انواع آسیب شناسی جنبش سبز
مارس 22, 2010 at 3:44 ق.ظ. 4 دیدگاه
هر چه قدر هم که خوشبین باشیم، نمیتوانیم این را انکار کنیم که جنبش سبز، علیرغم تمام دستاوردهایش، در رسیدن به اهدافش ناکام بوده. منظورم از اهداف، اهداف خیالبافانه و دور از دسترسی مثل سرنگون کردن نظام نیست، منظورم این است که بتواند حتی چند قدم کودتاچیان را به عقب براند. البته در یک مقطع کوتاهی بعد از عاشورا چنین اتفاقی در حال افتادن بود، بدین شکل که کودتاچیان به فکر این افتادند که با دادن امتیازاتی به اصلاحطلبان، آنها را از توده ساختارشکن سبزها جدا کنند ولی خیلی زود این سیاست را کنار گذاشتند.
در هر حال کودتاچیان تا به حال عقبنشینی محسوس و مشخصی نکردند و معنای این امر عدم موفقیت جنبش سبز است.
در بررسی اینکه چرا تا به حال و علیرغم حضور دلیرانه و میلیونی سبزها چنین اتفاقی نیفتاده، مطالب زیادی نوشته شده که میشود در سه دسته و از سطحی به عمیق اینطور تقسیمشان کرد:
دسته اول: نگاه «خارجی» یعنی بررسیهای که دنبال علت در خارج از خود جنبش سبزند؛ حالا به شکلهای مختلف و به طور مشخص «ناآگاهی توده» و طبقات پایین؛ اینکه این توده فریب احمدی نژاد را خورده اند و از حقانیت سبزها بیخبرند. با این نگاه استراتژی جنبش در این مرحله آگاه کردن ناآگاهان خواهد بود. مثال مشخص چنین نگاهی خود موسوی و این مصاحبه است. البته تا چند ماه پیش که این سبزها احساس بیشماری و موفقیت داشتند، نیاز زیادی هم به آگاه کردن ناآگاهان نمیدیدند ولی خب امروز شرایط فرق کرده است.
دسته دوم: نگاه «خارجی-داخلی». این گروه نگاه عمیقتری به قضیه دارد، یعنی در این نگاه مشکل دوطرفه است. درست که توده و طبقات پایین فریب خورده و متوهمند و باید آگاه شوند، اما بخشی از مشکل هم به خاطر بیتوجهی جنبش سبز به مطالبات گروههای مختلف بوده است و حالا جنبش وظیفه را دارد که این ضعف اساسی را برطرف کند. یک مثال چنین نگاهی این مطلب جالب یکی از جوانهای سبز است.
دسته سوم: نگاه «داخلی-(خارجی)». اما دسته سوم به نظرم عمیقترین نگاه را به قضیه دارد. یعنی مقدم بر عامل خارجی، به داخل توجه دارد. اینکه خود سبزها و میان خودشان هم روابط و ساختارها مدرن و انسانی نبوده است. مثالهایش زیاد است، برای نمونه میتوانم به بیانیه 17 موسوی و بحثهای بعدش اشاره کنم. فارغ از اینکه بیانیه را مثبت یا منفی ارزیابی کنیم، در این مسئله هیچ تفاوتی ایجاد نمیشود که تا پیش از آن اصولاً میان سبزها هیچ بحثی درباره مصالحه و شرایط مصالحه و خواسته های حداقلی جنبش سبز مطرح نشده بود و اولین بار به طور جدی بعد از بیانیه 17 بود که بحث مطرح شد. در حالی که در ساختاری مدرن و دموکراتیک، چنین اتفاقی محال است. جدا از رابطه رهبران و توده، در رابطه میان خود اعضای جنبش هم همین بدویت مشاهده میشد. حداقلهای کار جمعی و مدنی غایب بود. در حالی که میشد از همین امکانات اینترنت و به طرق مختلف برای بحث و نظرسنجی سر مسائل پیشاروی جنبش بسیار بهتر استفاده کرد، به علل مختلف چنین نشد و روابط از حد گپهای دوستانه فراتر نرفت و هیچ ساختار مدرن و دموکراتیکی شکل نگرفت.
اینکه چرا چنین اتفاقی نیفتاد و برعکس ساختارهای بدوی و غیردموکراتیک حاکم بر جنبش سبز با عناوین مختلفی مثل شبکه ای مورد ستایش قرار گرفت، باید در جای دیگری مورد بحث قرار گیرد، تنها به این اشاره کنم که یکی از دلایل مهم این امر این بود که چنین ساختارهایی با نوع زندگی خودمحورانه و فردمحورانه بسیاری از سبزها در هماهنگی کامل بود.
در هر حال همانطور که قبلاً گفتم یکی از معدود سبزهایی که به نظرم نگاه عمیقتری به دلایل ناکامی سبزها دارد، آگالیلیان است که به درستی اشاره به این دارد که کار گروهی و هماهنگی کافی میان سبزها وجود ندارد و «رشد اجتماعی فقط «با هم» نیست، «بینِ هم» هم هست.» آگالیلیان در مطلب اخیرش سعی کرده علت نبود کار گروهی و هماهنگی را در میان «ایرانیان» و نه فقط سبزها بررسی کند و در بررسی اش به علل فرهنگی و ذهنی رسیده. با اینکه به نظرم آگالیلیان سوال خیلی خوبی مطرح کرده، اما جوابش مورد پسندم نیست! درست است که میتوان «ایرانیان» را مورد بررسی فرهنگی و تاریخی قرار داد، اما چنین بررسیهایی به ما جواب سوالات مشخصتری که با شرایط روزمان سر و کار دارد، نمیدهد؛ سوالاتی مانند این سوال که چرا سبزها علیرغم حضور میلیونی خودشان نتوانستند کوچکترین قدمی در راه نفوذ به حوزه کار و اعتصاب بگذارند، ولی حدود ده هزار راننده شرکت واحد تهران یا هزاران معلم در سراسر ایران توانستند چنین کنند.
فکر کنم اینجاست که تحلیل طبقاتی و به قول قدیمیها، شرایط مشخص-تحلیل مشخص، شایستگی خودش را نشان میدهد، تحلیلی که علاوه بر اشتراکات میان اهالی یک کشور (اشتراکاتی که در تحلیلهای فرهنگی مورد تاکید قرار میگیرد)، به تفاوتها هم به همان اندازه توجه دارد. در همین جامعه؛ آدمهای مختلف به شیوه های مختلفی زندگی میکنند و این شیوه های مختلف، اثراتش را در نوع سیاست ورزیشان نشان میدهد.
امیدوارم در آینده این بحث را بیشتر و البته از موضع صد در صد برحق طبقاتی:) باز کنم.
پ.ن. یک نکته رو فراموش کردم بگم؛ آگالیلیان در نوشته قبلی تحلیل بهتری از علت فقدان کار گروهی و هماهنگی در میانمان کرده بود، یعنی به اتفاقاتی اشاره کرده بود که بعد از انقلاب اتفاق افتاده؛ «طی این سالها اتفاقی در جامعهی ما افتاده که متاسفانه زیاد بهش توجه نمیشه و اون اینکه از هر نظر فاصلهی بین آدمهای جامعه ما زیاد شده. … ارزشهای غیر انسانی که بهصورت سنت به ما تحمیل شده بود بهصورتِ فردی نفی شد و ما فکر کردیم با نفی اینها که بهگمانم کارِ درستی هم بود به آزادی میرسیم اما اشکالی که اتفاق افتاد این بود که ما چیزی «بینِ انسانی» جای اونها نگذاشتیم. تلاشمون برای آزادی تا حالا در حدِ نفیِ شخصی بوده نه ساختی جمعی.طی این سالها اتفاقی در جامعهی ما افتاده که متاسفانه زیاد بهش توجه نمیشه و اون اینکه از هر نظر فاصلهی بین آدمهای جامعه ما زیاد شده. نمیخوام امشب زیاد پر حرفی کنم در همین حد سرتون رو درد میآرم: ارزشهای غیر انسانی که بهصورت سنت به ما تحمیل شده بود بهصورتِ فردی نفی شد و ما فکر کردیم با نفی اینها که بهگمانم کارِ درستی هم بود به آزادی میرسیم اما اشکالی که اتفاق افتاد این بود که ما چیزی «بینِ انسانی» جای اونها نگذاشتیم. تلاشمون برای آزادی تا حالا در حدِ نفیِ شخصی بوده نه ساختی جمعی.»
به نظرم خط تحلیلی خیلی خوبیه که باید ادامه اش داد، نه اینکه در پیچاپیچ تحلیلهای فرهنگی چند هزار ساله گم و گور بشیم.
ورودی دستهبندی شده در: اجتماعي-سياسي. برچسبها: .
4 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید
1.
ايرج | مارس 22, 2010 در 7:41 ق.ظ.
سلام
احمدي نژاد ديروز در سخنراني خود در زمينه ي اختلافاتش با مجلس درباره ي «هدفمندسازي يارانه ها» به صورت تلويحي از ترديدهايي در زمينه ي اجرايي شدن اين قانون خبر داد.
يادت باشد كه آن قانون(؟!) چيزي نبود جز تقديم مقاديري پول ناشي از حذف يارانه ها به دولت تا هرطور مايل است خرجش كند و به كسي هم حساب پس ندهد.
به عبارتي شما مي بيني (به عينه هم مي بيني) كه لقمه اي به اين چربي را گذاشته اند جلوي اين گربه ي حريص و سيري ناپذير و او جرات نمي كند لقمه را بردارد و از رشد گستره ي اعتراضات به توده وحشت دارد و باز هم مي فرمايي «كودتاچيان عقب نشيني نداشته اند»؟!
سي سال است اين حاكميت به صورتي كاملا دلبخواه و بدون نگراني اقتصاد مملكت را به صورت آزمون و خطا و قدم به قدم به سمت تلاشي برده است. سي سال است بودجه نويسي و طرح هاي اقتصادي فقط و فقط در خدمت منافع بوروكراتيك و بعضا صنفي حكومتگران بوده است. حال كدام عامل بوده است كه ايشان را درباره ي قدمي به اين بلندي جهت حسينقلي خاني كردن اقتصاد و افساد كامل آن به ترديد واداشته است؟! جز عمل مستقيم سياسي مردم؟! جز حركتي كه حاكميت را به فكر انداخته و دچار وحشت از گسترده شدن آن كرده است؟!
كودتاچيان عقب نشيني نكرده اند؟! اصلا مگر هدف اصلي از كودتا جز اين بود كه با قرار دادن قدرت سياسي و اقتصادي مملكت در دست نيروهاي نظامي وابسته به حاكميت (سپاه) تمركز قدرت در كشور را به حد نهايي برسانند و آرزوي سي ساله ي خود (برقراري توتاليتاريسم در گردش امور مملكت) را تحقق بخشند؟!
اين صرفنظر (گيرم موقت) از هدف اصلي كودتا اگر عقب نشيني كودتاچيان نيست پس به چه چيزي قابل ترجمه است؟!
2.
پويا | مارس 24, 2010 در 3:57 ب.ظ.
سلام و تبریک
خب اینجا باید منظورم رو از عقبنشینی روشن کنم. یه مثال بزنم؛ مردم اسلامشهر فروردین سال 73 علیه نتایج سیاست تعدیل رفسنجانی شورش کردند. چه حاصل شد؟ از طرفی شورش به شدیدترین شکل ممکن سرکوب شد، تعدادی کشته و تعدادی زندانی شدند. رژیم متوجه شد که باید برای شورشهای شهری بیشتر آماده شود، به گردانهای ضدشورش خیلی بیشتر از قبل رسید ووو. ولی از طرف دیگه کل سیاستهای اقتصادی حاکمیت دچار چرخشی مهم شد و تعدیل به شکل قبلش کنار گذاشته شد.
کلا هم فضای سیاست و زندگی همیشه و حتی در بدترین شرایط سرکوب از این جور عقبنشینیها خالی نیست
مطمئنا کابوس 25 خرداد و کابوس جنبش سبز همیشه در ذهن کودتاچیان هست و خواهد بود و از این به بعد در هر حرکتی که انجام میدهند تاثیر خودش را خواهد گذاشت. در این شکی نیست. اما همانطور که شورش مردم اسلامشهر در سال 73 منجر به قدرتگیری مردم اسلامشهر و سر میز نشستن حاکمیت با انان نشد، اتفاقات چند ماه اخیر هم چنین نتیجه ای نداشت.
اینجا منظورم از عقبنشینی همین بود، اینکه جنبش بتواند کمی از مطالبات خودش را متحقق کند، مثلا به بخشی از مطالبات اصلاحطلبان و بیانیه 17 برسد. وقتی هم گفتم بعد از عاشورا روند عقبنشینی کودتاچیان داشت شروع مشد منظورم همان دعوت اصلاحطلبان به صدا و سیما و مذاکرات و وعده های پشت پرده بود. البته این روند زود متوقف شد.
برای یک جنبش هم عقبنشینی در معنای دومش است که بیشتر حائز اهمیت است، وگرنه بلاخره و در همه حال سرکوبگران بعد از یک سرکوب و موفقیت کامل باز هم از مرده معترضان میترسند، همانطور که از مرده مبارزان دهه شصت میترسند
راستی این کامنتتان را وردپرس جفنگ محسوب کرده بود و من تازه متوجه شدم. برای همین هم دیر منتشر شد
3.
Aga | مارس 24, 2010 در 1:57 ب.ظ.
چند نکته که بهنظرم میرسه:
یکی این که درست می گید من نگاهم تحلیلی نیست و بیشتر نظرات شخصی م رو توی وبلاگم می نویسم، و کلاً اتفاقات اخیر را بیشتر تغییری فرهنگی می بینم تا سیاسی. درست می گید تمرکزی روی شرایط فعلی به صورت دقیقاً زمان حال ندارم. بهنظرم سیاست تابع فرهنگه وآنچه به ما گذشته تکراری مدام بوده که به دورهی اخیر وابسته نیست. شباهتهای بسیاری بین دورهی اخیر و آنچه مسنترها از بعد از 28 مرداد نقل میکنند میبینم (با این تفاوت که برای اولین بار در تاریخ اخیر استبداد را به خارج از ایران وابسته نمیکنیم) اما تفاوتِ سطح فرهنگی همان اقلیتِ موجود در سبزها با گرایشهای متفاوت با گذشته بهنظرم میلی برای حرکتی تاریخی دارد و اینجا بهنظرم چیزی باید در تکتک افراد پخته شود تا طلسمِ توانایی انجام حرکتهای جمعی و غیر تودهیی شکسته شود که چون تحول افراد احتیاج به زمان دارد.
اما دوم در مورد معلم ها و کارکنان شرکت واحد تفاوتی هست با دیگران، گرچه این دو گروه هم تفاوت زیادی باهم دارند ولی هردو از نظر شغلی به صورت روزمره با جامعه و افراد بیشتری سروکار داند (پس قدرت هماهنگی بیشتری را از محیط کاریشان آموختهاند) و دوم این که وقت آزادتری از نظر ساعات کاری دارند و به این دو علت امکان تعامل آزادتری با محیط شان داند گرچه تحرک معلمان که پیشتر نادر بوده می تواند دلیل دیگری هم داشته باشد و آن این که در دوره ریاست جمهوری خاتمی کمی از نظر مالی به شان رسیدگی شد واین پیشینه نداشت و بعد دوباره سراشیبی قدرت خرید را طی کردند. فکر می کنم غیر از بررسی نیازهای طبقاتی به معنای فرهنگی، نگاه به قدرت خرید و رفاه مالی طبقات مختلف هم نقش مهمی بازی میکند و خواهد کرد. حس سقوط اقتصادی حداکثری و مقابل آن پشتوانه مادی داشتن برای جبران خسارتهای مادی هردو تقویتکنندههای انگیزش برای همکاری و تغییر هستند.
4.
پويا | مارس 24, 2010 در 4:26 ب.ظ.
سلام
من کی گفتم نگاهتان تحلیلی نیست؟ من فقط دو نوع تحلیل رو با هم مقایسه کردم، یک نوع تحلیل فرهنگی که دنبال اشتراکات چند هزار ساله مردمی که در سرزمین مشخصی به نام ایران زندگی میکنند، است. نوع دوم آن اشتراکات را در پس زمینه نگه میدارد، ولی برایش تغییرات اجتماعی سالهای اخیر و تفاوتهای موجود میان همین مردمی که به نام ایرانی شناخته میشوند، مهمتر است.
در مورد معلمها و رانندگان شرکت واحد. در مورد معلمان جسارتا باید بگویم کاملا اشتباه میکنید. در تمام این سالها و از جمله زمان خاتمی مانند اکثریت مردم ایران روند فقیرشدنشان متوقف نشده. اولین حرکات و از جمله تجمع جلوی مجلس و اعتصاب سراسری کل کشورشان در همان زمان خاتمی انجام شد و البته و صد البته سرکوب شد. در زمان احمدی نژاد اعتراضاتشان ادامه پیدا کرد و تجمعات باشکوهی مقابل مجلس داشتند. البته و صد البته که سرکوب شدند و سرکوب این دوره شان نسبت به دوره خاتمی شدیدتر بود. بعد از کودتا هم که سرکوب تمام عیار شده
اما حرف من همین است: باید نوع زندگی معلما و کارگر شرکت واحد و پزشک و وکیل و زن و مرد و ترک و کرد و شهری و روستایی و …. را بررسی کنیم تا ببینیم کدام بخش از جامعه ظرفیت تشکل و هماهنگی -البته تشکل مدرن و دموکراتیک- را دارد و کدام بخش ندارد. در مورد جنبش سبز هم چنین بررسی لازم است. به نظرم بخش بالای جنبش، یعنی جناح اصلاحطلب و سرمایه داران صنعتی و بخش مرفه طبقه متوسط به خاطر نوع زندگیشان چنین ظرفیتی ندارند و به دلایل بهره مندی از رانتهای موجود در نظام اقتصادی حاکم، حتی در اوج جنبش سبز هم به طرف محیط کار و اعتصاب نرفتند، در حالی که حداقل در هفته اول چنین ظرفیتی وجود داشت؛ اما بخشهای پایینی طبقه متوسط و جنبش سبز (مانند همین معلمان) و البته کارگرانی که در بخشهای مدرن اقتصادی فعالیت میکنند، چنین ظرفیتی دارند و فکر میکنم و امیدوارم آینده متعلق به همین بخشها باشد.
در هر حال موضوع قابل بحث به نظرم همین است: چه کسی میتواند تشکل و البته تشکل دموکراتیک بسازد و چه کسی نمیتواند. باید بررسی دقیقی از تحولات اجتماعی بعد از انقلاب و به خصوص بعد از جنگ داشته باشیم. به نظرم در مطلب قبلی تان هم چنین بررسی را شروع کرده بودید ولی در مطلب جدیدتان خودتان را در تحلیلهای چندهزار ساله فرهنگی گم و گور کردید!