نامه‌ای از بهشت٬ نامه‌‌ای از جهنم

نوامبر 12, 2010 at 2:28 ق.ظ. 19 دیدگاه

در بحبوحه انتخابات و بر حسب اتفاق در وبلاگی پرخواننده نامه‌ای خواندم که برای من و فکر میکنم خیلیهای دیگر تکان‌دهنده بود. آن وبلاگ چند وقتی است تعطیل شده اما با یکی دو ساعت جستجو توانستم نامه را پیدا کنم. بد ندیدم متنش را اینجا بگذارم. اگر احیانا دوستی نکته و نظری درباره این نامه داشته باشند٬ با کمال میل در بحث شرکت خواهم کرد.

این هم نامه:

اين شبهاى آرزو

اين شبها من هم نوار سبز به دستم بستم، منهم سايه چشمم سبزه، و منهم با 14-15 نفر از دوستام 2 تا لاك سبز خريديم و ناخنهامون رو سبز ميكنيم، اين شبها ما از اون نقطه ته شهر ميريم به سمت شمال تا در اولين جاييكه محل تجمع و شادى و سر و صداست برسيم و به همراه بقيه برقصيم، اين روز ها و شبها من بارها روبان سبز دستم رو باز مى كنم كه دوباره از پسرى پولدار و شمال شهرى بخوام كه برام روبان جديد ببنده و دوباره بوى ادكلنش تا 2 روز روى مچم باشه.

اين شبها تنها شبهاييه كه ما به خاطر فقرمون مسخره نميشيم، اين شبها تنها زمانيه كه كسى از ما نميپرسه كه از كدوم محله ايم، كسى براش مهم نيست كفشمون قيمتش چنده فقط براشون كافيه كه ما سبز باشيم، مرجان جان من 32 سالمه و سالهاى زيادى رو روى فرش تنها اتاق خونه با روياى داشتن يك همسر از طبقه اى بهتر به صبح رسوندم، يك همسر پزشك يا مهندس از طبقه اى نه شبيه خودم كه دست منهم بگيره و با هم بريم بالا، شايد بهترين خواستگارى كه داشتم جوان خوش بر و رويى بود كه كارگر يك واحد توليدى بود اما حتى همون هم با ديدن خونه ما و وضع پدرم از من ميخواست كه بعد از ازدواج كمتر با خانواده ام رفت و آمد كنيم و اگر ممكنه پدرم در مجلس نباشه و من به حرمت دستهاى پدرم قبول نكردم ،اين بهترين خواستگار من بود.

چرا بايد اين شبها رو از دست بدم ؟ چرا نبايد روبان سبز ببندم به دستم و در زنجيره سبز شركت نكنم، زنجيره اى كه پسرى از خانواده از ما بهتران پهلوى من ايستاده و اصلا يادش نيست بپرسه من بابام چكاره است، به دستهاى سختى كشيده من نگاه نميكنه و با تواضع به روم ميخنده، اما حاضرم قسم بخورم كه حتى به خودش اجازه نميده كه از جلوى در خونه ما هم رد بشه. اين شبها آخرين شبهاى استفاده از فرصت طلايى يكرنگ بودنه اما صبح شنبه ديگه هيچ خبرى از اين اتحاد نيست، از صبح شنبه مهم نيست رئيس جمهور كيه من باز ميشم دختر فقير يك كارگر و صاحب مادرى كه از ديد اونها كلفتى مى كنه، و اونها دوباره پشت ماشينهاى چند ميليونى غذايى رو به سگهاشون ميدن كه من شايد هرگز نخورده باشم. كدوم يكى از اين كانديداها ميخوان اين فاصله طبقاتى رو از بين ببرند؟ مرجان عزيز دغدغه هاى فكرى من با اونها يكى نيست كه به نماينده انتخابى اونها راى بدم ، اما نميخوام فرصت لذت بردن با اونها رو از دست بدم ، من در اونها گم ميشم اما به موسوى راى نميدم، يعنى به هيچكس راى نميدم، چون هيچكدومشون من رو نميفهمند، اما اگر و فقط اگر قرار باشه كسى رو انتخاب كنم همون اهمتى خواهد بود و بس هر چند كه اصلا تصميم ندارم راى بدم.

اين شبها تنها زمانى است كه من رو تا حدودى و فقط كمى به آرزوها و روياهاى چندين ساله ام نزديك مى كنه، اينكه كسى من رو ببينه و به روى من لبخند بزنه بدون اينكه بخواد ازم سو استفاده كنه، بدون اينكه ته نگاهش تحقير باشه، بدون اينكه پيفى بگه و رد بشه، بدون اينكه توقع داشته باشه چون از چنين خانواده اى هستم با 20 هزار تومن پول بايد تا صبح در خدمت خودش و رفيقاش باشم، اين شبها قيطريه نشينان بى تعصب لبخند ميزنند اما از شنبه قصه غصه ها تكرار ميشه. من همون پير دختر چروك خورده جنوب شهرم با پدرى عليل و مادر كارگر و اونها همون كسانيكه ميخوان كسى رئيس جمهور بشه كه به پاسپورتشون بها بده براى سفرهاى تفريحيشون، من هم ناخواسته و بدون اختيار به دنيا اومدم اونها هم ناخواسته و بدون اختيار اما در قالب شاهزاده و گدا. من اين شبها با تمام قوا داد ميزنم مير حسين، چون هر چى بيشتر داد بزنم بيشتر لبخند ميزنند به روم، اين كار شرافتمندانه تر از خودفروشى است براى ديدن لبخند از ما بهتران.
من وبلاگ نويس نيستم، اما هر شب روى كاغذ مينويسم، تمام آرزوها و روياهام رو، اگر پسر بودم شايد وضعم فرق ميكرد، ميتونستم برم تو مغازه مكانيكى كار كنم و خرج تحصيلم رو در بيارم اما الان نميتونم، و نتونستم. حالا اين موج سبز پوش داد ميكشه كه اتحاد ، اين اتحاد من با شما كه هميشه به چشم يك موجود پست نگاه كردين فقط به نفع شما تمام خواهد شد، اگر رئيس جمهور شما انتخاب شد كه خوش به حال شما و باز هم ما جزو فراموش شدگان هستيم، اما من ترجيح ميدم اگر قراره تحريم باشه براى همه باشه براى شمايى كه يك عمر مردم هم رديف من رو تحريم كردين .
من اين شبها شايد خائن باشم كه با اينكه ميدونم نميخوام راى بدم ولى ميرم تو اين جمع، اما اين كاريه كه چندين نفر از ما ميكنند، ما هم دوست داريم گاهگاهى حس كنيم كسانى كه يك عمر ما رو نديدند، حالا ميبينند. ما فقط اين شبها ديده مى شويم، از شنبه دوباره بايد با بدبختى هاى ناخواسته و خداداديمان بسازيم.
خيلى دوست دارم از اين جماعت كه فرياد ميزنند اگر كارگرى يا كارمند يا سرمايه دار الان زمان اتحاده بپرسم، از اين اتحاد چى به من ميرسه؟ كدوم آدمى تونست تو 4 سال نه 8 سال حتى درد ما رو دوا كنه؟ خيلى دوست دارم بدونم كدوم يك از پسرهايى كه در شمال شهر فرياد ميزنه ايرانى متحد شو، به عنوان يك ايرانى حاضره بياد با من ازدواج كنه؟ اينها همون كسانى هستند كه اگر من اعتراض كنم ميگن كبوتر با كبوتر باز با باز، آيا با اين روش هرگز تغييرى در طبقه من ايجاد ميشه؟ البته آره ميشه اما با دزدى، دروغ ، قاچاق، خود فروشى. اینها تنها راههایی هست که هر رئیس دولتی پیش پای ما گذاشته.
این شبها تنها شبهایی هستند که کسانیکه همیشه از بالا به ما نگاه کردند حالا از روبرو نگاه می کنند و چشم در چشم، از نظر من اینهم ادامه همان سو استفاده های قبلی طبقه مرفه از فقیره، این روز ها باز هم خود ما به درد نمیخوریم، رای ما به درد می‌خوره که درهای دنیا به روی اینها باز بشه، دنیایی که مال من نیست و من به هیچ جاش تعلق ندارم. مرجان عزیز ، پسر هم محله ای ما چند وقت پیش به جرم حمل مواد مخدر اع.دا.م شد. اما تا حدی به آرزوهاش رسیده بود، خودش معتاد نبود اما عهد کرده بود که تا میتونه برای جوون پولدار مواد تهیه کنه، همیشه می گفت تنها راه رسیدن به اونها اینه که بزنیشون زمین تا خودت هم قد اونها بشی. کدوم رئیس جمهوری اینها رو میبینه و میشنوه؟ کدومشون میاد دست این ۲ تا جوون رو بگیره و بذاره پهلوی هم تا هم قد بشن؟ تا اون یکی معتاد نشه و این یکی اع.دا.م؟ حاصل گله های دل من از خدا چندین و چند دفتره، نمیخوام همه اینها رو بنویسم اما از این چند روز باقیمانده استفاده میکنم و هم پای موج سبز فریاد میزنم و میرقصم و لمس میشم و لمس می‌کنم با شعار من رای نمیدهم.

Advertisements

Entry filed under: دسته‌بندی نشده.

انقلاب بهمن٬ هگل و کودک دروغگو خوش‌نشینهای جشن سبز و نظام اخلاقی سوداگرانه

19 دیدگاه Add your own

  • 1. ناشناس  |  نوامبر 13, 2010 در 1:56 ب.ظ.

    این داستان را دوباره تعریف كردی كه چه بشود؟
    كه بگویی طبقه مرفه چه آدمهای گنده دماغی هستند؟ نگاه تحقیرآمیزشان را به طبقه پایین نقد كنی؟ یادشان بدهی گه گاهی هم ژست نوع دوستی بگیرند و رفاقتی با این آدمها به هم بزنند؟ خودت یكی از آنها! سوء استفاده فقط وقت انتخابات اَخ است؟
    از این كه تنه ات به این آدمها خورده، این حق را به خودت داده ای كه خودخواهی آدمهایی شبیه خودت را محكوم كنی؟

    پاسخ
    • 2. پويا  |  نوامبر 13, 2010 در 10:03 ب.ظ.

      آن چنان درگیری مسائل شخصی هستی که جواب دادن را بی‌فایده میدانم. با زندگی و طرز تفکرت خوش باش

      پاسخ
  • 3. چكل  |  نوامبر 15, 2010 در 12:21 ق.ظ.

    سلام باز هم برگشتم عالي بود عالي! كلي بغض و گريه همراه با كف اضلفه كردم

    پاسخ
  • 4. سیبیل بلا  |  نوامبر 15, 2010 در 1:07 ق.ظ.

    خب این جای بحث دارد . اولن نوشته خوبیست . یک زاویه تازه است . یک صدای پیش از این خاموش است . منتها از لحاظ من کامل نیست . یعنی باید دید این نگاه در مورد حوادث بعد از انتخابات چه می گوید . باید دید نگاهش چه توفیری می کند یا قضیه را چطور ارزیابی می کند . آیا معتقد است که همان جوان بالا شهری حاضر است به خاطر اعتبار پاسپورتش گلوله بخورد؟ یا نه هستند جوانهای دیگری بین آن معتاد و آن اعدامی که خواستشان چیزی بیشتر و اتفاقن نزدیک تر به خواست این دختر است . بسیار دوست داشتم نویسنده این متن را می شناختم .

    پاسخ
    • 5. پويا  |  نوامبر 15, 2010 در 2:03 ق.ظ.

      بله. توصیف درستی کردید: یک زاویه تازه و یک صدای پیش از این خاموش
      در مورد سوالتان درباره بعد از انتخابات٬ متاسفانه نمی‌توانیم نظر نویسنده این نامه را بدانیم اما شاید خودمان بتوانیم درباره‌اش کمی بحث کنیم.
      فرض کنیم کسی بخواهد جنبشی مثل جنبش سبز یا جنبش سال ۵۷ را بشناسد. طبیعتا افراد و گروههای گوناگونی در آن شرکت دارند که خاستگاه و مطالبات کاملا متفاوت و شاید هم متضادی داشته باشند٬ چطور میتوان متوجه شد که جنبش در کلیتش به چه سمتی حرکت میکند؟
      به طور خاص در مورد جنبش سبز: آیا این جنبش جدا از شیوه در پیش گرفته برای رسیدن به خواسته‌اش (رای دادن٬ تجمع و …) آیا از نظر مطالبات و خواسته‌ها در پیش و بعد از انتخابات تغییر و تحولی داشته یا خیر؟
      به نظرم این سوال اساسی است. اگر به متن برگردیم٬ حرف اصلی دختر این است که جنبش سبز خواسته‌ها و مطالباتش را پوشش نمی‌دهد. حال سوال این است که آیا بعد از انتخابات چنین شد؟
      بدین‌ترتیب شاید بشود حدس زد که پاسخ نویسنده نامه به سوال شما چیست.

      پاسخ
  • 6. roza  |  نوامبر 16, 2010 در 1:06 ق.ظ.

    يك جورايي اين دختر زندگي و پيوند خوردن با طبقات بالا- و نه متوسط- را آرزو مي كند!
    تا جايي كه خاطرم هست اين طبقات مرفه فقط وقت رقص و بزن و بكوب قبل از انتخابات حضور داشتند. همكلاسيهاي خودم را مي گويم كه سبز پررنگشده بودند و تا هفته هاي اول اعتراضات هم كم و بيش بودند، اما هزينه كه زياد شد اينها كنار كشيدند. طبقه متوسط ماند و يك بخش كوچكي از طبقات پايين.
    به هر حال هميشه اين فاصله ها وجود داشته و طبيعت جامعه طبقاتي است.
    نامه اين دختر براي من آزار دهنده است گرچه واقعيت رو نوشته!

    پاسخ
  • 7. پويا  |  نوامبر 16, 2010 در 2:49 ق.ظ.

    اتفاقا میخواستم به همین نکته‌ای که گفتی اشاره کنم. جذابیت کمپین سبزها (رقص و رابطه با جنس مخالف و …) برای این دختر و خیلیهای دیگری که شاید به احمدی هم رای دادند.
    جذابیت زندگی مرفه و مدرن و بالاشهری (نه زندگی آدمهای قدرتمند و ثروتمند جمهوری اسلامی مثلا)
    یک جور عشق و نفرتی که این دختر و بسیاری دیگر نسبت به بالاشهریها دارند.
    تقریبا از همان اول دهه شصت چنین روند شروع شد: زندگی مرفه بالاشهری چیزی که زمانی زندگی طاغوتیها لقب میگرفت روز به روز برای همه مردم جذابتر شده و این بخش از جامعه به نوعی هژمونی و تسلط فرهنگی پیدا کرده‌اند.
    جمهوری اسلامی هم از طریق سریالهای تلویزیونی سعی میکند این هژمونی را از بین ببرد. البته مجبور است از جذابیتهای همین نوع زندگی استفاده کند تا سریالهایش دیده شود ولی سعی میکند نهایتا حرف خودش را بزند. نوعی تناقض!

    پاسخ
  • 8. پويا  |  نوامبر 16, 2010 در 2:53 ق.ظ.

    اما در مورد نکته دوم و مهمی که گفتی
    روند حضور بالاشهریها در جنبش سبز
    من هیچ دلیل محکمی ندارم و نمیدانم اساسا چطور میشود درباره این موضوع حرف محکمی زد ولی تجربه شخصی من هم حرف تو را تاکید میکند.
    بالاشهریهای دور و بر من هم خیلی سریع از جنبش کنار کشیدند یعنی دیگر در تجمعات شرکت نکردند.
    ولی بر پایه این تجربه شخصی نمیتوانم نظر قطعی بدهم. دوست دارم تجربه بقیه را هم بشنوم. انجام تحقیق علمی در این زمینه که تقریبا محال است!

    پاسخ
  • […] كردند. می‌گفتند انشاء الله! می‌بینی كه یكی از این فاصله‌ها پول است كه علاوه بر نوشته روی برگه رای، راه ‌ ِ جنبش ما […]

    پاسخ
  • 10. ايرج  |  نوامبر 17, 2010 در 10:34 ب.ظ.

    سلام
    شخصا ميان كمپين انتخاباتي سبزها و جنبش سبز تفاوتي ماهوي مي بينم و معتقدم ديگر اين نوع نقدها نمي تواند به جنبش سبز وارد باشد يا اصلا كاري داشته باشد. اگر خلاصه سخن كمپين سبزها اين بود كه :»انتخاب كن» و بودند افرادي كه به هر دليل (منجمله دليل مطروحه در اين نامه) اين دعوت را رد مي كردند يا به نوع و دليل «انتخاب پيشنهادي» آن كمپين لبخند مي زدند؛ امروز ديگر سخن جنبش را مي توان در «اعتراض كن» يا از آن بالاتر در «ايثار كن» خلاصه كرد و ديگر نمي توان چنين دعوتي را رد كرد مگر آن كه آنقدر كور و كر باشيم كه ماهيت ستم آشكاري را كه بر معترضين مي رود نبينيم.
    عمل مستقيم سياسي آدميان هرقدر هم كه خاستگاه طبقاتي داشته باشد؛ وقتي به «ستايش انسان و اعتراض به قدرت» متحول مي شود؛ ماهيت طبقاتي خود را فرو ميگذارد و ماهيت انساني مي يابد. ما فارغ از موقعيت طبقاتيمان قيام كرونشتاد و انقلاب اسپانيا و كمون پاريس را ستايش مي كنيم. خاستگاه طبقاتي كمون پاريس و انقلاب اسپانيا تقريبا متناقض بوده اند (در اسپانيا دهقانهاي متمايل به آنارشيسم بار اصلي را بر دوش داشتند و در كمون كارگران شهري پاريسي براي كليت فرانسه قانون وضع كردند). اما مهم نيست كه به ماركسيسم ارتدكس معتقد باشي يا يك آنارشيست پرودوني يا حتي اشتيرنري باشي. اين هردو ماجرا در يك سرفصل مي گنجند و آن انقلاب است.
    جنبش سبز هرچند خاستگاهش طبقه ي متوسط شهري باشد؛ در آنچه كه اتفاق افتاد قيام انسان خالي دست عليه مشت آهنين سركوب بود. اين زخم كهنه نخواهد شد. بلكه من آن را همچون كمون پاريس مي بينم و معتقدم سركوب خونينش به قهر ابدي مردم با حاكميت خواهد انجاميد.

    پاسخ
  • 11. پويا  |  نوامبر 18, 2010 در 12:31 ق.ظ.

    سلام ایرج عزیز

    پیشتر این بحث را کرده‌ایم و من هم مفصل نظرم را گفته‌ام. دوباره و خلاصه بگویم: هر جنبشی اعتبارش را از ماهیت و اهداف خودش می‌گیرد نه دشمنش. در این سی سال بخشهای دیگری هم بوده‌اند که علیه نظام وارد مبارزه شدند: مجاهدین در دهه شصت٬ پژاک و ریگی در کردستان و بلوچستان. یا اصلا خود خمینی و بازار در ۴۲ و ۵۷. برای تمام این جنبشها هم این حرفتان صادق بوده که: «امروز ديگر سخن جنبش را مي توان در “اعتراض كن” يا از آن بالاتر در “ايثار كن” خلاصه كرد و ديگر نمي توان چنين دعوتي را رد كرد ». به نظرم نمیشود به صرف اعتراضی بودن یا حتی ایثارگری برای جنبشی سرسوزنی اعتبار قائل شد. باید دید آن جنبش دقیقا دنبال چیست. به یاد دارم سر اعتراض خونبار ترکها (سال ۸۵ فکر کنم) شما و برخی دوستان دیگر با نقد ماهیت و خواسته‌های ترکها کل جنبش را زیر سوال بردید٬ بدون آنکه به خصلت اعتراضی و ایثارگری توجهی بکنید. آنجا هم تعداد زیادی کشته شدند و ….
    در هر حال اگر آن دختر به دلیل اینکه پیش از انتخابات جنبش سبز به خواسته‌هایش بی‌توجه بوده٬ در آن شرکت نکرده٬ دلیلی ندارد که پس از انتخابات و به صرف ایثارگری و شهادت‌طلبی سبزها در آن شرکت کنند٬ مگر آنکه به این نتیجه برسد که جنبش از نظر ماهیتی نیز تغییر کرده یا در حال تغییر است.

    پاسخ
  • 12. پويا  |  نوامبر 18, 2010 در 12:45 ق.ظ.

    در هر حال نظر خود من این است.
    همان تحلیل طبقاتی می‌گوید که بخشهای زیادی از طبقه متوسط (بخشهای پایینی آن) دارای منافع مثبت و مشترکی با طبقه پایین جامعه هستند٬ خواسته‌های اقتصادی و دموکراتیکی مثل حق تشکل٬ حق اعتصاب٬ حق بهره‌مندی از حداقلهای یک زندگی آبرومند و …
    نمونه خوبی از این نزدیکی را می‌توان در نزدیکی خواسته‌های دو تشکل اصلی مدنی این سالها یعنی کانون صنفی معلمان و سندیکای واحد دید.
    تا پیش از انتخابات این بخش از طبقه متوسط کاملا زیر سلطه اصلاحطلبا و اقشار بالایی طبقه متوسط بودند اما به مرور و بعد از انتخابات و در جریان تجربه‌اندوزی جنبش سبز٬ روند استفلالی را در پیش گرفته و روز به روز از اصلاحطلبان داخل نظام فاصله میگیرد و خول خواسته‌های دموکراتیک و سکولار متشکل می‌شوند.
    در این بخش از جنبش سبز (نه کلیت آن و آدمهایی مثل رفسنجانی٬ موسوی و دیگر نیروهای داخل نظام و همچنین به قول این دختر٬ قیطریه‌نشینان) طبقات پایین می‌توانند متحدانی پیدا کنند.
    با این اوصاف من از پیوستن انتقادی به جنبش سبز دفاع میکردم٬ پیوستنی با چشم‌انداز مستقل شدن از طبقات بالا

    پاسخ
  • 13. ايرج  |  نوامبر 19, 2010 در 8:31 ب.ظ.

    سلام پويا

    خوب اين پاسخ تو دو بخش دارد. يكي آن كه با استناد به يكي از مواضع قبلي من مدعي استي كه هر اعتراضي مشروع نيست. من در اين بخش هرچند مي توانم سخنت را به معنايي تاييد كنم؛ اما بيشتر مايلم اعتراض -به مثابه ي عمل مستقيم سياسي- را به نحوي تعريف كنم كه نه تنها مشروع باشد؛ بلكه حامل مشروعيت و مشروعيت بخش نيز به حساب آيد. به اين ترتيب درباره ي مثالهاي متفاوتي كه زدي معتقدم هريك از مواردي كه ذكر كردي تا جايي كه به «اعتراض به ستم» قابل ترجمه باشند (مانند عمل سياسي مجاهدين پيش از پيوستن ايشان به صدام) قطعا مشروع بوده اند. اما مثلا آن حركت اعتراضي كه با تقاضاي اعدام يك كاريكاتوريست شروع مي شود و به تجزيه طلبي امتداد مي يابد (من تجزيه طلبي و حتي فدراليسم را نه خرد كردن قدرت؛ كه تكثير آن در فاسدترين وجه ممكن مي بينم. همينجا بگويم ميان شورايي شدن سياست و فدراليسم تفاوت بسيار است. هرقدر شورايي شدن امر سياسي آن را دموكراتيك مي كند؛ فدراليزه شدن آن صرفا به فساد و پديد آمدن بوروكراسيهاي رقيب و نهايتا سمت يافتن برآيند قدرت در سمت و سوي قدرت برتر مي انجامد) اعتراض به كدامين ستم است؟!
    نفس آمادگي براي كشته شدن ايثار نيست. اس اس هاي نازي نيز آماده ي كشته شدن بودند. بلكه شرط ابتدايي ايثار آن است كه گفتماني انساني(در يا نزديك به والاترين قله ي انديشه ي بشري در هر عصر) آن را به حركت درآورده باشد.
    مي بيني كه در اين نقطه ي آخر تا اندازه اي به سخن تو (كه گفته اي بايد ديد حركت اعتراضي چيست و سپس درباره اش قضاوت كرد) نزديك مي شوم. اما ترازوي قضاوت من با شما متفاوت است. از نظر من نبايد معيار قضاوت درباره ي يك جنبش را اين قرار داد كه «به سود كدام طبقه است؟» يا «كدام طبقه از آن پشتيباني مي كند؟».

    اين منفعت طلبي نهفته در اين نامه نكبتي است كه جامعه را نه طبقاتي؛ بلكه توده اي قرائت مي كند. جامعه ي ايراني آنطور كه نويسنده آن را مي بيند متشكل از آدميان منزوي است كه هريك صرفا پايبند خودخواهي هاي حقير خود استند. چنين ديدگاهي همان پيش از كودتا و در دوران تبليغات انتخاباتي غلط بود و عدم شركت در انتخابات با دلايلي كه نويسنده مطرح مي كند گزينه اي ناشي از درمانده گي و خفت ارزيابي مي شود. خفتي كه توجيه پذير بود چرا كه عموميت داشت و تقريبا گريبان همه ي ما را گرفته بود. اما امروز و پس از نداي اعتراض؛ ديگر چنين نگرشي حتي قابل توجيه هم نيست. امروز اگر كسي به جنبش بي اعتنايي كند كه «اين حركت براي من چه فايده اي دارد؟» نه تنها انساني آگاه به خصلت طبقاتي جامعه و موقعيت طبقاتي خود نيست؛ بلكه شخصا در انسانيت او نيز ترديد خواهم كرد. چرا كه آدميزاد بودن براي انسان بودن كفايت نمي كند. آدميزادي كه اين زيبايي جاري در حوزه ي زباني خود را درنيابد و دفاع از آزادي و شرافت انساني را متعلق و مربوط به خود نبيند انسان نيست. موجودي منزوي و بريده از «زبان» است كه تنها در حيطه ي نيازهاي حيواني خود قادر به درك خير و شر است و بس. من چنين اهانتي را به هيچ طبقه اي از اجتماع جايز نمي دانم. فقط قشر اوباش هوادار حاكميت استند كه خصلت طبقاتي جامعه را بهانه مي كنند تا دژخويي و رذالت خود را توجيه كنند كه «بگذار اين سوسولهاي بچه مايه دار را ادب كنند تا حساب كار دستشان بيايد كه داش محمود جا نمي زند»

    پس معيار از نظر من چه بايد باشد؟!
    به نظرم مي رسد كه اگر موافق باشيم اين «انسان» است كه نهايتا ترازوي حسن و قبح اشياء و اعمال را تشكيل مي دهد؛ درباره ي اين جنبش نيز بايد به همين معيار مراجعه كنيم. از ديد من زيربناي راستين «انسان» و آنچه آدمي را به انسان متحول مي كند «زبان» است و در قضاوت درباره ي سمت و سوي جنبش بايد ببينيم شعارها و روشهاي جنبش تا چه اندازه به «زبان» وفادار است و تا چه حد ناخالصي (اسطوره؛ كليشه؛ فريب و پيشفرضهاي بي معنا) در آن دخالت دارد. با چنين معياري من قضاوتم درباره ي اين جنبش اين است كه:
    جنبش سبز هرچند ناخالصيهايي غيرقابل اغماض دارد (منجمله ايرانگرايي خام و نژادگرا- غربگرايي اسطوره زده و …) اما علي اي حال موتور محركه اش نه آن ناخالصيها بلكه گفتماني انساني است و به همين دليل است كه مي توان آن را اعتراض به ستم دانست. هرچه از اين جنبش مي گذرد؛ اين زيربنا والايي خود را – در اعمال و گفتار معترضين و خانواده هاي جان باخته گان- بيشتر و بهتر نمايان مي سازد.
    بر اين اساس از نظر من در نقد جنبش نبايد سمت و سوي اقتصادي حاضران در آن را برجسته كنيم. فقر اقتصادي دليل بر حقانيت نيست. بلكه اگر اين فقر اقتصادي منجر به فقر فكري شود؛ بيشتر منجر به فريب و دروغي مي شود كه در همين نامه شاهدش استيم («اگر بخواهم راي دهم به احمدي راي مي دهم» گوينده ي چنين جمله اي آيا مقهور اسطوره ي رئيس جمهور مردمي نيست؟ كسي كه درك نمي كند سياست اقتصادي احمدي تا چه حد تابع و بلكه مطيع سياستهاي بانك جهاني و مسير كلي تمركز ثروت و قدرت در جامعه است؛ آيا به صرف اين كه عضو فلان طبقه ايت حامل حقانيت خواهد بود؟)
    نقد جنبش بايد به انسان خوشبين و به قدرت بدبين باشد. بنابراين در عين اين كه بي رحمانه بايد در اين حوزه كنكاش و آن را از اسطوره هاي فريب پالايش كنيم؛ در عين حال نبايد خود را اسير پيشفرضهايي كنيم كه نيك و بد را به خير و شر فرومي كاهد و حقيقت را صرفا بر اساس وضعيت اقتصادي داعيان يك حركت مي سنجد.

    پاسخ
  • 14. پويا  |  نوامبر 27, 2010 در 11:35 ق.ظ.

    سلام ایرج

    به خاطر تاخیر ببخشید. مقداری درگیر بودم ولی جدا از درگیری پاسختان برایم تامل‌برانگیز و بخشهایی از آن عجیب و در واقع توهین‌آمیز بود. پاسخهایی در ذهنم هست که اگر همت کنم مینویسم.
    اما برای روشن شدن قضیه
    شما از نکبتی بودن نامه و منفعت‌طلبی آن حرف زدید٬ قبل از اینکه جوابی به اینها دهم٬ گفتم منظور دقیقتان را بپرسم تا دچار سوء تفاهم نشوم. ممنون میشوم بیشتر توضیح دهد

    پاسخ
    • 15. ايرج  |  نوامبر 29, 2010 در 11:49 ب.ظ.

      سلام دوباره
      اين را شنيده اي كه گويا از ماركس (يا انگلس. ترديد از من است) نقل است كه نظام سرمايه داري نه فقط كارگر بلكه سرمايه دار را نيز از خودآگاهي باز مي دارد و در نتيجه از رشد او -به عنوان يك انسان- جلوگيري مي كند.
      خوب من شخصا به عوض واژه ي «سرمايه داري» ترجيح مي دهم از نظام «استخدام» استفاده كنم. چرا كه به نظرم هم به معنايي كه اين نظام مسلط افاده مي كند نزديكتر است و هم اين ايراد پيش گفته در اين نام برجسته تر نمايان مي شود. و از همه مهمتر آنارشيستي تر است!
      علي اي حال طبقاتي ديدن جامعه مانع از آن نيست كه همچنان مركز ثقل تفكر خود را «انسان» فارغ از آنچه مي خورد و مي پوشد در نظر گيريم.
      اما وقتي طبقاتي بودن جامعه را بهانه مي كنيم تا تمركز خود را از انسان برداريم و بر هر امر ديگر (انسان فقير؛ انسان كارگر؛ انسان جنوب شهري؛ انسان طبقه ي متوسط؛ انسان باسواد يا بي سواد و ….) بگذاريم؛ به نظرم دچار منفعت طلبي در انديشه شده ايم .
      برپاداشتن هر حقيقت بايد بر اساس يك مبنا باشد. بدون مبنا انديشه چنان پادرهوا مي شود كه جز به سفسطه نخواهد انجاميد. هر انديشه اي ابتدا بايد مباني نيك و بد را براي مخاطب خود روشن كند و آنگاه مي تواند با بار كردن اين صفات بر اشياء؛ آنها را معني كند و به عبارتي اشياء را آنگونه كه استند نمايان سازد.

      تا اينجا درست؟!

      حال مي رسيم به اين نقطه كه نيك و بد در نامه ي پيش گفته چگونه معرفي مي شوند؟! و در نتيجه حقيقتي كه آن نامه پاس مي دارد چيست. شايد اشتباه كنم اما به عنوان يك خواننده از آن نامه حقوق برابر آدميان جهت بهره بردن از زمين و زمان را استنباط نكردم. بلكه در آن نامه به نظرم اين قضاوت برجسته شده بود كه فلان خواست متعلق به من جنوب شهري است و فلان خواست متعلق به جوانان شمال شهري سبز. كليت نامه گواه بر آن بود كه براي نويسنده اصلا مطرح نيست كه خواست آن جوان شمال شهري با ترازويي به نام «اخلاق» (هر نوع اخلاقي) نيك به شمار مي آيد يا بد. بلكه صرفا اين مطرح بود كه من جنوب شهري در دغدغه هاي آن شمال شهري ها سهيم نيستم و -اين مهم است- بنابراين اگر بخواهم راي دهم مي روم به همان احمدي راي مي دهم . چرا؟! مگر احمدي هيچيك از حقوق هر طبقه ي اجتماعي را اهميت مي دهد؟! البته كه نه. ولي راي من جنوب شهري بايد دهن كجي به شمال شهري ها باشد. نكبت اينجا است پويا. جايي كه تو هيچ ملاك مستقل و مبتني بر ترازوي نيك-بد خود نداشته باشي و صرفا بر مبناي توهم نبرد طبقاتي با جمعي از اعضاي جامعه ي انساني چنان احساس بيگانه گي و بلكه دشمني كني كه بر خود واجب بداني از امكاني كه داري اگر نفعي براي خود حاصل نمي كني لااقل براي اين «بيگانه» زيان پديد آوري.
      اينجا است كه مي گويم منفعت طلبي (شايد اصطلاح انفعال رساتر باشد) اين نامه نكبت است. نيچه در تبارشناسي اخلاق تفاوت سروران و بردگان را در همين مي بيند.
      اخلاق سروران بر نيك-بد تكيه مي كند. يك سرور نيكي را به نحوي (غريزي؛ شهودي؛ منطقي ؛ الهي) نزد خود تعريف مي كند و به آن وفادار خواهد بود بي آن كه اصلا به سود و زيان آن توجه كند.
      اما اخلاق برده گي بر خير-شر بنا شده است. اين يك برده است كه سود خود را مركز ثقل و معيار شناخت اشياء قرار مي دهد و آنچه را كه به زيانش باشد شر و آنچه به سود او باشد خير نام مي نهد.
      البته در جهان مدرن اخلاق برده گي تقريبا عموميت دارد. ترازوي «هزينه-فايده» بر تقريبا همه ي اذهان مسلط است. ولي نه آن فقر و جنوب شهري بودن نويسنده ي نامه مي تواند توجيهي براي پذيرش اخلاق برده گي باشد و نه سلطه ي مدرنيته بر جهان مي تواند توجيهي براي يك «نقد» در زمينه ي انديشه ي سياسي محسوب شود.
      هر انديشه ي سياسي كه ترازوي خود را نه بر مبناي حقوق انسان ؛ بلكه بر مبناي منافع گروه خود تعريف كند از نظر من محكوم به نكبت است.

      اين هم توضيحي كه خواسته بودي.

      پاسخ
  • 16. پويا  |  دسامبر 7, 2010 در 12:27 ق.ظ.

    با سلام و عذرخواهی به خاطر تاخیر مجدد

    چندین نکته در کامنتهایتان هست که قابل بحث است. به برخی که میتوان مختصر اشاره کردم همینجا اشاره میکنم و درباره مسائل مهمتر مثل «منفعت و منافع و منفعت‌طلبی»٬ اگر حس و حال و وقت یاری کند٬ در نوشته‌های مجزا صحبت خواهم کرد

    شما چندین جا از این حرف زدید که نگرش طبقاتی نگرشی است که حق و ناحق را بر اساس عضویت و تعلق داشتن یا نداشتن به طبقه‌ای ارزیابی میکند. برای مثال فردی -شاید من- جنبش سبز را نمی‌پذیریم چون جنبش طبقه‌ی کارگر نیست و ….
    دقیقا نمیدانم وقتی از این نگاه صحبت میکنید دقیقا چه گروه و افرادی را در ذهن دارید٬ اما این تصورتان حداقل با چپ مارکسیستی قرابتی ندارد.
    از خود مارکس که شروع کنیم٬ خیلی راحت میشود که دید از نظر خانوادگی و همچین گرایشهای اولیه سیاسی هیچ نزدیکی به طبقه کارگر و دیدگاههای کمونیستی دورانش ندارد٬ برعکس دیدی منفی به چنین گرایشاتی دارد و اتهام کمونیست بودن را به شدت تکذیب میکند. آنچه به مرور وی را به سمت طبقه کارگر و دیدگاههای کمونیستی میکشاند نه عشق چشم و ابرو کارگران و طبقه کارگر در کل‌اش٬ بلکه تجربه مستقیم و زنده خودش از زندگی با کمونهای کارگران کمونیست پاریس است. همینجاست که وی نوع جدی از زندگی و روحیات و اخلاق اجتماعی را می‌بیند که برایش بشارت‌دهنده نوع جدیدی از زندگی و نوع جدیدی از جامعه -جامعه بی‌طبقه- می‌شود. انسان انتزاعی رهایی‌بخشی که فوئرباخ و دیدگاههای پیشین اومانیستی جلوه‌گر میشد٬ برای مارکس تجلی روشنی پیدا میکند. مارکس کمونیست و معتقد به نقش تاریخی طبقه کارگران صنعتی میشود.

    پاسخ
  • 17. پويا  |  دسامبر 7, 2010 در 12:38 ق.ظ.

    اما به جنبش سبز و نقدهای گذشته من برگردیم. من کجا به صرف تعلق به طبقه‌ای جز طبق کارگر جنبش را نقد کردم؟
    هر جا من صحبتی از جنبش سبز و اصولا هر حرکتی کردم٬ محور حرف و نقدم این بود که باید دید این جنبش چه خواسته‌ و مطالبه و هدفی دارد٬ با همین ترازو جنبش سبز آن‌چنان که تا کنون بوده را نقد کرده٬ در عین حال اشاره کردم که بخشهایی از این جنبش -اقشار خاصی از طبقه متوسط- هستند که می‌توانند حامل مطالبات رفاهی و دموکراتیکی باشند که به نظر من حداقلهای هر حرکت پیشروی زمان ما هستند.
    با همین ترازو بوده که کانون صنفی معلمان را که «معیشت» و «منزلت» معلمان را هدف اصلی خودش تعیین کرده٬ تشکلی مثبت و ستودنی دانسته‌ام٬ در حالی که معلمان از نظر بخشی از طبقه متوسط را تشکیل می‌دهند.
    وسیع‌تر هم که نگاه کنیم کاملا روشن است که طبقات مختلف در دوره‌های مختلف نقشهای کاملا متقاوتی دارند. برای مثال به زعم من بازار سنتی در انقلاب مشروطه نقشی کاملا پیشرو داشته یا سرمایه صنعتی و اقشار بالایی طبقه متوسط در جنبش ملی شدن صنعت نفت نقش رهبری مبارزه دموکراتیک و ضدامپریالیستی را ایفاء کرد.
    اگر هم امروز معتقد به حمایت از اصلاحطلبان داخل نظام و سرمایه صنعتی و بخشهای بالایی طبقه متوسط نیستم٬ نه به خاطر رنگ چشم و ابرو٬ بلکه به خاطر مطالبات ضدموکراتیک و ضدمردمی‌شان است. در نوشته‌های مختلف هم سعی کرده‌ام این موضوع را ثابت کنم.

    پاسخ
  • 18. مکابیز  |  فوریه 14, 2012 در 5:54 ق.ظ.

    آقا سلام. زنده ای انشالله؟
    می گم این نامه هه شده مثل نامه چارلی چاپلین به دخترش.

    پاسخ
    • 19. پويا  |  مه 14, 2012 در 3:21 ق.ظ.

      سلام. ممنون زنده ایم!
      چرا شده مثلا نامه چارلی چاپلین؟

      پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


گاه‌شمار

نوامبر 2010
ش ی د س چ پ ج
« اکتبر   دسامبر »
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
27282930  

Most Recent Posts


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: