بایگانیِ آوریل, 2010

و خداوند داریه را آفرید تا دشمن مردم در آسودگی و کاهلی زندگی کند

گنجی،
زیگزازیسیون یا همان گذار به دموکراسی

مطلبی از داریه عزیز

شاید بعد از زمان، قاضی صادق‌تری از بازار نتوان پیدا کرد. گزارش‌های رسمی و غیر رسمی حاکی از رشد بی‌سابقه‌ی بورس در زمستان ۸۸ و تکان خوردن نسبی بازار و قراردادهای دولتی و خصوصی پس از ۲۲ بهمن است.[1] در سالگرد انقلاب برخلاف تبلیغات صورت گرفته ورق به نفع سبزها برنگشت و حاکمیت در دو نمایش متوالی خیابانی پایه‌های خود را محکم‌تر نمود. اولین پیامد نبود چشم‌اندازی روشن برای جنبش سبز، کنار کشیدن فرصت‌طلبان است. اکبر گنجی مخالف جدی انتخابات و اصلاح‌طلبان پس از اعتراضات ِ براستی شوک آور پس از انتخابات، در چرخشی قابل توجه (و صد البته متداول در عرصه‌ی سیاست ایرانی) مدافع و توجیه‌کننده اعمال و نظرات طیفی شد که آنها را پیش‌تر عنصری ناکارآمد برای گذار به دموکراسی خطاب کرده بود. [2] گنجی که بخاطر دیدگاه‌هایش پایگاه چندانی در میان اصلاح‌طلبان نداشت، پس از ۲۲ خرداد مقالاتش را در سایت اصلاح‌طلب روزآنلاین منتشر کرد. مقالاتی که بخاطر رسالت تاریخی گنجی و احساس مسئولیتش برای تعیین سبز اورژینال و تقلبی، تفسیر بیانات رهبران عزیز و نکوهش هرگونه حرکت خارج از چارچوب اصلاح‌طلبان نوشته می شدند. پس از ۲۲ بهمن احساس مسئولیت و وجدان‌درد گنجی تا حد قابل توجهی فروکش کرد تا آنجاییکه در ۲۵ بهمن ماه در مقاله‌ای حیرت انگیز اختلافات خود با محسن کدیور را از روز عزل لیست کرده و او را «ولی فقیه جرس» نامید. بعید نیست که سرمقاله‌ی تند محمدقوچانی در ایرانداخت بر او ‌تاثیرگذار بوده باشد. گنجی که در چند مقاله به ۳ جنبنده‌ی جنبش(به تعبیر خرسندی) تاخته بود و آنان را بنوعی خارج از جنبش سبز میدانست، پاتک به مراتب شدید‌تری از محمد قوچانی دریافت کرد. از جنس پاتک موسوی به نبوی در پیش از انتخابات.(طنز فاطمه رجبی) انتشار بیانیه‌ی مشترک با کدیور باوجود این همه اختلاف‌های بنیادین و دیدگاه‌های توهین آمیز نسبت به ایشان، وجه ریاکارانه و فرصت‌طلبانه‌ی اکبر گنجی را به نمایش گذارد. گنجی چند تغییر موضع ۱۸۰درجه‌ای دارد که در زیر به تعدادی از آنها اشاره می‌کنم. آنچه مایه‌ی افسوس است، نظرات بسیار منطقی و منطبق بر واقعیت او در پیش از انتخابات است. اکبر گنجی در یکی از مصاحبه‌های خود با صدای آمریکا مدعی شد که قرائت‌های گوناگونی از خمینی موجود است (در پاسخ به پرسشی در رابطه با دلیل تاکید بیش از حد موسوی و کروبی به خمینی). او ادعا کرد خمینی پاریس با خمینی قم زمین تا آسمان متفاوت است. خود او در مانیفست جمهوری‌خواهی‌اش در 1381 می‌گوید: برخی از اصلاح‌طلبان‌، مدعی ارائه‌ قرائتی جمهوریخواهانه‌ از آراء آيت‌الله خمينی‌ا‌ند. گويی در دانش‌ هرمنيوتيك‌ هرج‌ و مرج‌ مطلق‌ حاكم‌ است‌ و لذا هر كس‌ مجاز به‌ هر قرائتی، حتی كاملاً متعارض‌ با متن‌، است‌ و يا گمان‌ میكنند دانش‌ هرمنيوتيك‌ مسيحا نفسی معجزه‌گر است‌ كه‌ میتواند از ته‌ چاه‌ اقتدارگرايی، دموكراسی و آزادی بيرون‌ كشيده‌ و تشنگان‌ را سيراب‌ كند. از آن‌ جالبتر اينكه‌ به‌ صراحت‌ میگويند ما نبايد بگذاريم‌ آيت‌الله خمينی در جبهه‌ مقابل‌ قرار بگيرد. مهم‌ نيست‌ كه‌ ايشان‌ به‌ دموكراسی و آزادی اعتقاد داشت‌ يا نه‌، ضرورتهای سياسی ايجاب‌ میكند كه‌ او در جبهه‌ دوم‌ خرداد باشد. لذا میگوييم‌ او جمهوریخواه‌، دموكرات‌ و آزاديخواه‌ بود. اين‌ رويكرد، استفاده‌ ابزاری برای مقاصد سياسی نام‌ دارد، نه‌ هيچ‌ چيز ديگر.[3] گنجی در مقاله‌ی ساختار سلطانی جمهوری اسلامی می‌نویسد[4]: پروژه‌ی دموکراتیزاسیون در برابر پروژه‌ی سلطانیزاسیون قرار دارد. با زدن سلطان و کنار نهادن وی، لزوماً دموکراسی محقق نخواهد شد. کنار نهادن نظام سلطانی شرط کافی نظام دموکراتیک نمی‌باشد، اما کنار نهادن نظام سلطانی شرط لازم فرایند دموکراتیزاسیون است…نظام سلطانی دموکراتیک، مفهومی پارادوکسیکال است. بدین ترتیب، تغییر ماهیت سلطانی نظام، بخشی از فرایند گذار به دموکراسی است.۲۲ بهمن ۱۳۸۷ مقایسه کنید با نظر آشفته و کاملاً بی‌ربط زیر[5] (به غیر از جمله‌ی کاملاً درست آخر). چگونه می‌توان بدون سرنگون کردن دیکتاتوری (گنجی رژیم را اصلاح‌پذیر نمی‌داند.) به دموکراسی رسید؟! هدف مبارزان سرنگونی رژیم است، یا رسیدن به نظام دموکراتیک کثرت‌گرای ملتزم به حقوق بشر؟…اگر معتقدان به سرنگونی رژیم نشان دهند که از راه سرنگونی و انقلاب می‌توان به دموکراسی رسید، همه‌ی دموکراسی خواهان با آن‌ها در یک جبهه قرار خواهند گرفت. در صورت اثبات چنان مدعایی، همه‌ی معتقدان به این راه باید آستین‌ها را بالا زنند، به ایران بازگردند و رژیم را سرنگون سازند. ۵ شهریور ۱۳۸۸ گنجی در مانیفست جمهوری خواهی و بیان ناسازگاری مابین اسلام و جمهوری: گويی‌ جمهوری‌ تمام‌ عيار هيچ‌ تعارضی‌ با دين‌ نداشت‌ و تنها دو مشكل‌ پيش‌ روی‌ بود: يكی‌ عدم‌ رضايت‌ عمومی‌ و ديگری‌ عدم‌ سازگاری‌ با سطح‌ توسعه‌ ايران‌. پرسش‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر اين‌ دو مشكل‌ و مسأله‌، رفع‌ و حل‌ شوند، يعنی‌ اكثريت‌ مردم‌خواهان‌ جمهوری‌ تمام‌ عيار باشند و پيش‌ شرطهای‌ اجتماعی‌ آن‌ آماده‌ و حاضر باشد، آيا فقها نظراً حاضر به‌ تأييد يك‌ نظام‌ جمهوری‌ تمام‌ عيار خواهند بود؟…گر نظام‌ جمهوری‌ با دين‌ اسلام‌ تعارض‌ نداشت‌…احتمالاً وضع‌ دموكراسی‌ در ايران‌ بهتر بود و ما مراحلی‌ از فرايند را طی‌ كرده‌ بوديم‌ و شايد نيازی‌ به‌ انقلاب‌ نمی‌افتاد. گنجی در مقاله‌ی «نظام الهیاتی‌ای که موجه‌ساز سلطه است[6]» اشکال را نه از ذات اسلام که ناشی از قرائت نادرست از این دین رحمانی می‌داند: رجوع کنید به مصاحبه‌ی خلجی با نیکفر دفاع ایدئولوگ‌های درباری از اسلام چیزی جز دروغ و اهانت و بهتان نیست. اینها که جز زندان و شکنجه و اعدام، زبان دیگری نمی‌دانند، الهیات سلطانی‌ای مطابق با شیوه‌های زمامداری پادشاهان مطلقه برساخته‌اند. نباید فریب این مدعای کاذب را خورد که خداوند دستور داده است تا فقیهان بر مردم حکومت کنند.۲۰ اسفند ۱۳۸۸ گنجی علاقه‌ی عجیبی به بازی با کلمات و تئوری‌بافی دارد. او با اتکا به نظرات ماکس وبر رژیم ایران را نظامی سلطانی قلمداد می‌کند و تاکید می‌کند: پرداختن به [سلطانی بودن رژیم] اهمیت ویژه‌ای در فرایند گذار به دموکراسی دارد. برای این‌که برمبنای نوع رژیم دیکتاتوری (دیکتاتوری‌های نظامی، دیکتاتوری‌های فاشیستی و توتالیتر، دیکتاتوری‌های سلطانی)، نوع گذار تفاوت خواهد داشت. ایشان در مقاله‌ی «فرایند بسط و تحکیم سلطانیزم در ایران» [7]با توجه به اسمی که بر روی فرزند نسلشان گذاشته‌اند، انتخابات پس از رهبری خامنه‌ای را بررسی می‌کنند. حال چرا از دوران خمینی آغاز نکرده‌اند، عاقلان دانند. در مقاله‌ای دیگر او دو اسم تازه برای انقلاب کشف می‌کند (کل گرایانه و اجتماعی). محتوا، جذابیت سخن و خود استدلال افراد اغلب برای گنجی اهمیت چندانی ندارد. او حکم را می‌گیرد تا بواسطه‌ی مقام حاکم، مخاطب را قانع و ساکت کند. آزادی خوب است چون جان لاک گفته. اصلاحات راه مناسبتری است چون پوپر فتوا داده. قرمه‌سبزی خوشمزه است چون نجف دریابندری تایید کرده. نوع دیگری از این بلاهت در مباحثه‌ای بی‌سر و ته و نامربوط به مشکلات جامعه مابین علی پایا و یحیی خاموش دیده می‌شود که سرانجام با لیست کردن چند دست کتاب از سمت پایا پایان می‌پذیرد. از جنس برنامه‌های کارشناسی شبکه‌ی ۴ صداوسیما که گویی روشنفکران اهل مریخ مشغول بحث درباره‌ی مشکلات سیاره‌یشان هستند و به حمدالله در راس هرم کشوری بنام ایران در کره‌ی زمین هم ایرادی به چشم نمی‌آید. جمهوری اسلامی نظامی است سرکوبگر است که حق و حقوقی برای مردمش قائل نیست. حال چه فرقی می‌کند اسم این نظامْ دیکتاتوری، فاشیستی، سلطانی، پیتزای قرمه‌سبزی یا… باشد؟ نوع گذار چه ربطی به اسم حکومت دارد؟ نوع سرکوب و نوع گذار در بسیاری از حکومت‌ها مشابه است. بسیاری از حکومت‌های نظامی در آمریکای لاتین بدون سرکوب و خشونت سرنگون شدند در مقابل بعضی از حکومت‌های سلطنتی بدون زور اسلحه تسلیم خواست مردم نشدند. همان حکومت‌ها در شرایط مناسب مخالفینشان را سرکوب کرده‌اند. مشکل ایران معناهای مثلاً متفاوت از سکولاریسم نیست. مشکل وجود نهادها و قوانینی است که فرآیند قانون گذاری را به دستورات شرع محدود می‌کند. بحث بر سر اینکه سکولاریسم در ترکیه از نوع فلسفی است یا سیاسی یا فراتر از آن، ترکیه با چه رویی از آرمان‌های لغت مقدس سکولاریسم فراتر رفته و به لائیسته رسیده، شاید در کلاس‌های علوم‌ سیاسی جذاب باشد اما لغت‌سازی و بازی با کلمات گره‌ای از مشکلات مردم با حکومت مذهبی ایران وا نمی‌کند.(در همین زمینه) سوئیس لائیک نیست اما اذان و مناره را ممنوع می‌کند، ترکیه سکولار است اما برخوردی لائیک دارد. لخ والسا کارگر ساده‌ای بود که نه از فرآیندهای گذار به دموکراسی آگاه بود و نه چیزی از فلسفه می‌دانست. او در عرصه‌ی عمل ملتش را در گذار به دموکراسی همراهی و رهبری کرد. کریم سنجابی نیز با دکترای حقوق از فرانسه به این نتیجه رسید که «محتوای جمهوری اسلامی دموکراتیک است» و همراه با ملتش به قعر چاه رفت. محمد قائد در کتاب ظلم، جهل و برزخیان زمین می‌نویسد: ايراد به اهل قلم و نظر در ايران كه چرا براى دخالت در مباحث جارى ميان حافظان سنتگراى دين و نوانديشانِ دينى اشتياق نشان نمى‏دهند وارد نيست. نتيجۀ چنين مباحثى در عمل و در عرصۀ موازنه خرده‏فرهنگ‏ها در سطح جامعه تعيين خواهد شد، نه طى مجادلاتى فلسفى. احتمالاً بخشى از مسئله ناشى از اين سوءتفاهم است كه گويا فلاسفۀ غرب به فكر مردم شكل داده‏اند. در واقعيت امر، جوامع غرب راهى را مى‏پيمودند كه به بركت تجارت و صنعت و البته اعزام قواى نظامى به پنح قارّه گشوده مى‏شد، و در آن زمان براى هيچ‏كس روشن نبود كه آن چه راهى است و به كجا خواهد رسيد. در آن ميان، فلاسفه هم حرفهايى مى‏زدند. خطاست كه گمان كنيم نظر كانت و امثال او تعيين مى‏كرد جامعۀ آلمان به كدام مسير برود. تحولاتى اتفاق مى‏افتاد و آن گاه فيلسوفان دربارۀ ماهيت و چرايى ِ برخورد انسان به فكرهايى كه از شرايط جديد زاييده مى‏شد نظر مى‏دادند و آن فكرها را مدوّن مى‏كردند. بدون پايه‏هاى واقعىِ فكر، ورود انديشه فلسفىِ ناب هم كارگشا نيست، يا به آن اندازه مؤثر نيست، يا براى تأثيرگذارى نياز به زمانى بسيار بيش از آن دارد كه ابتدا تصور مى‏شود. ورق‏زدنِ پرونده ماركس و سارتر دشوار نيست اما نوانديشانِ دينى مى‏توانسته‏اند وظيفه مبرم‏ترى براى خود قائل شوند: نقد اصولىِ آنچه پيرامونشان اتفاق مى‏افتد[...] اگر متفكّرِ ديندار در اين منطقه خطرناك قادر نيست يا جرئت ندارد در اظهار نظر پيرامون آنچه واقعاً به او مربوط است پيشقدم شود، اهميت چندانى ندارد كه نظر «دكتر» و ساير نوانديشانِ دينى دربارۀ امپرياليسم و مدرنيته و هايدگر و پوپر چيست. چراغى كه نتواند وظيفه اساسى‏اش را انجام دهد و خانه را روشن كند بعيد است كه بر راههاى پرپيچ‏وخم و صعب‏العبور پرتوافكن شود. هايدگر در زبان انگليسى به سبب عضويتش در حزب نازى و دوستىِ مبهمش با هانا آرنت (رابطه‏اى رؤيايى براى يك پرُفسورِ فيلسوف) موضوعيت دارد، و هانا آرنت عمدتاً به اين سبب موضوعيت دارد كه سر از دانشگاه هاروارد درآورد، همسر رئيس آن دانشگاه شد و كتابهايش جايى براى خود يافت. در حالى كه صليب شكستۀ نازيسم همچنان در سقف ايستگاه راه‏آهنِ تهران خودنمايى مى‏كند و تهران داراى محله‌اى به نام نازى ‌آباد است، محتويات ثقيلِ نثر فلسفىِ آلمانى كه در زبان فارسى نمى‏گنجد در اين اقليم از آن هم بلاموضوع‏تر است. اقبال لاهورى زمانى صحبت از «اسرارِ بيخودى» كرد. در چنين اوضاع و احوال گيج‏كننده‏اى، موضوعهايى مبرم آشكارا ناديده مى‏مانند، اما سودائيانِ عالمِ پندارْ موضوعهايى خودبافته را بيخودى به‏عنوان اسرارِ معرفت جا مى‏زنند. گنجی هم اکنون مشغول بررسی ادبیات چهره‌ها و گروه‌های مختلف است. از اینکه سلسله مقالاتش چه زمانی به «بررسی ادبیات بچه‌های میدان شوش» خواهد رسید بی‌خبرم اما می‌توان امیدوار بود که پس از دریافت جایزه‌ی فریدمن مواضع خود را مجدداً بررسی کند. بی‌شک تعهد اخلاقی به لیبرالیسم بسیار مفیدتر و کارسازتر از تعهد به اسلام ناب اصلاح‌طلبانه خواهد بود.

[1] تكرار ركورد تاريخي بورس و رشد 5 درصدی در 6 روز

http://www.aftabnews.ir/vdcg7y9y.ak93n4prra.html

[2] وقتی از این جنبه به موضوع نگاه کنیم، می‌بینیم در حال حاضر اگر خاتمی رییس جمهور شود یا یکی دیگر از اصلاح طلبان، کمک چندانی در راستای گذار به دموکراسی نیست. واقعیت این است که در این نظام سیاسی افراد مشخصی می‌توانند رییس جمهور شوند. کسانی که در جبهه اصلاح طلبان کاندیدای ریاست جمهوری هستند، نگران هستند که رد صلاحیت می‌شوند یا خیر، و اینکه در انتخابات تقلب می شود یا خیر. هر کدام از اینها اگر بر فرض هم رییس جمهور شوند، تاثیری بر گذار به دموکراسی جامعه ایران نخواهد داشت.

http://www.radiofarda.com/content/f5_akbarganji_The_Latter_Day_Sultan/472951.html

[3] مانیفست جمهوری خواهی گنجی

[4] http://zamaaneh.com/idea/2008/02/_42.html

[5] http://www.rahesabz.net/story/835

[6]

مانیفست جمهوری خواهی گنجی

[7]

http://www.rahesabz.net/story/835

آوریل 26, 2010 at 2:59 ب.ظ. بیان دیدگاه

جنبش سبز و کاسه‌های داغتر از آش

برای اولین بار، سر همین انتخابات اخیر بود که وارد بحث و جدل جدی شدم. تا قبل از این هیچوقت قضیه انتخابات جمهوری اسلامی اینقدر به نظرم جدی نمی‌آمد، البته این انتخابات هم خیلی با انتخاباتهای قبلی فرق نداشت، فرقی اگر داشت در این بود که من فکر میکردم باید این بار در حد توان خودم جلوی این موج دنباله‌روی از بخشی از نظام بایستم و مبلغ حرکت و فعالیت مستقل باشم.

در هر حال به طور طبیعی موضعم در اقلیت محض بود و مجبور بودم با طیف خیلی گسترده‌ای برخورد داشته باشم. خب یکسری دوستانی بودند که تجربه سالها فعالیت اجتماعی و مدنی را داشتند. واقعا برایم جای تاسف داشت که چنین افرادی که خود باید مبلغ حرکت مستقل باشند، این چنین خود را در موضع ضعف و اجبار به شرکت در انتخابات میبینند. موضع این دوستان برایم نشانه‌ مهمی از ضعف جامعه مدنی مستقل و دموکراتیکمان بود. مسئله ضعف فردی آنها نبود و بحران بحرانی بود که دامن همه‌مان را گرفته بود. اما بحث کردن با این دوستان هر چه داشت، اعصاب خردی شخصی نداشت. خود آنها هم بهتر از من میدانستند که در این انتخابات قرار نیست اتفاق خاصی بیفتند، تنها انتظار دوستان کمی فضای بیشتر برای نفس کشیدن و کم شدن فشار روی جامعه مدنی بود و بس

اما مصیبت اصلی بحثهای انتخاباتی، بحث با افراد تازه‌کار و بی‌تجربه‌ای (نه الزاماً کم سن و سال) بود که گویی میخواستند جبران همه کم‌کاریها و عاطل و باطل بودن چند ساله‌ خودشان را از دیگران بگیرند. برای ایشان انتخابات عرصه حق و باطلی بود که در آن سرنوشت آینده کشورمان تعیین میشد.  تحریمی به نظرشان خائنی بود که دست در دست احمدی‌نژاد گذاشته تا آینده زیبای این دوستان را نابود کند. مصیبتی بود بحث کردن با این نادانان عرصه سیاست

اما ماجرا به انتخابات ختم نشد. اعتراضات بعد که شروع شد، لشکر تازه‌نفسی به لشکر قبلی افزوده شد، لشکری که حال با شرکت در تجمعات خونین دیگر احساس خاص مبارز و انقلابی بودن هم کسب کرده بود و تصور میکرد که مبارزه سیاسی از 23 خرداد سال 88 آغاز شده. باز هم به سیاق آن لشکر قبل انتخابات، صحنه، صحنه حق و باطلی تصور میشد که هر کس یا با ماست یا بر علیه ما. شرکت نکردن یا حتی شرکت انتقادی در تجمعات از نظر این لشکر، مصداق عافیت‌طلبی و بیعاری و هزار درد شخصی دیگر بود. روی دیگر این نگاه ساده‌اندیش هم زیبایی بیحد و حصری بود که در جنبش سبز وجود داشت. همانطور که لشکر پیش از انتخابات سعی میکرد موسوی را فرشته نجات نشان دهد، این تازه‌واردان هم تصویری به شدت ساده‌بینانه از جنبش سبز و تمام اجزایش ارائه میدادند: مبارزه حق و باطل و مظلوم و ظالمی در کار بود و وظیفه هر فرد شرکت در جنبش بود. شرکت نکردن هم که نشانه بیعاری بود.

اما همین به ظاهر دوستان و در عمل دشمنان، بدترین ضربه‌ها را به جنبش زدند: در حالی که جنبش دچار مشکلات ساختاری گوناگونی از رهبری و سازماندهی گرفته تا خیلی مسائل دیگر بود، این غیوران، تمام وظیفه خود را در این میدیدند که موجود موهومی به نام مردم و مبارزه‌شان علیه ظلم را ستایش و دشمنان را لعنت کرده و آینده زیبایی را در دو قدمی جنبش تصویر کنند. طبیعی است که کسی که نمیتواند به انتقادات بیرونی گوش دهد، نخواهد توانست خود و از درون جنبشش را نقد کند.

سادگی و در واقع بلاهت این لشکر آن چنان بود که برای ناتوانی جنبش در جذب طبقات و گروههای اجتماعی مختلف -از کارگران گرفته تا کردها و ترکها و ..- و حتی فعالین سندیکایی، به دنبال توضیحات شخصی -بیعاری، شکم‌پرستی یا به قول بعضی عشق به سیب‌زمینی و روی کاناپه لم دادن و چنین مزخرفاتی- بود. البته این افراد هیچوقت این سوال را برای خودشان مطرح نکردند و احتمالاً نمیکنند که اقوامی مانند کردها و یا حتی ترکها که سابقه سالها مبارزه سیاسی بسیار سخت علیه جمهوری اسلامی را داشته‌اند، چرا حمایت جدی از جنبش تماماً برحق سبز نمیکنند.

خب تب تند زود به عرق مینشیند و با افت جنبش چند وقتی است که اینان به لانه خود خزیده‌اند، اما سادگی است که تصور کنیم نسلشان از روی زمین برداشته شده یا اینکه همه‌شان متنبه شدند؛ چند وقت دیگر که دوباره جنبش سبز یا هر جنبش دیگری پا بگیرد، باز هم خواهیم دید که عده‌ای تازه‌وارد یاعلی گویان و یاحسین‌گویان وارد صحنه شده و سعی میکنند هر منتقدی را با تهمتی شخصی سر جایش بنشانند، هرچند اینبار مطمئنا سلاحشان کندتر از قبل  شده و در مقابلشان خیل سبزها و غیرسبزهایی را خواهند دید که از مبارزات سخت چند ماهه، درس انتقاد و درس انتقاد از خود آموخته‌اند.

پ.ن. به سیاق خیلی مواقع دیگر، بدم نمی‌آمد که مصداقهایی نزدیک و دور از این لشکر صاحب زمان و حقیقت ارائه کنم، ولی گفتم شاید شخصی شدن اینجور بحثها به کل مطلب آسیب بزند.

آوریل 9, 2010 at 9:10 ب.ظ. بیان دیدگاه


گاه‌شمار

آوریل 2010
ش ی د س چ پ ج
« مارچ   ژوئن »
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930

نوشته‌ها بر اساس ماه

نوشته‌ها بر اساس دسته


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.