خوشنشینهای جشن سبز و نظام اخلاقی سوداگرانه
دسامبر 8, 2010 at 1:48 ق.ظ. 5 دیدگاه
سریال خوشنشینها را که میدیدم٬ نکتهای در شخصیتپردازی کلاهبرداران چند میلیاردی داستان برایم جالب بود. اینکه آدمهایی که به راحتی آب خوردن زندگی دیگران را ویران میکنند٬ چگونه در آنی و بر اثر اتفاقی کوچک مانند قهر همسر٬ نادم و متحول شده و به جرگه خوبها میپیوندند. کلیتر بگوییم: ظاهرا در چنین دنیایی٬ خوبی و بدی چندان از هم فاصلهای ندارند و تبدیل آدمی خوب به بد یا برعکس خیلی راحت و در آنی ممکن است.
کمی دقیقتر که به این سریال و فیلمهای مشابه و همچنین عرصه واقعیت نگاه کنیم خیلی راحت میتوان آن معیاری را یافت که آدمیان هر لحظه میتوانند با کسب آن به خوبها میپیوندند: در انتزاعیترین سطحش٬ تسلیم در برابر خدا که در تسلیم برابر قانون٬ دولت و قدرت حاکم تجسم مییابد.
البته در دنیای واقعی نیز چنین است: آدمهایی که با معیارهای سنتی ظاهرا در جرگه ناپاکاناند -حمید مولانا و بهبهانی وزیر راه برای مثال- به صرف در خدمت قدرت قرار گرفتن٬ از خدمتگزاران محسوب میشوند و آدمهایی که ظاهرا همه معیارهای سنتی خوب بودن را دارند٬ طرد و رانده میشوند.
میتوان اخلاقیات فوق را چنین خلاصه کرد: تو٬ فارغ از زندگی و اخلاقیات شخصی و اجتماعیات٬ تا وقتی در جهت مصالح قدرت سیاسی ما گام برمیداری از خوبانی و هر آن که چنین نکنی٬ به شیاطین پیوستهای. معیار سادهای است و گذر از این سوی آن به آن سو٬ خیلی سریع میتواند اتفاق بیفتند٬ همانگونه که برای بسیاری از کارگزاران سابق نظام اتفاق افتاده است.
بالطبع یکی از مشخصههای چنین اخلاقیاتی چرخشهای سریع در ارزیابی از افراد و گروههاست: فرد و گروهی که تا دیروز بد ارزیابی میشد٬ به صرف تغییر شرایط سیاسی و همگامی فعلیاش با منافع ما٬ خوب ارزیابی خواهد شد.
بگذارید در یک کلام این اخلاقیات را اخلافیاتی تجاری و کوتهنگر بنامیم٬ بدون توجه به گذشته و آینده طرف٬ همه چیز در آنی و بر طبق معیار منفعت لحظهای ما سنجیده میشود.
شاید تا اینجا همه چیز بدیهی به نظر برسد و طبعا کسی هم مخالف نباشد٬ اما مساله این است که این اخلاقیات نه فقط اخلاقیات حاکمان بلکه تا حد زیادی اخلاقیات حاکم بر جامعه ماست.
بر جنبش سبز نیز دقیقا چنین اخلاقیاتی سلطه داشت و تنها معیار ارزیابی٬ مصالح آنی و سیاسی جنبش سبز بود.
اولین چرخش در ارزیابی٬ خیلی سریع و در چند ماه پیش از انتخابات اتفاق افتاد: تصور میشد که خاتمی کاندیدای مناسبی است و موسوی به خاطر عقاید بسته و سنتی خود نمیتواند در جلب آراء موفق باشد. اما و به هر دلیل موسوی کنار نکشید. اگر تا پبش از این و با تصور کاندیداتوری خاتمی٬ موسوی چندان محلی از اعراب نداشت٬ بعد و برای چند روز در میان سبزها خشم و کینه نسبت به موسوی جوشید. اما میبایست با وضعیت جدید کنار آمد که همینگونه هم شد. کمکم کمپینهای تبلیغاتیای شکل گرفت و تمام تصورات گذشته از موسوی به عنوان فردی سنتی و عقبمانده در دهه شصت خیلی سریع فراموش شد. حال او قهرمانی بود که قرار بود احمدینژاد را شکست دهد.
از سوی دیگر و در میان بخشی از تحریمیان یا مخالفان موسوی هم چنین چرخشی انجام شد. اگر تا شب ۲۲ خرداد موسوی به دلایل مختلف و از جمله سیاستهای ضدچپ و ضدکارگری دهه شصتش نقد میشد٬ یکشبه او به مبارزی استوار علیه ظلم و جور بدل شد. البته موسوی تغییری نکرده بود و هیچ آدمی هم یکشبه نمیتواند چنین تغییری بکند٬ آنچه تغییر کرده بود شرایط سیاسی روز بود: مبارزهای جدید علیه بخشی از نظام شکل گرفته بود و موسوی نیز به خاطر موضعگیری بعد از کودتایش میتوانست به این مبارزه کمک کند؛ پس لازم بود که تصویری نو و خوب از وی ارائه شود که شد.
در سطوح کوچکتر هم چنین چرخشهایی در ارزیابیها دیده میشود. رفسنجانی بسته به آخرین نظرات سیاسیاش میتوانست آزادیخواه و در جبهه مردم باشد یا نباشد. صحبتهای جلادی مانند هادی غفاری با ولع گوش داده میشود چرا که با خامنهای تند صحبت کرد. از آن سوی میدان هم آدمی غیرسیاسی و پرت از ماجرا مانند قطبی به صرف شرکتش در مراسم تحلیف به لقب خائن به ملت مزین میشد و دهها و صدها مورد مشابه.
هر روز میگذشت و ارزیابیها تغییر میکرد٬ اما معیار مشخص بود: همگام بودن یا نبودن با مواضع جنبش سبز در آن لحظه مشخص.
با توجه به نگاه تاجرمابانه و سوداگرانه٬ هیچ ارزیابی بلندمدت و استراتژیکی از نیروها و افراد نمیتوانست مطرح شود. برای کسی مهم نبود که فرد یا نیروی مورد نظر چه ریشههای اقتصادی٬ اجتماعی٬ فرهنگی و … در ساختار موجود جامعهمان دارد٬ تنها چیزی که مهم بود همان لحظه بود.
به همین دلیل بود که جنبش سبز بدون توجه به جایگاه رفسنجانی٬ حاضر شد برای به دست آوردن یک فرصت چند ساعته اعتراض٬ پشت سر وی نماز بخواند و به خیال خود روزی موفق را رقم بزند٬ بیتوجه به اینکه با این کار در درازمدت چه ضربهای به جایگاه خود در نزد اکثریت مردم متنفر از رفسنجانی و عملکرد بیست سال اولش میزند. البته این از جنبشی که رهبران (یا به قول دوستان نمادها) خود را با معیارهای شورای نگهبان تعیین کرده بود٬ قابل انتظار بود٬ جنبشی که بر پایه یک انتخابات و یک رای شکل گرفته بود.
خود بحث مفصلی میطلبد٬ اما خیلی خلاصه میتوان اشاره کرد که چنین اخلاقیاتی نمیتوانست که راهنمای جنبشی باشد که برخلاف میل اولیهاش درگیر مبارزهای با ریشههای نظام شده بود٬ این اخلاقیات تنها میتوانست برای تغییراتی جزئی در بالا مناسب باشد ولی همان روز ۲۲ خرداد مسیر چنین تغییرات کوچکی سد شده بود. برای مبارزهای ریشهای و بلندمدت با نظام موجود٬ به اخلاقیاتی دیگر نیاز بوده و هست.
در بخش دوم سعی میکنم درباره اخلاقیات جایگزین٬ اخلاقیاتی که بر دیدی بلندمدت و استراتژیک تکیه دارد و از ریشههای اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی شروع میکند و تنها در آخرین مرحله به عرصه درگیریهای روزمره سیاسی میپردازد٬ صحبت کنم.
ورودی دستهبندی شده در: دستهبندی نشده. برچسبها: .
5 دیدگاه مال خود را بیافزایید
پاسخی بگذارید
این نوشته را دنبالک کنید. | از راه آراِساِس در دیدگاهها مشترک شوید
1.
ايرج | دسامبر 18, 2010 در 12:51 ق.ظ.
سلام
آقا يك قدري از اين حضرات فدايي خلق ياد بگير كه به محض فيلتر شدن وبلاگشان؛ درجا نه تنها يك وبلاگ جديد راه اندازي مي كنند؛ بلكه نمي دانم چگونه ترتيبي مي دهند كه اين آدرس جديد جايگزين آدرس قبلي هم مي شود به طوري كه وقتي صفحه را دستور مي دهي؛ بدون نياز به يافتن آدرس جديد خود به خود وبلاگ جديد است كه باز مي شود.
اما بعد..
من درباره ي بحث قبليمان فقط اين را بگويم كه بنده انتقادم نسبت به آن نامه بود و آدرس هم دادم كه كدام بخشهاي آن نامه مشمول اعتراض من مي شد. درباره ي ديدگاه خودت اگر نقدي داشته باشم آن نيست كه در بحث قبلي مطرح شد.
درباره ي اين صحبت فعليت هم بخشي را موافقم (منجمله اشاره اي كه به قضيه ي رفسنجاني كردي) بخشي را هم موافق نيستم.
عدم موافقتم را اگر خلاصه بگويم اين است كه:
گاه لازم نيست در توزين موضع اخلاقي يك شخص يا گروه كليت زندگي او را در ترازو بگذاريم. به عبارتي گاه يك انتخاب شخص يا گروه آنقدر اهميت مي يابد كه بر همه ي زندگي او سايه مي افكند و اصلا زندگي او در حاشيه ي آن انتخاب قرار مي گيرد و حوادثش در روشنايي اين انتخاب معاني جديدي مي يابد. نمونه ي كلاسيك چنين موردي حر بن يزيد رياحي است و انتخابي كه در كربلا كرد.
من شخصا نمي توانم نسبت به انتخابي كه فرضا قطبي كرد بي تفاوت باشم يا او را تحت اين عنوان كه آدم سياسي نيست بي تقصير فرض كنم. بي اهميتي او در عرصه ي سياست امري است علي حده. ولي وقتي درباره ي او به عنوان يك انسان قضاوت مي كنم او را محكوم مي يابم چرا كه انتخاب كرد كه پا بر خون ريخته در خيابان بگذارد و برود به محضر قاتل شهيدان اين ملت بنشيند تا فلان استخوان پاره از سفره ي مغصوبه ي نفت به او برسد. خوب اين آدم سياسي باشد يا نباشد. به اعتقادش عمل كرده باشد يا حركتش صرفا له له سگي گرسنه باشد. هر كوفتي كه باشد؛ از نظر من شريك آن خونهايي است كه توسط جلادان اين حاكميت در همان روزها داشت ريخته مي شد.
اين يك سال جهت قضاوت افراد و انتخابهايشان بسيار قرينه ي مناسبي است. اگر در سال 70 حتي در دانشگاه هم كمتر كسي كشتار زندانيان را باور مي كرد و اگر تا پيش از انتشار خاطرات حضرت منتظري مسئله ي سركوب خونين در خاطر جمعي ملت وجود نداشت؛طي اين يك سال قضيه آشكار و همگاني شد. حتي در روستاها نيز مسئله براي مردم روشن بود. ديگر همكاري با حاكميت هيچ معنايي نداشت جز تحقير خونهاي به ناحق ريخته شده. انتخابهايي كه طي اين يك سال كرده شد بي اهميت و حوادث گذرا در زندگي اشخاص نيستند. اينها گاه معيارهايي استند كه موضع اخلاقي طرف را براي ما روشن مي كنند.
2.
سینا | ژانویه 22, 2011 در 2:35 ب.ظ.
بالاخره ما «آن» را دریابیم یا در نیابیم؟ بدون قائل شدن به استثناء، گذشته تاریک هر آدمی در یک دادگاه قضایی قابل رسیدگی هست. این که به صرف گذشته تاریک، کسی حق تغییر موضع رو نداشته باشه و از اون بدتر قضاوت دیگران برپایه گذشته اون فرد باشه و نه حالش، اون هم توی شرایطی که باید شر اکبر(در اینجا به همان معنی بزرگترین) رفع بشود واقعا موضعی از سر چاره اندیشی نیست و بیشتر به طرح تشکیل مدینه فاضله نزدیک شدن هست (که ایده اولیه آقایان انقلابی بوده و هست).
3.
پويا | فوریه 20, 2011 در 11:52 ب.ظ.
سلام جناب سینا. چون خیلی وقت بود به اینجا سر نزده بودم کامنتتان دیر پابلیش شد٬ شرمنده
شما اصلا مطلب را نخواندهاید ظاهرا. صحبت سر امکان تغییر آدمی نبود٬ صحبت بر سر تغییر نکردن بود. به طور مشخصتر بگویم: آدمی که هنوز دهه شصت را دهه طلایی میداند٬ تنها در خیالات متوهمان تغییر کرده
4.
Darieh | فوریه 20, 2011 در 3:05 ق.ظ.
سلام آقا پویا
من کامنتی رو که توی اون وبلاگ گذاشتم با اجازه اینجا هم پست می کنم:
اگر خواستید پاکش کنید.
____________
«او سوابق سياسي فراواني داشت كه بعضا از نظرگاه آزاديخواهان نمي توانست مثبت ارزيابي شود »
این یک اتهام غیر مستند به کارنامه ی مصدق است. این نیاز به تفسیر ندارد!!
«با اينهمه…مصدق به عنوان رهبر آن جنبش …پذيرفته شد. »
این یعنی مصدق هم یک خری مثل موسوی بوده. این یعنی جنابعالی اینقدر شرف نداری تا زیر حرفی که زدی نزی. یعنی آنقدر بزرگ نشدی که اشتباهت رو بپذیری حتی اگر قانون اساسی انگلیس رو بکون توی سرت!
بچه ننه نباشید. احترام یک جاده ی دوطرف است. طرف مقابل وقتی از شعور و ادب لازم برخوردار نیست و به غایت بی چاک و دهن است، نباید اینقدر حساس باشد که از یکی دو کلمه ی خفیف آزرده خاطر شود.
در کامنت قرار نیست تاریخ اسلام ردیف شود. از محمد خلجی نام بردم، بروید نوشته های ایشان را بخوانید، نوشته های نیکفر را بخوانید، نیازی به ردیف کردن تاریخ پرافتخار اسلام عزیز نیست. حوصله ندارید ویدیوهای بهرام مشیری را ببینید.
بعضی از بسیجیان در وبلاگشان به این می پردازند که با مردم نباید خشن برخورد کرد و راه آلترناتیو سرکوب فلان مدلی است و … و ای کاش فلانی از قالیباف در 18تیر یاد می گرفت.
http://masih.ruhollah.org/1389/11/27/607/it-is-not-true-way/
بهایی در ایران بخاطر مذهبش حق تحصیل ندارد. از اول انقلاب تا به امروز او را سرکوب کرده اند. سنی حق کاندید شدن ندارد. از روز اول تا به امروز. حکم بی خدا اعدام است. زن از روز اول تا به امروز نصف مرد ارث می برد. دختر نه ساله شوهر می دهند، مادر حق طلاق و حضانت فرزند ندارد چون اسلام گفته. سنگسار می کنند چون اسلام گفته. حجاب از روزهای اول اجباری بوده و…
درک این مطلب نیاز به شعور فوق العاده ای ندارد! اینها حقوق ضایع شده ی ما هستند و تو اینرا نمیفهمی. نمیفهمی که برای من مهم نیست که با نوشابه شکنجه میکنند یا شلاق یا فحش ناموس. نمی فهمی که من میخواهم حق رای داشته باشم و برایم مهم نیست کدام خری با خنده مال مردم را میخورد. هرچقدر هم برایت بنویسم آفتابه خرج لحیم کردن است.
راستی نگفتید جنابعالی توده ای نبوده اید؟! ما یک توده ای در فامیل سراغ داشتیم، آدم فروش بود و به آلمان پناهنده شد. طرف نه شرف داشت، نه وطن.
___________________
موسوی عزیز با طلایی! نامیدن آن دوران عملاً شاشیده به خون تمام کسانی که در دهه ی 60 کشته شده اند. در چنین شرایطی اشک تمساح ریختن برای لخته ی خون کف خیابان پفوزیسیم سیاسی نام دارد.
در پایان اینکه من در درجه ی اول برای خودم می نویسم. شما هم همینطور. اینهم نیاز به توضیح ندارد.
———————–
خواهش میکنم جناب داریه. بحثی با شما دارم که در وبلاگ خودتان ادامه خواهم داد انشاءالله!
5.
ايرج | فوریه 22, 2011 در 5:57 ب.ظ.
اما بعد…
شعور:
ايرج مي گويد موسوي را همچون و حتي در عرض مصدق نمي داند.
داريه نتيجه مي گيرد كه ايرج مصدق را خري چون موسوي مي داند.
شرف:
ايرج مي گويد در سوابق سياسي مصدق مواردي است كه از نظر آزاديخواهان نمي تواند مثبت ارزيابي شود و چند مثال مي زند منجمله اين كه وقتي نظاميان به طرفداري از سردار سپه مجلس شوراي ملي را به حمله به تهران تهديد مي كردند؛ مصدق عضويت در هيئت دلجويي از سردار سپه را پذيرفت. آيا مصدق بر آن بود كه سردار سپهي كه قدرت خود را نه از راي آزادانه ي نمايندگان بلكه از اشتلم نظاميان پس گرفته است؛ به مشروطه هيچ اعتنايي خواهد كرد؟! آيا اين حركت مصدق در ديد آزاديخواهان مثبت ارزيابي مي شود؟ آيا نمي توان اين حركت سياسي مصدق را يك اشتباه به شمار آورد؟
داريه اين انتقاد را يك اتهام غير مستند(؟!) به كارنامه ي مصدق عنوان مي كند.
ادب:
در سراسر بحثي كه ذيل نوشته ي من در وبلاگ لئون انجام شده است؛ كوچكترين دشنام يا سوءادبي به مخاطب خود روا نداشته ام.
در عوض از داريه خطاب بي شعور و بي شرف و بي ادب و تحليلگر كيلويي و …. دريافت كرده ام. راستش برايم مهم هم نيست. زماني از خطاب «دروغگو» به شدت مي رنجيدم. امروز اما بيش از خطاب برايم مخاطب مهم است. اگر شخصي چون داريه مرا دروغگو يا بي شرف بخواند؛ موجبي براي رنجش نيست.
عقل:
ايرج معتقد است تاريخ اسلام گسترده تر و متنوع تر از آن است كه بتوان اسلام را(به مثابه ي يك شيء تاريخي) به نيكي يا بدي محض فرو كاست. اگر در اين تاريخ تيمور لنگ و آغا محمدخان داشته ايم؛ مولانا جلال الدين و شيخ نجم الدين و همين حضرت منتظري را هم داشته ايم. اگر خميني به نام اسلام فرمان كشتار مي داد؛ بابا طاهر به آيه اي از قرآن خلقي را از تيغ آن ترك خونريز (طغرل سلجوقي) باز مي خريد و ….
داريه اما معتقد است كه اسلام راستين يك چيز خاص است كه او و همفكرانش مي شناسند و معرفي مي كنند و هر مسلماني كه خلاف آن امر خاص رفتار كند؛ قطعا يك مسلمان واقعي نيست.
فكر كنم همين اندازه كافي باشد. سيلي زدن به يك مجنون هم در شان من نيست.
——–