه تبریک خشک و خالی
جبران میکنم: هشت مارس، روز جهانی زن، روز ما، مبارک باد.
قول میدم یه روز، مثلا اول ماه می، اونم با یه برنامه بهتر برگردم:)
وصیتنامه: آقایون و خانمها! این آگالیلیان رو دریابید!
یکی از سبزهایی که دید سیاسیاش به یه نگاه عمیق اجتماعی مجهزه، ایشونه. من چند تا از نوشتههاش رو خیلی دوست دارم، به خصوص این یکی که به نظرم یه تحلیل رادیکال(=ریشهای) از عدم موفقیت جنبش سبز کرده. یکی از بدبختیهایی جنبش سبز همینه که درش سطحیترین و مزخرفترین تحلیلها و نظرات مورد استقبال قرار میگیره و بعد آدمایی مثل آگالیلیان مهجور میمونند.
خلاصه اگه سرخ نیستید، حداقل سبز آگالیلیانی باشید:)