داریه و نقد بی رحمانه جنبش سبز

داریه عزیز با قلم قوی خود مطلبی در نقد جنبش سبز نوشته که همه را دعوت به خواندنش میکنم. جدا از خواندن، خیلی دوست دارم که در موردش بحث و گفتگویی در بگیرد.  پس ای معدود دوستان باقیمانده! اگر درباره نوشته داریه نظر و نقدی دارید، لطفا مطرح کنید. بحث خوبی خواهیم داشت! ان شاء الله!

پ.ن.  مشت نمونه خروار

“جماعتی امیدوارانه بوی بهار را می‌شنود اما رهبران از عطر دیروز سخن می‌گویند. در تضاد میان خواست این بخش مردم و رهبران، دو طرف به یک راه حل موقتی و شگفت‌انگیز رسیده‌اند: رهبران مطالبات مردم را واکنشی به عملکرد نادرست مسئولان می‌دانند[1] (در واقع تغییر را نمی‌پذیرند و اصالتی برایش قائل نیستند) و  در نظر مردم، رهبران تقیه میکنند. در ورسیون جدید دیدن رخ امام در ماه، ملت متوسل به علوم خفیه، روح دموکراتیک آقایان را احضار کرده است. تا روز قیامت، شاید این اتحاد موقتی مشکلی ایجاد نکند اما عاقبتْ کدام چهره آشکار خواهد شد؟ آنچه رو هست و سابقه‌ای 30 ساله دارد یا آنچه که در خیال هواداران نقش بسته است؟ تلاش برای به هیچ و شوخی گرفتن کارنامه و بیانات اصلاح طلبان، از رهبر گرفته تا ملیجک، در اصل ماجرا تغییری ایجاد نمی‌کند. طرفداران نظریه‌ی «موسوی شوخ طبع» باید بدانند که خصوصیت مهم یک شوخی بامزه پایان غیرمنتظره‌ی آن است. بخصوص اگر شوخی از نوع آخوندی (خدعه) باشد.”

5 comments نوامبر 18, 2009

شاید

روال معمول نوشته های این وبلاگ تا به حال اینطور بوده که سعی میکردم درباره موضوعی به تفصیل (البته در حد همین فضا) بنویسم، خب لازمه این کار این بود که بتونم روی اون موضوع یه مقدار تمرکز کنم. وقتهایی مثل انتخابات چنین فرصتی پیش می اومد، چون فضا جوری بود که خود به خود وقت زیادی رو صرف مسائل پیرامونش میکردم.

اما الان چند وقتیه که بنا به ضروریات زندگی کمتر میتونم روی چنین موضوعاتی تمرکز کنم. فکرم نکنم حداقل تا مدتی شرایط تغییر کنه. حالا در این شرایط یا باید کلا قید وبلاگنویسی رو بزنم، یا اینکه شیوه دیگر کنم و به مطالب کوتاهتر اکتفاء کنم. خدا بخواد کار دوم رو خواهم کرد

- در این دوره و زمونه که سطح روابط آدما به شدت پایین اومده و عده زیادی رو به این نتیجه درخشان رسونده که انسانیت و دوستی و عشق تنها نقابهایی زیبا بر خودخواهیها و حماقتها و بیماریهای درونی ماست، خوندن وبلاگ سبکباران میتونه آرام بخش باشه. شاید بشه دید که چطور عشق از مرگ، زندگی میسازه. توصیه میکنم سری بهش بزنین

-این رو هم بخونین لطفا

Add comment نوامبر 15, 2009

صبور و بزرگوار

سالها، انقلاب، صبورانه همه نوع توهین و تحقیری را تحمل کرد و امروز با خاطرات و سرودها و از همه مهمتر گرما و حس و حال و شور و امیدش، بزرگوارانه همان مردم توهین کننده را زیر پر و بال خودش میگیرد:)ا

1 comment نوامبر 5, 2009

عجایب زیبای روزگار پرتلاطم ما

این حوادث اخیر نکات عجیب کم نداشته اما شاید عجیبترین نکته اش برای من این وبلاگه:

http://iranisabzpics.blogspot.com/

واقعا نمیتونم بفهمم نویسنده (شایدم نویسندگانش)، این انگیزه و نظم و خلاقیت و شجاعت و پشتکار و جدیت رو از کجا میاره، جدا انگیزه و جدیتش آدم رو یاد چریکها می اندازه!

باید بیشتر بخونم بلکه کمی از عقاید و زندگی نویسنده اش سر در بیارم ولی در این وبلاگ یه چیزی دیدم که من رو خوشحال کرد: در میان شعارهاش شعار جمهوری ایرانی هم بود: البته طبعا به این شعار ناسیونالیستی علاقه ای ندارم ولی واقعا خوشحال شدم که این جوان به ظاهر تازه کار متوجه این شده که اگه داره وقت و انرژی میزاره و در این جو امنیتی اینطوری خطر میکنه، علیرغم حمایتش از موسوی و کروبی دلیلی نداره که دنبال مطالبات خاص خودش نباشه. فهم و درک این جوان به ظاهر تازه کار را مقایسه کنید با در جا زدن اون آدمهای پرمدعا و توخالی ای که جرات نمیکنن یه قدمم جلوتر از موسوی و کروبی و توده مردم قدم بردارن و هنرشان در این چند ماهه فقط این بوده که مداحی کنند!

حالا باید همش رو دید، ولی برای نمونه این قسمتهای امنیتی شعارنویسی وبلاگ رو بخونین، این توجه و دقت به نکات مختلف امنیتی رو من از جدیترین فعالین مدنی و سیاسی سالهای اخیر هم ندیدم! نکاتی که نوشته، تا جایی که من میفهمم، فوق العاده است!  خدا رو شکر، برخلاف تمام تبلیغات دو دهه اخیر، یه عده دارن میفهمن که اگه میخوان کاری کنن باید همونقدر جدی باشن که جوونای دهه 40 و 50 و اوایل 60 جدی بودن!

“نکات امنیتی دیوارنویسی با اسپری
- ترس نه زيادش خوبه و نه كمش.
- به ترس‌تون احترام بذارید. اگه موردی به نظر‌تون ترسناکه، پس حتماً هست.
- * طمع نکنید. یکی بسه، جلوتر (اینو هی بگید به خودتون). قانع باشید.
- در شب‌ها و زمان‌های غیر قابل پیش‌بینی شعار بنویسید.
- * از شعار نوشتن در ۲ شب متوالی پشت سر هم در یک محله جداً خودداری کنید.
- لجبازی نکنید اگه پاک کردند. اگه قسمتی رو پاک کردن، نرید کامل‌ش کنید. شاید می‌خوان شناسایی‌تون کنند.
- * بطور متناوب در محله‌های مختلف شعار بنویسید. سعی کنید محله های نزدیک به محل زندگی شما نباشه.
- اگر در ساعات پایانی شب شعار می‌نویسید دقت کنید … خیابانهایی که در آنها گذر می‌کنید همچنین چهار راه‌هایی که از آنها عبور می‌کنید بهتره که تکراری نباشه. برای جابجا شدن بهتره
هر راهی رو فقط یکبار طی کنید. بر سر بیشتر چهار راه‌ها دوربین‌های کنترل هست.
- فقط به ماشین پلیس حساس نباشید، ممکنه تو یه پراید باشند.
- دوستان مواظب باشید جاهایی که شعار می‌نویسید بخصوص جاهایی که دید بیشتری داره بعدش تحت کنترل قرار می‌گیره با دوربین.
- دوربین رو هم جاهایی ممکنه بذ‌‌‌‌‌ارند که فهمیدنش برای من و شما خیلی سخت یا بهتره بگم غیر ممکن هست. پس برای مخفی کردن صوت و هویت تون پیش‌بینی کنید.
- نیمه شب‌ها خیلی خطرناکه چون در صورت تعقیب خیابون‌ها خلوت هست و به سرعت می‌تونند دنبال‌تون کنند.
- اگر موتور خوبی دارید، و دو نفر هستید، همون ساعت‌های اولیه ی شب، با کلاه ایمنی که صورت‌تون پوشیده و غیر قابل شناسایی باشه. در ضمن پلاک موتورسیکلت رو بهتره که با گِل بطوری‌ که تابلو نباشه بپوشونید. همین که کثیف باشه و قابل خواندن نباشه کافیه.
- وقتی چند نفر هستید از صحبت کردن، پِچ پِچ کردن خودداری کنید. اسم یکدیگر رو صدا نکنید. سعی کنید علامت و اشاره بکار ببرید.
- بهتره جاهایی که می‌خواهید شعار بنویسید رو قبلا مرور کنید. بهتره از قبل دیوارها و مکان‌های مناسب رو در خاطر بسپارید که بدونید هدف بعدی‌تون کجاست. بهتره چند روز قبل از شعارنویسی مکان‌ها رو در روز هنگامی‌ که سوار ماشین در حرکت هستید یا بصورت گذرا از اونجا رد می‌شید بررسی کنید که به محیط اونجا آشنا بشید.
- کارمندان نظافت شهرداری رو دست کم نگیرید. خودم دیدم که عوامل اطلاعاتی در لباس کارمندان شهرداری به کنترل محله ها و مناطق مختلف می‌پردازند.
- از انداختن اسپری یا هر وسیله‌ی دیگه‌ای که شعار می‌نویسید در مکانهای عمومی خودداری کنید (اسپری رها شده همراه با اثر انگشت قابل شناسایی هست :) .” 

خودتون بروید بقیه اش رو بخونین و برای سلامتی نویسنده وبلاگ دعا کنین!

با دیدن همچین جوانهایی آدم نمیتونه امیدوار نباشه:)ا

1 comment سپتامبر 14, 2009

رفاقت، اخلاقيات و جنبش سبز

سالها پيش با يكي از چپهايي كه سالها زندان ج.ا. را تجربه كرده بود، گپ ميزدم كه نمي‌دونم صحبت به كجا رسيد و ايشون بسيجيايي را كه در جنگ هشت ساله كشته شده بودند، در كنار كسايي گذاشت كه در همون سالها در اوين كشته شدند. حسابي جا خوردم! آخه چطور ميشد آدمايي رو كه در مبارزه با ج.ا. كشته شدند با آدمايي كه براي حفظ اون نظام جانشون رو از دست دادند، در يك رده قرار داد. اما نظر ايشون اين بود كه اين دو گروه فرقي نداشتند و هر دو گروه قربانياي ج.ا. بودند. خب راستم ميگفت؛ فرضا اگه همون اسفند 57 جنگ شروع ميشد، خيلي از چپها و مجاهديني كه چند سال بعد به دست نظام كشته شده بودند، با شور و شوق و به فرمان خميني جبهه مي‌رفتند و شهيد ميشدند. خيلي از بسيجيايي هم كه در جنگ كشته شدند، اگه فرصت بيشتري پيدا ميكردند و با جريانات مخالف آشنا ميشدند، قطعا به اونا مي‌پيوستند. من اون لحظه كه اون زنداني سابق اين حرف رو زد، جدا غرق شادي و غرور شدم. خب سالها تبليغ شده بود كه گروههاي سياسي چپ و مجاهد اول انقلاب، از جهات انساني و اخلاقي و مثلا برخورد با مخالفان دست‌كمي از اراذل حاكم نداشتند، اما تمام اين حرفها در يك لحظه نقش بر آب شده بود. جدا از اين، در خاطرات و نوشته‌هاي زمان انقلاب، به كرات با اين موضوع برخورد كرده بودم كه رفقا در برخورد با آدما رفتار به نسبه اخلاقي و متمدنانه‌اي داشتند و به صرف حزب‌الهي بودن كسي رو طرد و لعن نميكردند. خلاصه گرايش سياسي، همه چيز يه انسان نيست و معيارهاي ديگه و مهمتري هست كه آدما رو بايد باهاش سنجيد، يعني معيارهاي اخلاقي. البته نمي‌خوام بگم كه در نگاه و برخورد چپهاي اون زمان ايراد و اشكال نبوده كه حتما بوده، ولي اين رو با يقين مي‌تونم بگم كه برخورد رفقا، خيلي انساني‌تر و متمدنانه‌تر از برخورد اين سبزپوشاييه كه قبل از انتخابات تحريميا رو با احمدي‌نژاد يكي مي‌كردند و راي‌دهندگان به احمدي نژاد رو هم مشتي آدم بي‌شعور مي‌دونستند و امروزم خيلي راحت و با يه موضع‌گيري موافق‌طبعشون، مي‌تونن هادي غفاري و رفسنجاني و ديگران را در صف خودشون -صف صداقت و آزادي!- راه بدهند. مثالهاي اينجور برخورد هم كه خدا رو شكر اين روزا فت و فراونه و مثلا ميشه به رخداديها و مشخصتر اميد مهرگان اشاره كرد: “وضعیتْ معیار روشنی برای تبدیل افراد به سوژه و غیرسوژه، به کنشگر و منفعل، به اخلاقی و غیراخلاقی، به باشعور و بی‌شعور، به‌دست می‌دهد…سیاستْ همة تقسیم‌بندی‌های را از نو تقسیم‌بندی می‌کند. همة خط‌کشی‌های فرهنگی، اخلاقی، رفتاری، سلیقه‌ای، قومی، هنری، وغیره را از نوع خط‌کشی می‌کند. حتی در جناح ارتجاع نیز ازنو جناح‌بندی می‌کند، مرتجعِ مترقی یا مرتجع مرتجع، لیبرالِ مترقی یا لیبرال مترجع، چپ مترقی یا چپ مرتجع.” خب از بسيجياي اول انقلاب گفتيم، اينكه شايد فريب تبليغات چ.ا. رو خورده بودن، ولي در بينشون بهترين و شريفترين آدما بوده. اما در مورد توده-اكثريتي‌هايي كه خودشون به خوبي با مسائل سياسي و جنايات ج.ا. آشنا بودن و مي‌ديدن كه دوستاي سابقشون و آدماي بي‌گناه دارن قتل‌عام ميشن ولي بازم به حمايت از ج.ا. ادامه مي‌دادن، چه بايد گفت؟ آيا نبايد گفت كه مشتي رذل و خائن بودند؟ به نظرم بازم خير! خب، خيلياشون مثل بقيه آدما، از اون قتل‌عام‌ها دلشون خون بود، ولي تصور ميكردن با كمك كردن به بخشي از حاكميت، دارن به برچيدن خشونت كمك ميكنن. حساب اعضاي عادي رو نميشه با حساب آدم‌فروشا يكي كرد. مواردي بود كه فردي توده-اكثريتي جانش رو به خطر مي‌انداخت و به پنهان كردن فردي كه از نظر خود و حزبش ضد‌انقلاب بود، كمك ميكرد و مواردي هم بود كه طرف، فاميل و دوست سابقش رو تحويل آدمكشاي ج.ا. مي‌داد. اين مقدمه طولاني رو گفتم كه برسم به ماجراهاي چند ماهه اخير. سر انتخابات و ماجراهاي بعدش اختلافات و درگيري‌هاي زيادي پيش اومد كه شايد همه ازش نصيبي برده باشيم. سر همين برخوردهاي سياسي، پاي خيلي چيزاي ديگه از جمله روابط دوستي و خانوادگي و كلا اخلاقيات هم وسط كشيده ميشه. اما پيش از اينكه بحث اين برخوردهام رو بكنم، اول در مورد تقسيم‌بندي نيروهاي خارج از حكومت بگم: من اين نيروها رو اينطوري تقسيم‌بندي مي‌كنم: (1) نيروهايي كه در پي استقلال از كل حاكميت و ايجاد تشكلهاي مستقل و دموكراتيكند و (2)نيروهايي كه به بهانه‌هاي مختلف مبلغ دنباله‌روي از اصلاح‌طلبها هستند و يا اگر هم در پي مستقل شدن از كل نظامند، جايگزينشان نهادهاي غيردموكراتيك و استبداديه (مثلا سلطنتطلبا يا مجاهدين). يه سياق پيشينيان، ميشه نيروهاي اول رو پيشرو و نيروهاي دوم رو مرتجع دانست. خب اين تقسيم‌بندي با تقسيم‌بنديهاي رايج خيلي متفاوته: يعني من خيلي از هواداران جنبش سبز رو كه چپ هم نيستند، مترقي مي‌دونم، براي مثال كانون صنفي معلمان را كه در انتخابات علنا از كانديداهاي اصلاح‌طلب حمايت كرد و همين چند روز پيش هم با كروبي ملاقاتي داشت، نيرويي مترقي مي‌دانم. از آن سوي مثلا چپهايي چون سايت رخداد و حتي  بعضي دوستان كه تحريمي بودند ولي امروز كاملا دنبال‌روي جنبش سبز شدند، از نظر من در صف مرتجعان قرار ميگيرند (توده‌اي‌هاي اين زمانه!). اما درگيريها و برخوردهاي شخصي: موقع انتخابات و وقتي با  برخي از دوستاني صحبت ميكردم كه خيلي با مسائل سياسي آشنا نبودند، مسائل مختلف و مثلا شيفتگي عجيبشان به موسوي اذيتم ميكرد ولي با خودم فكر ميكردم كه به مرور حقيقت ماجرا را خواهند فهميد و احتياجي به جنگ و دعوا نيست! از آن طرف در بحث با بعضي بچه‌هاي فعال جامعه مدني (مثلا كمپينيها) بهشون ميگفتم كه به نظرم راي دادنتان به نفع جامعه مدني نيست، ولي اصل، نه راي دادن يا راي ندادن، بلكه همان فعاليت مستقليه كه شما دارين و ما هم مديون شما هستيم! خلاصه تصور ميكردم كه راي‌دهنده‌هاي دور و برم عمدتاً دو گروهند: آدماي ناوارد و بي‌تجربه‌اي كه انتخابات براشون تنها عرصه جدي فعاليت سياسيه و آدماي پخته‌تر و فعالي كه به انتخابات تنها به عنوان يك عرصه فعاليت نگاه ميكنن و در كنارش فعاليت مستقل خودشون رو هم دارن يا حداقل مشوق و مبلغش هستن. خب به دلايلي كه گفتم، خيلي با اين دو گروه مشكلي ندارم! اما متاسفانه و به خصوص بعد از انتخابات، برخورد با دسته سومي از دوستان جدا آزار‌دهنده شده: يعني دوستاني كه ظاهراً از جهت اطلاعات و تجربه چيزي كم ندارند، اما مبلغ دنباله‌روي محض از رهبري جنبش و توده شدند؛ يعني همون “توده‌اي”هاي جديد! و متاسفانه يكي از بهترين دوستانم هم كه مي‌تونستم به سرش قسم بخورم، جزء همين توده‌ايهاست! خب، قصد لاپوشاني و بي‌خيالي ندارم! يعني تا جايي كه به خط سياسي دوستمون مربوط ميشه، به نظرم “توده‌اي” كمترين فحشيه كه ميشه بهش داد! (خدا بخواد نقدي از اين توده‌‌ا‌ي‌هاي نو  و از جمله اين رفيقم مي‌نويسم). به علاوه، اين انتخاب سياسي‌اش، بي‌شك در تصويري كه ازش دارم و در روابطمون تاثير منفي هم گذاشته. اما هرچند در اين فضاي به شدت سياسي -در فضايي كه افشين قطبي دشمن مردمه و رفسنجاني دوست مردم- تسليم سياست نشدن سخته، به نظرم بايد تلاش كرد كه مثل ستاره‌هاي زمان انقلاب، مسائل ديگه و از جمله مسائل اخلاقي و محبتها و رفاقتها رو هميشه در نظر گرفت! بلاخره و از هر چه بگذريم، به قول آيسخولوس: در دوستي نيروي عجيبي است! پ.ن. با توجه به كامنت مكابيز، لازمه كه تاكيد كنم در اين نوشته، نميخواستم تحليل سياسي‌ام رو از شرايط بدم، بلكه قصدم اين بود كه درباره رابطه گرايش سياسي آدما با شخصيت و رفتار و كردارشون و نحوه درست برخورد باهاشون حرف بزنم. اما حالا كه مكابيز بحث رو پيش كشيد، بد نيست جوابش رو مختصرا بدم. مكابيز ميگه: “یعنی اینکه طرفداران سبز را با توده ای ها یکی بدانی صرفا یک انگ است مگر اینکه نشان بدهی جایی آنها اصول اخلاقی شان را معلق کرده اند در جهت پیروزی تاکتیکی. مثلا فرض کن موسوی حکم به ضرب و شتم و از آن بدتر اعدام مخالفان بدهد و سبزها با تحلیل نبرد “که بر که” سکوت کنند… اگر این اتفاق افتاده بود حق از آن تو بود. ولی اینکه الان می گویی صرفا یک انگ است” اول اينكه “توده‌اي” ناميدن مبلغان دنباله‌روي از موسوي و جنبش سبز از جهت همين قضيه دنباله‌رويشون بود، يعني همون كاري كه حزب توده اول انقلاب تحت شعارهاي مثل چپ و ضدامپرياليستي كرد، نه از جهت سكوتشون درباره جنايت. اما درباره اين دومي هم، خب، هنوز كه موسوي قدرت را دست نگرفته تا فرضا چنين اتفاقي بيفتد و بتوان رفتار هوادارانش را داوري كرد، ولي وقتي موسوي به صراحت مي‌گويد: “كساني كه ساختارشكنانه عمل مي‌كنند و مخالف نظام هستند، برخورد با اين افراد را به عهده دستگاه امنيتي مي‌گذاريم” و مورد كوچكترين انتقاد و گلايه‌اي از سوي هوادارانش قرار نميگيرد، عقلا متوجه مي‌شوند كه آينده جالبي در انتظارشان نيست! پ.ن.2 نمیدونم چرا کامنتدانی این پستم بسته شده، برای همینم مجبور شدم کامنت دوم مکابیز و پاسخ خودم را از طریق مدیریت وبلاگ وارد کنم. در صورتی که دوستان خواستند کامنتی برای این پست بگذارند، میتوانند آن را پایین پست قبلی بگذارند، زحمت جابجا کردنش با من!

4 comments سپتامبر 4, 2009

استقلال: انقلاب بهمن و موج سبز (3)

در نوشته قبلي، به اين اشاره كردم كه شناخت نيروهاي پشت هر بحث، نمي‌تونه جاي خود بحث  رو بگيره. خب، بد نيست نظرم رو درباره بحثهايي كه در شرايط فعلي مي‌تونه به مستقل شدن نيروهاي دموكرات و چپ كمك كنه، اشاره كنم.

(1) خب اول از همه، شايد همين بحث ضرورت مستقل شدنه. در حالي كه از همه سو و به مانند سال 57، خواسته‌ ميشه كه به بهانه اتحاد، تفاوت‌ها را فراموش كنيم و تنها خودمون رو به خواسته حداقلي محدود كنيم، بايد تاكيد كرد كه پيگيري خواست حداقلي هيچ منافاتي با پيگيري خواسته‌هاي ديگه‌مون نداره و اگه چنين منافاتي به وجود مي‌آد، ناشي از رفتار غيردموكراتيك بخشي از اين جنبشه.

(2)  دوم، تجزيه و تحليل بخشهاي مختلف جنبش سبزه. باز هم در حالي كه گرايشي علاقه داره از سويي با “مردم” خواندن شركت‌كنندگان اين جنبش تفاوتها رو انكار يا كم‌رنگ كنه و از سوي ديگه با اسطوره “به مردم پيوستن” رهبري اين جنبش، فاصله فاحش رهبري جنبش با اعضاي ساده‌اش روكم كنه؛ لازمه به طور خاص روي بخشهاي مختلف اين جنبش و خواسته‌ها و گرايشات مختلفشون تاكيد بشه. و تاكيد بشه كه اگر قرار است اتحاد دموكراتيكي در اين جنبش داشته باشيم، بايد اين خواسته‌ها و گرايشات به رسميت شناخته بشه

(3) اين رو ميشه ضميمه همون بحث دوم دونست. بايد نشون داد كه بخشي از جنبش سبز و به ويژه رهبريش، ماهيتا دشمن جامعه مدني و تكثرند و هر چه قدر جنبش پيش بره و رنگارنگتر بشه، شكاف و جدايي بيشتري هم بين اجزاش مي‌افته. بايد نشون داد كه علت اين شكاف و جدايي، نه مثلا تندروي و احساسي بودن عده‌اي، بلكه همون گرايش استبدادي رهبري و بخشهاي از اين جنبشه.

(4) خب در مورد تجزيه و تحليل بخشهاي مختلف اين جنبش گفتم، اما به نظر تجزيه و تحليل رهبري اين جنبش اينقدر مهم است كه بخوام به طور خاص و تفصيلي درباره‌اش صحبت كنيم.

چه قبل از انتخابات و چه بعدش، بحثهاي زيادي درباره موسوي و كروبي و … شده. اگه از نگاه چپ و راديكال به اين بحثها نگاه كنيم، به نظرم اين بحثها دو ايراد اساسي داره:

الف) اينكه به گذشته افراد پرداخت ميشه؛ خب آدما تغيير ميكنن! و شما هر چه قدرم بتونين نشون بدين كه طرف مورد نظر در گذشته مرتكب چه جناياتي شدين، نمي‌تونن ثابت كنين كه الانم چنين كارهايي خواهد كرد

ب) اينكه به رفتارها و گفتارهاي حال حاضر طرف مشغول بشيم: خب اين كاريه كه بايد انجام بشه و مثلا وبلاگ داريه اون رو به خوبي انجام ميده، اما بازم كافي نيست. مثلا اگه شما به اين اشاره كنين كه رهبري جنبش از جمهوري اسلامي يه كلام حرف ميزنه، يا اينكه امام امام ميكنه يا هزار تا چيز ديگه، فضاي پليسي و الزامات رهبري هوشمندانه، وابستگي عاطفي به امام و هزار تا دليل ديگه آورده ميشه كه اون عمل و رفتار رو توجيه كنن. بلاخره ما كه در ذهن موسوي و كروبي نيستيم و نمي‌تونيم انگيزه‌هاشون رو با قطعيت بگيم. شرايط پليسي و بگير و ببند هم راه رو براي همه جور توجيه باز ميكنه.

خب چه بايد كرد تا بحثها فرسايشي نشه و طرف هر دليل رو با يه توجيهي جواب نده؟

خب نميخوام بگم بايد تحليل ماركسيستي كرد، چون اين چيزايي كه پايينتر ميخوام بگم حرف فقط ماركس نيست، اما مثال دم دستم ماركسه.

احتمالا اين حرف رو شنيدين كه كاپيتال زماني نوشته شده كه سرمايه‌داري چنين و چنان بود ولي بعدش كاپيتاليسم مثلا با خوندن همين كاپيتال ماركس تونست خودش رو اصلاح كنه و ديگه اون تحليلا اعتبار نداره. خب به دليلي كه ميگم حرف به غايت چرنديه. اگه كسي كاپيتال رو ورق هم زده باشه،‌ متوجه ميشه كه تحليلها به غايت انتزاعيه. يعني ماركس اومده با يه سري مفاهيم خيلي كلي مثل كالا و ارزش و كار و سرمايه كار كرده. علتش هم روشنه: ماركس همونطور كه خودش هم در اول كتابش ميگه ميخواد حركت اقتصادي “سرمايه‌داري” رو تحليل كنه، يعني دنبال اينه كه به اين سوال جواب بده: اگه ما نظامهاي خاصي رو كه بين خودشون كلي تفاوت دارن، سرمايه‌داري مي‌ناميم دليلش چيه؟ يعني در اين جوامع چه چيزاي مشتركي هست كه باعث ميشه بهشون سرمايه‌داري بگيم؟ حالا درستي يا غلطي تحليلهاي ماركس مسئله ديگه‌ايه، ولي با اين اوصاف هركسي كه تحليلاي كاپيتال رو بخونه، ميفهمه كه درستي يا غلطي تحليلها ربطي مثلا به حقوق كارگرا و رفاه نسبي جامعه و اينجور چيزا نداره. از اين جهت بايد بين نقد كاپيتال و نقد اوليور تويستي تفاوت گذاشت. خب ديكنز داره جامعه خاص خودش رو نقد ميكنه و كارش با ماركس كاملا متفاوته.

خب به نظرم ما هم بايد ديگه از تحليلي اوليور تويستي دست برداريم. اينكه موسوي و كروبي چه بودن و چه كردن خيلي مهم نيست، مهم اينه كه بفهميم اگه نظامي به نام جمهوري اسلامي وجود داره، بر چه مبنايي (اقتصادي، فرهنگي و …) ساخته شده. وقتي اين كار رو كرديم، بعدش بايد مسئله جناح‌بنديهاي داخل نظام رو بررسي كنيم. اول هم بايد از دو جناح چپ و راست دهه 60 شروع كنيم و بعدش پديده رفسنجاني و كارگزاران و بعدتر دو خرداد رو بررسي كنيم. خب بالا آمدن باند سپاهيها هم در جناح راست و كنار زدن گرايش سنتي هم بايد مورد توجه قرار بگيره. وقتي تونستيم تحليل رو در اين سطح  انجام بديم، ميشه اومد و مشخصتر در مورد احمدي نژاد و موسوي و كروبي حرف زد. اما الان تمام اون بحثهاي مقدماتي رها ميشه و مستقيما در مورد خوب بودن يا نبودن موسوي بحث ميشه.

خب يكي از نتايج چنين روشي اينه كه از دام “فرد”ي كردن بحثها رها ميشيم. الان گرايشي كه حاكمه، داره بحث رو در سطح دعواي خامنه اي و موسوي پايين ميآره، در حالي كه پشت هر كدوم از اين حضرات، جرياناتي هستن كه مقدم بر اين افراد بايد اونا رو تحليل كرد.

اگه اين كار رو بكنيم، به نظرم مزاياي فوق‌العاده‌اي رو به دست مي‌آريم. مثالي بزنم: فرض كنيم مردي شارلاتان به خواستگاري دختري اومده. دختر چند طور ميتونه خواستگارش رو ارزيابي كنه. اوليش اينه كه بره تحقيق كنه و مثلا متوجه بشه كه طرف در ازدواج قبليش دست بزن داشته. خب تحقيق خوب و لازميه، ولي ممكنه بيان بگن كه اين مرد، ديگه اون مرد نيست و اصلاح شده. خود مرد هم بياد و با ادبياتي نو و شيك، غيرمستقيم مدعي تغيير كردن بشه. روش دوم اينه كه اون دختر بره و ببينه اون مرد، همين الان با خانواده و دوستا و اطرافياش چطور رفتار ميكنه. خب اگه ثابت شد كه طرف هنوزم به كارا و رفتارهاي زشت خودش ادامه ميده، دختر دليل بهتري براي ازدواج نكردنش در دست داره، ولي باز هم دليلش كافي نيست. مثلا ممكنه بهش بگن كه اگه تو خودت عرضه داشته باشي، ميتوني طرف رو عوض كني، (همونطوري كه جنبش سبز، موسوي و كروبي رو متحول و دموكرات كرد:)). اين به كنار، باز هم ممكنه فرد بياد مدعي بشه كه درسته الان رفتارم خوب نيست، ولي قول ميدم به كمك تو و جامعه روانكاوي خودم رو اصلاح ميكنم و …. بلاخره آينده رو كه كسي نديده!

اما دختر مورد نظر براي در دام نيفتادن راه سومي هم داره.  ميتونه بره و ببينه طرف كار و بارش چيه. اگه فرضا فهميد كه طرف تو قاچاق اعضاي بدن بچه‌هاست، خب ديگه ماجرا بالكل تمومه. يعني حداقلش اينه كه مرد بايد تضمين بده كه كار آبرومندانه‌اي رو شروع كنه. خوب مي‌دونيم كه اگه مرد اين كار رو بكنه، كاري كرده كارستان و با اين كار نشون داده كه در حرفاي قشنگ و عاشقانه‌اش جديتي هم هست.

خب اينجا ميتونيم به ماركسيسم برسيم و نقد ماركسيستي رو مطرح كنيم. ولي بازم بايد بگم كه مسئله خيلي فراتر از ماركسيسمه. اصلا همين بحث نون حرام و نون حلال در واقع يكي از اين نوع سوم برخورده.

خب سر ماجراي اصلاح‌طلبا هم همين ماجراست. الان سعي ميشه كه مثلا مشاركتيا هم رو يه سري مهندس و دكتر معرفي كنن كه با عرق جبين مشغول كار و فعاليت اقتصادي و غيراقتصادي هستن (طرفداراي احمدي‌نژاد هم دوست دارن ايشون رو “دكتر” بنامند). اون نقد ماركسي كه حرفش رو زدم، مياد بررسي ميكنه ببينه جريانات مختلف و از جمله اصلاح‌طلبا، راههاي تنفسيشون چيه،‌ يعني منابع قدرتشون از كجا تامين ميشه. آيا مثلا از رانت‌خواري سنتي حاكم كه سپاهيا رو تا اينجا بالا كشيده، بهره‌مند ميشن يا متضرر؟

در حال حاضر اين پرداختن به منابع حياتي جريانات رو داريم، ولي ماجرا اينه كه به شكل ماكياوليستي مورد استفاده قرار ميگيره. احمدي‌نژاد مياد منابع مالي موسوي و كروبي رو رو ميكنه و سبزها هم ميان منابع مالي سپاه رو افشاء ميكنن. هر گروهي در مورد منابع قدرت خودش ساكته يا حداكثر رياكارانه مهندس مهندس و دكتر دكتر ميكنه.

براي يه نمونه ميتونم به نيك‌اهنگ كوثر اشاره كنم كه با توجه به برخوردش شخصيش، مطالب خوبي درباره رانتخواريهاي حزب مشاركت سر پروژه‌هاي سدسازي نوشت. (جالب اينه كه رقيب مشاركت در اين پروژه‌ها سپاه بود) ولي به دلايل مختلف، اين نوشته‌هاي كوثر زياد مورد توجه قرار نگرفت.

خب حالا اينجور تحليل فايده‌اي جز بي‌آبرو كردن طرف هم داره؟ بسيار!

اول اينكه بحث رو از بحثهاي فردي تبديل به بحثهاي جرياني ميكنه. خب هر آدم عاقلي ميدونه درگيريهاي اجتماعي و سياسي درگيريهاي جريانات مختلفند و نه چند تا فرد. اما آنچه در حال حاضر مي‌بينيم بحثهاي گلادياتوريه! آدما ميگردن ببين كدوم گلادياتور بهتر و شجاعتره و بعد دنبالشون راه مي‌افتن

اما فايده اصلي اين نوع تحليل چيز ديگه‌ايه: وقتي ما فهميديم كه اون خواستگار شارلاتان در كار قاچاق اعضا، است، ديگه با اطمينان خوبي مي‌تونستيم بگيم كه نميشه انتظار عواطف انساني رو ازش داشت. سر همين مثال مشاركت و سدسازيها هم اگه به اين نتيجه برسيم كه اونها از خوان نعمت رانت‌خواريهاي حاكم بهره‌مند و اصلا وجودش به همين رانتخواريها وابسته است، ديگه انتظار نداريم كه آزادي بيان رو رعايت كنن و اجازه بدن كوثر و ديگران به شفاف‌سازي اقتصادي مشغول باشن. سركوب و تهديد و تطميع هم دنبال رانت‌خواريها خواهد آمد.

وقتي منابع قدرت يك جريان رو شناختيم، ميتونيم محدوده‌هاي آزادي اون جريان رو هم بشناسيم، يعني مي‌تونيم پيش‌بيني كنيم كه در بدترين حالت طرف چه رفتاري از خودش نشون ميده و در بهترين حالت چي. خب ديگه انتظار نخواهيم داشت كه جرياني كه با غارت ثروت مردم به اينجا رسيده و همچنان هم مشغوله، “به مردم بپيوندد”!

پ.ن. يه نامه به ماركس نوشتم، ببينين خوبه؟

حضرتا! با اينكه سي سال از حكومت اين اراذل ميگذره، با اينكه مملكتمون داره ويران ميشه، با اينكه هزارها كشته داديم و الي‌آخر، ولي هنوز نتونستيم يه تحليل حتي نصفه و نيمه ماركسيستي از اين اراذل حاكم بديم. لطفا قدم بر فرق سر ما بگذار و كاپيتال نسخه ج.ا. اش رو بنويس:)

1 comment آگوست 28, 2009

استقلال: انقلاب بهمن و موج سبز (2)

گفتم تا از فضاي بحث اخير بيرون نيومدم، ادامه‌اش رو بنويسم شرمنده خلايق نشم

صحبت گفتگو و بحث و “نيروهاي اجتماعي” در پس هر گفتگو رو كردم، منظورم رو روشنتر بگم.

از يه تجربه شخصي شروع كنم: منم مثل خيلياي ديگه مناظره‌هاي انتخاباتي رو  نگاه ميكردم. خب، موضع اول و آخرم هم تحريم بود و براش استدلالهاي خودم رو داشتم و دارم كه در وبلاگم هم درباره‌شون صحبت كردم. اما در جريان همين مناظرات مسئله‌اي پيش اومد كه هرچند تا حدي بهش آگاهي داشتم ولي اصلا فكر نميكردم اينقدر شديد باشه. ماجرا هم اين بود كه به شدت دوست داشتم موسوي و كروبي و نهايتا رضايي از پس احمدي‌نژاد بربيان و وقتي كمتر يا بيشتر چنين ميشد عميقا خوشحال ميشدم و وقتي برعكسش اتفاق مي‌افتاد، اعصابم به هم مي‌ريخت. البته تا اينجاش خيلي عجيب نيست: بلاخره يه تحريمي هم نسبت به تحولات در اردوگاه دشمنش (كليت نظام) نمي‌تونه بيتفاوت باشه، يعني اگه آدم عاقلي باشه و براش سرنوشت خودش و مردمش مهم باشه، دوست داره جناحهاي كمتر مرتجع و وحشي قدرت دستشون باشه (برعكس نگاه مازوخيستي-ساديستي و قدرت‌محوري كه دوست داره كسايي رو كار بيان تا تكليف همه‌چي يه سره بشه). خلاصه اينكه به نظرم اين مسئله كه دوست داشتم احمدي نژاد مغلوب بشه، خيلي عجيب نبود. مسئله‌اي كه برام تا حدي عجيب بود، اين بود كه نسبت به اون سه خبيث ديگه احساس نزديكي و بلكه علاقه پيدا كرده بودم:) يعني ناخوداگاه دوست داشتم كه اونا واقعا همون آدمايي باشن كه  ادعا ميكنن يعني در پي رفاه و آزادي و استقلال و چيزاي خوب ديگه‌ان. براي مثال وقتي اين رذائل نشونه‌هاي از رذيلتشون رو نشون مي‌دادن، ناخودآگاه سعي ميكردم بهش توجه نكنم. (مثلا وقتي موسوي از “ريش‌سپيدي” به عنوان راهكار حل معضلات خانوادگي گفت يا كروبي با اون لحنش از دولت‌آبادي “كمونيست” گفت و رضايي از خاطرات اول انقلاب و كثافتكاريهاي سپاه با افتخار ميگفت). خب اون احساس دقيقا با تمام نظام فكري و تحليليم در تضاد بود و خودمم مي‌دونستم دارم كج ميرم:)

فكر كنم تحليل ماجرا ساده باشه: من هم مثل خيلي ديگه از ايراني‌ها در مقابل تجاوزات بي‌‍شرمانه نظام احساس ضعف و استيصال ميكنم و از اونجا كه خودم رو ضعيف ميدونم و مهمتر از اون چشم‌اندازي روشني هم از قوي شدن ندارم، ناخوداگاه نسبت به قدرتهايي موجودي كه ميتونن جلوي احمدي‌نژاد و خامنه‌اي بايستن احساس نزديكي مي‌كنم. يعني ماجرا يه مقدار شبيه رابطه‌هاي عاشقانه‌ايه كه بيمار شده و يه طرف با اينكه به چشمش ميبينه و اطرافيان هم بهش گوشزد ميكنه كه طرفش چقدر كثافته، ولي با تمام وجودش سعي ميكنه كه قضيه رو انكار كنه (توجيهاتي مثل طرف عصبي بوده، دلش يه ذره تنوع خواسته، اگه بهم توهين كرده به خاطر اينه كه منو دوست داره و خيرم رو ميخواد و برو تا بينهايت!)

بحثش رو ميزارم براي فرصتي ديگه ولي به نظرم پديده‌هاي رايج دوربرمون از گرايش شديد به خرافات مذهبي (جمكران) گرفته تا اين انتقال انرژي و تا راي دادن به احمدي‌نژاد و موسوي و كروبي تا اين ابتدال در تحليل كه همه چيز رو بر حسب اتفاقات و منافع لحظه‌اي جنبش سبز مي‌بينه، همش ناشي از همين احساس استيصاليه كه اكثريت جامعه ما دچارشن!

يه بحث رو تو پرانتز مطرح كنم: اگه ميبينيم خيلي از فعالين سياسي سابق به خصوص چپها اصلا نميتونن برن راي بدن، دليلش حس ميكنم اينه كه اون بندگان خدا روزگاري طعم استقلال و قدرت رو چشيدن و حداقل چند سالي به همراه هزاران نفر ديگه مقابل اين نظام قد برافراشته بودن. خب براي اين بندگان خدا كه طعم قدرت رو چشيدن ولي در مبارزه‌اي نابرابر مغلوب شدن، راي دادن به اين اراذل قبول شكستيه كه مي‌تونن بهش تن ندن. اين كار رو خب نمي‌كنن (خوب ميكنن)!

خب برگرديم به بحث اصلي: خب حالا ممكنه كسي دلش به چيزي قرص باشه و اصلا دچار اون احساسات ناخودآگاهي كه گفتم نشه و مناظره و كلا رقابت اراذل رو مثل آدميزاد نگاه كنه! مثلا سلطنت‌طلبي باشه كه پشتش به قدرت دولت و ارتش امريكا قرصه. اما از اين جور موارد بگذريم، به نظرم خيلي از تحريميا هم كمابيش دچار همچين احساساتي بودن و هستن، ولي به نظرم يه آدمي كه توانايي مستقل شدن رو داره و در ضمن خودفريب نيست و از ضعف خودش (يعني ضعف جمعي ما) آگاهه، خودش رو اسير اون احساسات نميكنه و به جاي بي‌راهه راي دادن و دنبال موسوي راه افتادن و براي تمام اينا توجيه اخلاقي و سياسي پيدا كردن، به اين فكر ميكنه كه چطور بايد از وضعيت  استيصال بيايم بيرون.

البته در ميان رايدهندگان و كسايي كه همين الان هم از موسوي حمايت ميكنن، كسايي هستن كه درد استقلال رو دارن و در عين حمايت نسبي از جنبش موجود، به فكر راهكارهاي مستقلن. به نظرم روي اينجور آدما كه ممكنه چپ و راديكال هم نباشن، خيلي بيشتر ميشه حساب باز كرد تا آدمايي كه دم از خيلي چيزا ميزنن ولي جز دنباله اين و اون راه افتادن هنري ندارن.

با اين اوصاف به نظرم نبايد خيلي روي ماهيت موسوي و گنجي و سازگارا و امثالهم بحثهاي فرسايشي كرد. يعني به نظرم علت اينكه خيليا جذب اين افراد شدن و سعي ميكنن براي اين مسئله توجيهات عقلي (مثلا موسوي شجاعه، مبارزه حق و باطل در جريانه) پيدا كنن، همين مسئله استيصاله. يعني مطمئنم اگه در حال حاضر يه گروه، سازمان، جنبش مستقل و قدرتمند خارج از نظام وجود داشت (مثل اول انقلاب)، خيلي از همين هواداران دوآتيشه امروز، الان نشسته بودن و داشتن به ريش اينا ميخنديدن!

البته منظورم اين نيست كه بحث و گفتگو رو بايد كنار گذاشت و فقط بايد دنبال ايجاد نيروي مستقل رفت، برعكس خود همين بحثها هم جزئي از اين روند مستقل شدن و نيرو شدنه و بايد جدي گرفتش. اصلا بحث خود اين ضرورت مستقل شدن در فضاي فعلي كاري است به شدت واجب! چراكه از همه سو نغمه‌هاي شومي (از ليبرالها تا چپها و ماركسيستها) مبني بر حل شدن و ذوب شدن در جنبش سبز مي‌شنويم! (خدا بخواد درباره اينكه چه بحثايي مي‌تونه الان به مستقل شدن كمك كنه، خواهم نوشت) فقط خواستم بگم كه تمام مشكل مثلا اين نيست كه استدلالهاي خوبي در ضدمردمي بودن موسوي وجود نداره. مشكلات ديگه‌اي هم هست كه اگه ميخوايم از اين وضعيت اسفبار خارج بشيم بايد بهش توجه كنيم.

Add comment آگوست 25, 2009

استقلال: انقلاب بهمن و موج سبز (1)

(1)

در روايت رايجي كه از انقلاب 57 مي‌شود، نقش قهرمانانه به افرادي چون مهشيد اميرشاهي و مصطفي رحيمي داده مي‌شود چراكه اينها افرادي بودند كه از همان ابتدا نسبت به خطر جمهوري اسلامي هشدار دادند. در ظاهر امر، در زمينه وحشتناكي از جهل و سياهي، اينان بودند كه نوري هرچند كوچك روشن كرده بودند، نوري كه اگر به آن توجه ميشد سرنوشتمان تفاوت ميكرد.

اين روايت هيچوقت براي من جذابيتي نداشت، هرچند نمي‌دانستم چرا، اما رويدادهاي چند ماهه اخير علتش را برايم مشخص كرده، بدين شكل كه بحثهاي فرسايشي سر درستي تحريم يا راي دادن و بحثهاي بعد از انتخابات، برايم بيش از پيش اين مسئله ساده را روشن كرده: در هر بحث و نبرد فكري، به خصوص هنگامي كه صحبت بر سر مسائل اجتماعي و سياسي است، تصور اينكه بحث و نبرد، بحث و نبرد صرف افكار و استدلالهاست، خام‌انديشي است؛ در پس هر استدلالي و حجت عقلي، نيروهاي اجتماعي گوناگوني وجود دارد.  هنگامي كه در آستانه انتخابات و در مقابله با دولت حاكم بسياري احساس ضعف و استيصال دارند و تصورشان بر اين است كه بدون چنگ زدن به قدرت و نيروي بخشي از حاكميت راه ديگري پيش پايشان نيست، هزاران استدلال قدرتمند در اثبات ضددموكراتيك و ستون پنجم بودن اصلاح‌طلبان بي‌فايده و پوچ است. افرادي كه تنها چاره را در حمايت از موسوي و كروبي مي‌بيند، ناخود‌آگاه چشم و گوششان را به رذايل اين موجودات مي‌بينند. اگر هم بهترين و قدرتمندترين دلايل عليه انتخابشان ارائه شود، جواب نهايي و قاطعشان اين است:  راه خودتان چيست؟

(2)

خب ظاهرا هواداران “نه احمدي‌نژاد و نه موسوي” بايد در مورد “راه” سومشان صحبت كنند. اما بحث درباره “راه” سوم باز هم مستقيما به مسئله “نيرويي” كه قرار است راه سوم را پيش ببرد،‌ مرتبط مي‌شود. با اين نگاه بايد ديد براي مثال كدام بخش از سبزپوشان اين توانايي را دارد كه به مرور راهش را از رهبران فعلي‌اش جدا كند و كدام بخش خير؛ بحثش مفصل است، اما فعلا به انقلاب بهمنمان برگرديم

(3)

اما آن روشن‌انديشان سال 57 به چه نيرويي تكيه داشتند كه قرار بود مردم را از دامان پرجذابيت خميني و يزدي و بازرگان و اعوان و انصارش  كه تركيب جالبي از قدرت سنت و جذابيت مدرن را در خود داشتند، جلب خود كند؟ خب بايد يك يك به سراغ اين روشن‌انديشان برويم و ببينيم چه در چنته داشتند و راهشان چه بود؛ اما در كل از دو حالت خارج نيست: يا اينكه اينها انتخابشان بختيار و به واسطه بختيار، تمام نهادهاي شاهنشاهي و از همه مهتر ارتش  وهمچنين دولتهاي غربي و از همه مهمتر آمريكا بود. نمي‌خوام بحث بختيار را اينجا پيش بكشم؛ اما حداقل چيزي كه مي‌شد گفت اين است كه گزينه بختيار و در واقع حفظ سلطنت از همان اول هم گزينه شكست‌خورده و بيهوده‌اي بود، كه اگر درصدي شانس موفقيت داشت، آمريكا رويش بيشتر سرمايه‌گذاري مي‌كرد و حكومت و ارتش را تحويل بهشتي و بازرگان نميداد

اما حالت دوم اين بود كه روشن‌انديش موردنظر با نقد دو طرف ماجرا نه تن به “بد محتوم به شكست” (بختيار) دهد و نه به “بدتر دهشتناك” (خميني و بازرگان و …)، بدون انكه راهي پيش پاي مردم بگذارد؛ خب در اين نمي‌توان گفت كه فرد روشن‌انديش هيچ كار مثبتي نكرده، اما سر همين انتخابات اخير ديديم كه يك موضع انتقادي صرف چقدر ناتوان و بعضا چقدر اعصاب‌خرد‌كن است:) (ر.ك. وبلاگ داريه براي يك موضع انتقادي صرف)

(3)

اما آيا در بهمن 57 هيچ راه سومي نبود؟ چرا بود! در همان دي و بهمن 57  و حتي زودتر، در كنار پرچم سياه حزب‌اله و در مقابل ارتش و نيروهاي سلطنت، پرچم ديگري هم برافراشته شده بود، پرچم مجاهدين و فدايي و ديگر نيروهاي چپ.

شايد بتوان انتقاداتي را به مجاهدين و نيروهاي چپي كه مقابل دو نظام ايستادند وارد كنيم، اينكه مثلا مجاهدين تا مدتها در توهم “خميني پدر ملت” شركت داشتند و …، ولي آشنايي كمي هم با حوادث آن سالها هم نشان ميدهد كه آن نيروي كه “واقعا” و “عملا” توانست مقابل ج.ا. و روند قدرتگيريش بايستد و حتي ترس از مرگ را به جانش بياندازد، همين مجاهدين و نيروهاي چپ راديكال بودند و نه آن روشن‌بينان منفرد.

با اينكه مجاهدين و چپها در سال 57 به طور بالفعل نيروي كوچكي بودند، اما به پشتوانه بيش از يك دهه فعاليت جدي، از همان اول 57 هم در دانشگاهها و مدارس و ادارات و مراكز بزرگ صنعتي هواداران زيادي داشتند كه در اولين فرصت به جريان مورد علاقه‌شان پيوستند، تا جايي كه فدايي‌ها توانستند در عرض چند ماه مراسم اول ماه مه 58 را با شكوه تمام برگزار كنند.

جدا از اين هواداران حاضر و آماده، روند دو سه سال بعد هم جالب بود: نيروهاي صادق حزب‌الهي و شيفته خميني، با مشاهده ماهيت واقعي نظام “اسلامي”، با سرعتي باورنكردني به مجاهدين و جريانات چپ مي‌پيوستند تا جايي كه بيوت آقايان هم از نفوذ اينها بر امان نبود. اگر جمهوري اسلامي 30 خرداد 60 كودتا رو پيش نميبرد، سال 61 نه از تاك نشاني مانده بود و نه از تاكنشان.

(3)

اما اين نيروها به چه پشتوانه‌اي توانستند پرچم مستقل خودشان را بلند كنند و مامني باشند براي سرخوردگان از نظام ج.ا.؟

خب تمام اينها مديون چند دانشجويي بود كه در دهه چهل نه دنباله‌رو اين و آن (بد و بدتر) شدند و نه دلشان را به انتقاداتي صرف خوش كردند، بلكه تلاش كردند چه در انديشه و چه در فعاليت عملي، راه خودشان را بسازند. آنها سازمان خودشان را ساختند و بعديها هم با جان و دل از آن محافظت كردند تا در آستانه انقلاب و در مقابل بازار و و هيئتها و كميته‌ها و روحانيتش دستمان خالي نباشد.

(4)

منظورم اين نيست كه ما بايد همان كار آنها را امروز بكنيم كه شرايط كاملا فرق كرده. منظورم اين بود كه اگر ميخواهيم روزي مستقل و قدرتمند شويم و مثلا پرچم سكولاريسم، سوسياليسم، فمينيسم يا هر چيز ديگري را با قدرت و در ميدانهاي شهر بلند كنيم، كارمان از همين امروز شروع مي‌شود. آنهايي كه امروز تنها هنرشان اين است كه دنبال اين و آن بيفتند و براي اين دنباله‌رويشان توجيه تئوريك و غير‌تئوريك پيدا كنند، محكومند تا ابد دنباله‌رو و در حاشيه بمانند.

(5)

خدا بخواهد مطلب بعديم را درباره برخي دوستان و غيرردوستاني مي‌نويسم كه در پوشش نام و انديشه چپ، تنها كارشان دنباله‌روي از اين و آن (گنجي، سنديكاي واحد، موسوي )است. فعلا براي اينكه پيش زمينه‌اي بدهم، بگويم كه منظورم دوستاني چون ايرج و لئون و مكابيز و غيردوستاني مثل سايت رخداد است:)

16 comments آگوست 22, 2009

خيلي عصباني‌ام!

خيلي عصباني‌ام‌ا نه از دست گنجي كه مستبدانه مانع حضور پرچمهاي شير و خورشيد در تجمع نيويورك شده،‌ بلكه از دست دوستاني كه خيلي راحت و مثل آب خوردن مي‌تونن آب توبه رو دست جانيان و مستبدان بريزن، فقط كافيه كه طرف بياد چهار كلمه از دموكراسي بگه و با جناح حاكم مخالفت كنه، تا ما اون رو نه تنها دموكرات بدونيم، بلكه بهش جايگاه رهبري مردم رو هم اعطاء كنيم.

واقعا مسخره است، بعد از اون  انقلاب بهمن  و اون همه ويرانيها و اون همه شهيد، بازم بيايم دنبال يه سري آدم راه بيفتيم كه نه گذشته درستي دارن و نه به طور عملي و واقعي نشون دادن كه تغييري كردن

اين مقاله بيمعني و پر از اراجيف گنجي رو بخونين كه سعي كرده با قاطي كردن همه چي از لنينيسم گرفته تا كثرتگرايي معرفتي رفتار مسبتدانه اش رو توجيح كنه. حضرات اجازه ندادن پرچمي به جز پرچم سبز در تجمع”شان” حضور داشته باشه!

آدماي دروغگو! از يه طرف ميگن اين جنبش حداقلي و تنها براي ابراز مخالفت با كودتا و تقلبه و از طرف ديگه دارن يواشكي و اونجا كه براشون مقدوره به شكل حداكثري براي همه چي تعيين تكليف ميكنن

خدا رو شكر، فعلا دستشون به تجمعات داخل نميرسه!

بازم ميگم من از گنجي انتظاري ندارم، ولي از اون دوستان كه كوركورانه دنبال همچين آدمايي مي‌‌افتن چرا!

پ.ن. دوستي نشاني بدون فيلتر نوشته گنجي رو خواسته بود؛ من چند تا آدرس مي‌زارم ايشالله يكيش كار كنه

1و 2و 3و  4. اينم چند تا نقدش 5 و 6

پ.ن.2 توصيه رفيقانه: من هر وقت ميخوام از اين فضاي مسموم و پر از دروغ بيام بيرون، يه سري به سايت ايرج مصداقي ميزنم. تاريخ زندان كم نخوندم، ولي اين چيز ديگه‌ايه. آدرسش رو همين بغل سمت راست گذاشتم

3 comments آگوست 13, 2009

سياست خانواده

دارم روي مطلبي با عنوان “هشدار ميدهيم” كار ميكنم كه درباره حوادث اخيره و سعي ميكنم بگم كه اگه بخوايم از دل جنبش اخير يه حركتي مستقل و مردمي رو شكل بديم، بايد به چه چيزايي توجه كنيم. ايشاالله پست بعديم اينه

اما تا اون موقع كه معلوم نيست كي هستش، يه مطلب نسبتا بي‌ربطي بزارم. حدود يك سال پيش كه دولت نهم با طرحهاي مختلف حمله به دخترا رو از طريق خانواده‌ها پيش مي‌برد، به فكرم اومد كه يه مطلبي در اين مورد بنويسم كه خلاصه نصفه و نيمه و ناكام موند: الان بد نديدم خلاصه‌اش رو اينجا بزارم ببينيد. فقط در يه كلام بگم كه قصد اصلي‌ام نه نقد دولت بي‌آبرو، بلكه نقد اپوزسيون به طور عام و جنبش زنان به طور خاص بود و ميخواستم نشون بدم كه در بعضي جهات توده زنها و دخترها و حتي نشريات عامه‌پسند از جنبش جلوترن،  در هر حال اين شما و اين خلاصه مقاله من:

مطلبم سه بخش داره:

بخش اول با ذكر مواردي مثل برخوردهاي اخير دانشگاهها با دانشجويان كه براي محدود كردن بچه‌ها و به خصوص دخترا، پاي خانواده‌هاش رو مي‌كشه وسط، لايحه جديد خانواده، لايحه بومي‌گزيني، توجه بيشتر رژيم به خانواده و برگزاري جدي روز خانواده و سخنراني احمدي‌نژاد و توجه صدا و سيما و چندين مورد ديگر، در مورد سياست جديد رژيم صحبت كنم و نشون بدم كه براي كمتر شدن درگيري‌هاي دائمي با جوانان و دختران و زنان و بحرانهاي ناشي از اينها، رژيم داره از منابع ديگه قدرتش، يعني خانواده‌هاي پدرسالار و والدسالار و .. استفاده مي‌كنه. البته خودش هم مي‌دونه ديگه نمي‌تونه آرزوي برگشت زمان به گذشته و برقراري خانواده‌هاي سنتي رو داشته باشه و جوانان و زنان زير بار نخواهند رفت، ولي اميدواره با تحريك شوهر عليه زن، پدر و مادر عليه پسر و دختر، برادر عليه خواهر و … تنشها رو خانگي كنه، يعني درگيري ميان اعضاي خانواده جايگزين درگيري مردم و رژيم بشه. خلاصه اينكه برخلاف انتظار “ساده‌دلان” كه فكر مي‌كنن مواردي مثل شوهركشي و … بايد باعث بشه رژيم قوانينش رو اصلاح كنه، اينجور درگيري‌ها و تلفات و خسارات اون براي رژيم اهميتي نداره، بلكه شايد خوشحال هم بشه!ا

بخش دوم: به سياسيت اپوزسيون و به طور عمده محافل زنان درباره خانواده و زنان مي‌پردازم!ا عنوان اين بخش هم هست “زن گريز‌پا و دولت خوب” يعني مي‌خوام نشون بدم سياست خانواده حداقل بخش اصلي اپوزسيون و محافل زنان روي دو محور مي‌چرخه: اول با تاكيد روي فرديت مستقل زنان و توانمندسازي و بالا بردن تواناييهاي شخصي، زني رو به تصوير بكشند كه انقدر مستقله كه مي‌تونه در صورت هر رفتار بدي از سوي همسر يا خانواده همه چي رو رها كنه. بعدش هم نشون بدم كه چقدر جنبش زنان اين سالها روي زنهاي توانا و مستقل از برندگان جوايز بين‌المللي گرفته تا قهرمان ورزشي و هنري و علمي و …. تبليغ كرده و مي‌كنه. ظاهرا زن ايده‌آل زني است كه مي‌تونه كاملا رو پاي خودش بايسته و به هيچ احد ناسي وابسته نيست
اما اين تنها يه جنبه از سياست دوستان است: جنبه ديگر و در واقع جزء مكمل اون وجود يه دولت قدرتمند و خوبه. خوب نيك واضح است كه زن هر چه قدر هم كه فرديت قوي‌اي داشته قدرتمند باشه، در مقابل قوانين و دولت بد و از اون مهمتر مردهاي بد و جامعه‌ مردسالار نمي‌تونه كاري از پيش ببره (فيلم واكنش پنجم ميلاني رو ديدي؟) و به مكملي احتياج داره كه همون دولت و قوانين خوبه، دولتي كه اونقدر قدرت داره كه بتونه در مقابل مردها و جامعه مردسالار بايسته و حتي حريم خصوصي خانواده‌ها هم از نظارتش بيرون نباشه و گوش مرد متجاوز رو هر جا كه لازم شد بگيره
خب اينجا نقد چپ! شروع ميشه؛ اول اينكه مي‌خوام نشون بدم كه اون روياي زن گريز‌پا، زن مستقل و قوي، توهمي بيش نيست و اگرم واقعيتي داشته باشه، تنها براي بخش خيلي كوچكي از جامعه ما واقعيت داره، در شرايطي كه شرايط براي اكثريت مردم داره بدتر ميشه و انواع بحرانهاي اقتصادي و اجتماعي فراگير و فراگيرتر ميشه، تنها راه نجات از اين شرايط سياستها و روشهاي جمعي و نه فرديه. حتي اگه ازدواج رو رد كنيم و حتي اگه رابطه با مردها رو هم ذاتا مشكلدار بدونيم، بايد نشون بديم كه چطور مثلا مفهوم و پيوندهاي “خواهري” مي‌تونه به زنها كمك كنه در مقابل فشارهاي طاقت‌فرساي اقتصادي و اجتماعي و سياسي بايستند. از طرف ديگه هم اين بحث رو مطرح مي‌كنم كه به خصوص در شرايط خاص كشورما و قدرت بي حد و اندازه دولت، چقدر تبليغ دولت قوي كه دستش به رخت‌خواب مردم هم مي‌رسه غيردموكراتيك و خطرناكه
مهمتر اينكه همونطور كه گفتم، تبليغ يكسويه روي خطرات خانواده (طلاق و حضانت و …) ره به جايي نخواهد برد و سياست خانواده مخالفان در واقع مصداق همين حرفييه كه بعضي از والدين به ظاهر مدرن مي‌زنن و براي توجيه بي‌مسئوليتيشون از اين مي‌گن كه بچه‌شون رو به حال خودش گذاشتن. مي‌خوام بگم خانواده موردنظر اپوزسيون در واقع خانواده نيست و حداكثر اينه كه توضيح اينه كه در خانواده نبايد چه چيزايي باشه.

در قسمت سوم هم مي‌خوام بگم درسته كه چه در تبليغات رژيم و چه در تبليغات مخالفانش، حرفي از روابط انساني و درست نيست و هيچكدوم گزينه مناسبي براي حل مسائل و معضلات اساسي اخلاقي و عاطفي و اقتصادي و اجتماعي زنها و دخترا وجوانها ندارند، اما اين دليل نميشه كه جامعه دنبال راه خودش نباشه. با استناد به همين نشريه خانواده سبز و همچنين نشريات ديگه، فيلم (مثلا آتش‌بس ميلاني!) كتابهاي روانشناسي عامه‌پسند كه نويسندگانش اغلب آمريكاي‌اند (مردان مريخي زنان ونوسي و …) و انواع سايتهاي اينترنت كه درباره روابط خوب زن و مرد و دختر و پسر از سكس خوب گرفته تا روابط عاطفي و عاشقانه، از تقسيم كار گرفته تا روابط با خانواده‌هاي همديگه و هزار مسئله ريز و درشت ديگه صحبت مي‌كنند؛ نشون مي‌دم كه نوع خاصي از روابط مدرن تو اين سالها به شدت ترويج ميشه كه با اينكه مشكلات اساسي هم داره ولي توش نكات مثبتي هست كه در سياستهاي رژيم و مخالفانش نيست

در آخر هم ميخوام بگم كه رژيم از ما دعوت كرده كه مبارزه “كهنه و نو” رو بيشتر و بيشتر به داخل خانه‌ها ببريم، خب بيايم از اين دعوت و فراخوانش استقبال كنيم و بگيم كه خانواده امروزي، خانواده‌اي كه نظام موجود نتونه روش سوار بشه،‌چه جور خانواديه، مهمتر از اون با رفتار و نوع زندگي خودمون بيايم واقعا نشون بديم كه ليافتمون بيشتر از اين حرفا و در واقع خيلي بيشتر از اين حرفاست:)

1 comment آگوست 7, 2009

Previous Posts


Categories

  • نهادهاي مدني

  • پيوندهاي روزانه

  • افراد

  • Feeds