خوش‌نشینهای جشن سبز و نظام اخلاقی سوداگرانه

سریال خوش‌نشینها را که می‌دیدم٬ نکته‌ای در شخصیت‌پردازی کلاهبرداران چند میلیاردی داستان برایم جالب بود. اینکه آدمهایی که به راحتی آب خوردن زندگی دیگران را ویران می‌کنند٬ چگونه در آنی و بر اثر اتفاقی کوچک مانند قهر همسر٬ نادم و متحول شده و به جرگه خوبها می‌پیوندند. کلی‌تر بگوییم: ظاهرا در چنین دنیایی٬ خوبی و بدی چندان از هم فاصله‌ای ندارند و تبدیل آدمی خوب به بد یا برعکس خیلی راحت و در آنی ممکن است.
کمی دقیقتر که به این سریال و فیلمهای مشابه و همچنین عرصه واقعیت نگاه کنیم خیلی راحت می‌توان آن معیاری را یافت که آدمیان هر لحظه می‌توانند با کسب آن به خوبها می‌پیوندند:‌ در انتزاعی‌ترین سطحش٬ تسلیم در برابر خدا که در تسلیم برابر قانون٬ دولت و قدرت حاکم تجسم می‌یابد.

البته در دنیای واقعی نیز چنین است:‌ آدمهایی که با معیارهای سنتی ظاهرا در جرگه ناپاکان‌اند -حمید مولانا و بهبهانی وزیر راه برای مثال- به صرف در خدمت قدرت قرار گرفتن٬ از خدمتگزاران محسوب می‌شوند و آدمهایی که ظاهرا همه معیارهای سنتی خوب بودن را دارند٬ طرد و رانده می‌شوند.

می‌توان اخلاقیات فوق را چنین خلاصه کرد: تو٬ فارغ از زندگی و اخلاقیات شخصی و اجتماعی‌ات٬ تا وقتی در جهت مصالح قدرت سیاسی ما گام برمیداری از خوبانی و هر آن که چنین نکنی٬ به شیاطین پیوسته‌ای. معیار ساده‌ای است و گذر از این سوی آن به آن سو٬ خیلی سریع می‌تواند اتفاق بیفتند٬ همانگونه که برای بسیاری از کارگزاران سابق نظام اتفاق افتاده است.
بالطبع یکی از مشخصه‌های چنین اخلاقیاتی چرخشهای سریع در ارزیابی از افراد و گروههاست: فرد و گروهی که تا دیروز بد ارزیابی میشد٬ به صرف تغییر شرایط سیاسی و همگامی‌ فعلی‌اش با منافع ما٬ خوب ارزیابی خواهد شد.
بگذارید در یک کلام این اخلاقیات را اخلافیاتی تجاری و کوته‌نگر بنامیم٬ بدون توجه به گذشته و آینده طرف٬ همه چیز در آنی و بر طبق معیار منفعت لحظه‌ای ما سنجیده میشود.
شاید تا اینجا همه چیز بدیهی به نظر برسد و طبعا کسی هم مخالف نباشد٬ اما مساله این است که این اخلاقیات نه فقط اخلاقیات حاکمان بلکه تا حد زیادی اخلاقیات حاکم بر جامعه ماست.
بر جنبش سبز نیز دقیقا چنین اخلاقیاتی سلطه داشت و تنها معیار ارزیابی٬ مصالح آنی و سیاسی جنبش سبز بود.
اولین چرخش در ارزیابی٬ خیلی سریع و در چند ماه پیش از انتخابات اتفاق افتاد: تصور می‌شد که خاتمی کاندیدای مناسبی است و موسوی به خاطر عقاید بسته و سنتی خود نمیتواند در جلب آراء موفق باشد. اما و به هر دلیل موسوی کنار نکشید. اگر تا پبش از این و با تصور کاندیداتوری خاتمی٬ موسوی چندان محلی از اعراب نداشت٬ بعد و برای چند روز در میان سبزها خشم و کینه نسبت به موسوی جوشید. اما می‌بایست با وضعیت جدید کنار آمد که همینگونه هم شد. کم‌کم کمپین‌های تبلیغاتی‌ای شکل گرفت و تمام تصورات گذشته از موسوی به عنوان فردی سنتی و عقب‌مانده در دهه شصت خیلی سریع فراموش شد. حال او قهرمانی بود که قرار بود احمدی‌نژاد را شکست دهد.
از سوی دیگر و در میان بخشی از تحریمیان یا مخالفان موسوی هم چنین چرخشی انجام شد. اگر تا شب ۲۲ خرداد موسوی به دلایل مختلف و از جمله سیاستهای ضدچپ و ضدکارگری دهه شصتش نقد میشد٬ یک‌شبه او به مبارزی استوار علیه ظلم و جور بدل شد. البته موسوی تغییری نکرده بود و هیچ آدمی هم یک‌شبه نمی‌تواند چنین تغییری بکند٬ آنچه تغییر کرده بود شرایط سیاسی روز بود: مبارزه‌ای جدید علیه بخشی از نظام شکل گرفته بود و موسوی نیز به خاطر موضعگیری بعد از کودتایش می‌توانست به این مبارزه کمک کند؛ پس لازم بود که تصویری نو و خوب از وی ارائه شود که شد.
در سطوح کوچکتر هم چنین چرخشهایی در ارزیابی‌ها دیده می‌شود. رفسنجانی بسته به آخرین نظرات سیاسی‌اش میتوانست آزادی‌خواه و در جبهه مردم باشد یا نباشد. صحبتهای جلادی مانند هادی غفاری با ولع گوش داده میشود چرا که با خامنه‌ای تند صحبت کرد. از آن سوی میدان هم آدمی غیرسیاسی و پرت از ماجرا مانند قطبی به صرف شرکتش در مراسم تحلیف به لقب خائن به ملت مزین میشد و دهها و صدها مورد مشابه.
هر روز می‌گذشت و ارزیابی‌ها تغییر میکرد٬ اما معیار مشخص بود:‌ همگام بودن یا نبودن با مواضع جنبش سبز در آن لحظه مشخص.
با توجه به نگاه تاجر‌مابانه و سوداگرانه٬ هیچ ارزیابی بلندمدت و استراتژیکی از نیروها و افراد نمی‌‌توانست مطرح شود. برای کسی مهم نبود که فرد یا نیروی مورد نظر چه ریشه‌های اقتصادی٬ اجتماعی٬ فرهنگی و … در ساختار موجود جامعه‌مان دارد٬ تنها چیزی که مهم بود همان لحظه بود.
به همین دلیل بود که جنبش سبز بدون توجه به جایگاه رفسنجانی٬ حاضر شد برای به دست آوردن یک فرصت چند ساعته اعتراض٬ پشت سر وی نماز بخواند و به خیال خود روزی موفق را رقم بزند٬ بی‌توجه به اینکه با این کار در درازمدت چه ضربه‌ای به جایگاه خود در نزد اکثریت مردم متنفر از رفسنجانی و عملکرد بیست سال اولش می‌زند. البته این از جنبشی که رهبران (یا به قول دوستان نمادها) خود را با معیارهای شورای نگهبان تعیین کرده بود٬ قابل انتظار بود٬ جنبشی که بر پایه یک انتخابات و یک رای شکل گرفته بود.
خود بحث مفصلی می‌‌طلبد٬ اما خیلی خلاصه می‌توان اشاره کرد که چنین اخلاقیاتی نمی‌توانست که راهنمای جنبشی باشد که برخلاف میل اولیه‌اش درگیر مبارزه‌ای با ریشه‌های نظام شده بود٬ این اخلاقیات تنها می‌توانست برای تغییراتی جزئی در بالا مناسب باشد ولی همان روز ۲۲ خرداد مسیر چنین تغییرات کوچکی سد شده بود. برای مبارزه‌ای ریشه‌ای و بلند‌مدت با نظام موجود٬ به اخلاقیاتی دیگر نیاز بوده و هست.
در بخش دوم سعی میکنم درباره اخلاقیات جایگزین٬ اخلاقیاتی که بر دیدی بلندمدت و استراتژیک تکیه دارد و از ریشه‌های اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی شروع میکند و تنها در آخرین مرحله به عرصه درگیریهای روزمره سیاسی می‌پردازد٬ صحبت کنم.

دسامبر 8, 2010 at 1:48 ق.ظ. 5 دیدگاه

نامه‌ای از بهشت٬ نامه‌‌ای از جهنم

در بحبوحه انتخابات و بر حسب اتفاق در وبلاگی پرخواننده نامه‌ای خواندم که برای من و فکر میکنم خیلیهای دیگر تکان‌دهنده بود. آن وبلاگ چند وقتی است تعطیل شده اما با یکی دو ساعت جستجو توانستم نامه را پیدا کنم. بد ندیدم متنش را اینجا بگذارم. اگر احیانا دوستی نکته و نظری درباره این نامه داشته باشند٬ با کمال میل در بحث شرکت خواهم کرد.

این هم نامه:

اين شبهاى آرزو

اين شبها من هم نوار سبز به دستم بستم، منهم سايه چشمم سبزه، و منهم با 14-15 نفر از دوستام 2 تا لاك سبز خريديم و ناخنهامون رو سبز ميكنيم، اين شبها ما از اون نقطه ته شهر ميريم به سمت شمال تا در اولين جاييكه محل تجمع و شادى و سر و صداست برسيم و به همراه بقيه برقصيم، اين روز ها و شبها من بارها روبان سبز دستم رو باز مى كنم كه دوباره از پسرى پولدار و شمال شهرى بخوام كه برام روبان جديد ببنده و دوباره بوى ادكلنش تا 2 روز روى مچم باشه.

اين شبها تنها شبهاييه كه ما به خاطر فقرمون مسخره نميشيم، اين شبها تنها زمانيه كه كسى از ما نميپرسه كه از كدوم محله ايم، كسى براش مهم نيست كفشمون قيمتش چنده فقط براشون كافيه كه ما سبز باشيم، مرجان جان من 32 سالمه و سالهاى زيادى رو روى فرش تنها اتاق خونه با روياى داشتن يك همسر از طبقه اى بهتر به صبح رسوندم، يك همسر پزشك يا مهندس از طبقه اى نه شبيه خودم كه دست منهم بگيره و با هم بريم بالا، شايد بهترين خواستگارى كه داشتم جوان خوش بر و رويى بود كه كارگر يك واحد توليدى بود اما حتى همون هم با ديدن خونه ما و وضع پدرم از من ميخواست كه بعد از ازدواج كمتر با خانواده ام رفت و آمد كنيم و اگر ممكنه پدرم در مجلس نباشه و من به حرمت دستهاى پدرم قبول نكردم ،اين بهترين خواستگار من بود.

چرا بايد اين شبها رو از دست بدم ؟ چرا نبايد روبان سبز ببندم به دستم و در زنجيره سبز شركت نكنم، زنجيره اى كه پسرى از خانواده از ما بهتران پهلوى من ايستاده و اصلا يادش نيست بپرسه من بابام چكاره است، به دستهاى سختى كشيده من نگاه نميكنه و با تواضع به روم ميخنده، اما حاضرم قسم بخورم كه حتى به خودش اجازه نميده كه از جلوى در خونه ما هم رد بشه. اين شبها آخرين شبهاى استفاده از فرصت طلايى يكرنگ بودنه اما صبح شنبه ديگه هيچ خبرى از اين اتحاد نيست، از صبح شنبه مهم نيست رئيس جمهور كيه من باز ميشم دختر فقير يك كارگر و صاحب مادرى كه از ديد اونها كلفتى مى كنه، و اونها دوباره پشت ماشينهاى چند ميليونى غذايى رو به سگهاشون ميدن كه من شايد هرگز نخورده باشم. كدوم يكى از اين كانديداها ميخوان اين فاصله طبقاتى رو از بين ببرند؟ مرجان عزيز دغدغه هاى فكرى من با اونها يكى نيست كه به نماينده انتخابى اونها راى بدم ، اما نميخوام فرصت لذت بردن با اونها رو از دست بدم ، من در اونها گم ميشم اما به موسوى راى نميدم، يعنى به هيچكس راى نميدم، چون هيچكدومشون من رو نميفهمند، اما اگر و فقط اگر قرار باشه كسى رو انتخاب كنم همون اهمتى خواهد بود و بس هر چند كه اصلا تصميم ندارم راى بدم.

اين شبها تنها زمانى است كه من رو تا حدودى و فقط كمى به آرزوها و روياهاى چندين ساله ام نزديك مى كنه، اينكه كسى من رو ببينه و به روى من لبخند بزنه بدون اينكه بخواد ازم سو استفاده كنه، بدون اينكه ته نگاهش تحقير باشه، بدون اينكه پيفى بگه و رد بشه، بدون اينكه توقع داشته باشه چون از چنين خانواده اى هستم با 20 هزار تومن پول بايد تا صبح در خدمت خودش و رفيقاش باشم، اين شبها قيطريه نشينان بى تعصب لبخند ميزنند اما از شنبه قصه غصه ها تكرار ميشه. من همون پير دختر چروك خورده جنوب شهرم با پدرى عليل و مادر كارگر و اونها همون كسانيكه ميخوان كسى رئيس جمهور بشه كه به پاسپورتشون بها بده براى سفرهاى تفريحيشون، من هم ناخواسته و بدون اختيار به دنيا اومدم اونها هم ناخواسته و بدون اختيار اما در قالب شاهزاده و گدا. من اين شبها با تمام قوا داد ميزنم مير حسين، چون هر چى بيشتر داد بزنم بيشتر لبخند ميزنند به روم، اين كار شرافتمندانه تر از خودفروشى است براى ديدن لبخند از ما بهتران.
من وبلاگ نويس نيستم، اما هر شب روى كاغذ مينويسم، تمام آرزوها و روياهام رو، اگر پسر بودم شايد وضعم فرق ميكرد، ميتونستم برم تو مغازه مكانيكى كار كنم و خرج تحصيلم رو در بيارم اما الان نميتونم، و نتونستم. حالا اين موج سبز پوش داد ميكشه كه اتحاد ، اين اتحاد من با شما كه هميشه به چشم يك موجود پست نگاه كردين فقط به نفع شما تمام خواهد شد، اگر رئيس جمهور شما انتخاب شد كه خوش به حال شما و باز هم ما جزو فراموش شدگان هستيم، اما من ترجيح ميدم اگر قراره تحريم باشه براى همه باشه براى شمايى كه يك عمر مردم هم رديف من رو تحريم كردين .
من اين شبها شايد خائن باشم كه با اينكه ميدونم نميخوام راى بدم ولى ميرم تو اين جمع، اما اين كاريه كه چندين نفر از ما ميكنند، ما هم دوست داريم گاهگاهى حس كنيم كسانى كه يك عمر ما رو نديدند، حالا ميبينند. ما فقط اين شبها ديده مى شويم، از شنبه دوباره بايد با بدبختى هاى ناخواسته و خداداديمان بسازيم.
خيلى دوست دارم از اين جماعت كه فرياد ميزنند اگر كارگرى يا كارمند يا سرمايه دار الان زمان اتحاده بپرسم، از اين اتحاد چى به من ميرسه؟ كدوم آدمى تونست تو 4 سال نه 8 سال حتى درد ما رو دوا كنه؟ خيلى دوست دارم بدونم كدوم يك از پسرهايى كه در شمال شهر فرياد ميزنه ايرانى متحد شو، به عنوان يك ايرانى حاضره بياد با من ازدواج كنه؟ اينها همون كسانى هستند كه اگر من اعتراض كنم ميگن كبوتر با كبوتر باز با باز، آيا با اين روش هرگز تغييرى در طبقه من ايجاد ميشه؟ البته آره ميشه اما با دزدى، دروغ ، قاچاق، خود فروشى. اینها تنها راههایی هست که هر رئیس دولتی پیش پای ما گذاشته.
این شبها تنها شبهایی هستند که کسانیکه همیشه از بالا به ما نگاه کردند حالا از روبرو نگاه می کنند و چشم در چشم، از نظر من اینهم ادامه همان سو استفاده های قبلی طبقه مرفه از فقیره، این روز ها باز هم خود ما به درد نمیخوریم، رای ما به درد می‌خوره که درهای دنیا به روی اینها باز بشه، دنیایی که مال من نیست و من به هیچ جاش تعلق ندارم. مرجان عزیز ، پسر هم محله ای ما چند وقت پیش به جرم حمل مواد مخدر اع.دا.م شد. اما تا حدی به آرزوهاش رسیده بود، خودش معتاد نبود اما عهد کرده بود که تا میتونه برای جوون پولدار مواد تهیه کنه، همیشه می گفت تنها راه رسیدن به اونها اینه که بزنیشون زمین تا خودت هم قد اونها بشی. کدوم رئیس جمهوری اینها رو میبینه و میشنوه؟ کدومشون میاد دست این ۲ تا جوون رو بگیره و بذاره پهلوی هم تا هم قد بشن؟ تا اون یکی معتاد نشه و این یکی اع.دا.م؟ حاصل گله های دل من از خدا چندین و چند دفتره، نمیخوام همه اینها رو بنویسم اما از این چند روز باقیمانده استفاده میکنم و هم پای موج سبز فریاد میزنم و میرقصم و لمس میشم و لمس می‌کنم با شعار من رای نمیدهم.

نوامبر 12, 2010 at 2:28 ق.ظ. 17 دیدگاه

انقلاب بهمن٬ هگل و کودک دروغگو

فکر کنم سال ۶۱ ۶۲ بود و منم هفت هشت سالی داشتم. مادرم دبیر بود و خیلی وقتها برای اینکه خونه تنها نمونم٬ منو می‌برد مدرسه‌اش که باغ‌فیض بود. سر و کله زدن با دخترای دبیرستانی تجربه جالبی بود٬ مثلا یکیش اینکه یکی از تفریح دخترا این شده بود که من با نگاه کردن و لمس دستاشون٬ فالشون رو بگیرم:))

در هر حال! سال ۶۱ ۶۲ بود و در اوج عصر طلایی به سر میبردیم. یه روز زنگ کلاسها بود و مادر هم سر کلاس بود و من تنها در دفتر معلما نشسته بودم و داشتم مشقهای خودم رو مینوشتم٬ خانم امور تربیتی خیلی خندان و مهربان بهم نزدیک شد و بعد از احوال‌پرسی رفت سر اصل مطلب:
«پدر و مادرت نماز میخونن؟
برادرت نماز میخونه؟
همیشه؟ بعضی وقتا؟»
خوب یادمه که اصلا ذره‌ای هم شک و تردید و ترس و دودلی به خودم راه ندادم. چنان راحت و قاطع جوابش رو دادم که مطمئنم هنوزم با جوابام داره راحت زندگی میکنه.
«آره. پدر و مادرم نماز میخونن همیشه. برادرم هم نماز میخونه ولی نه همیشه.»

بازجویی تموم شد و خانم تربیتی که فکر کرده بود به جواباش رسیده٬ رفت و بعدا به مادرم ماجرا رو گفت (ابله٬ فکر کرده بود مادرم خودیه و از این سوال و جوابا و فضولیها ناراحت نمیشه). عصرش مامانینا اومدن با خنده و تعجب فراوان ازم پرسیدند چطوری شد اینطوری جوابش رو دادی؟

یه توضیح بدم. جوابها بسیار هوشمندانه بود. خب مادر و پدرم مکلف بودن طبعا و همیشه باید نماز میخوندن٬ ولی برادرم سیزده سال بیشتر نداشت و نماز بهش واجب نشده بود. اگه میگفتم همیشه نماز میخونه٬ ممکن بود خانم تربیتی بو ببره که در جوابها حقیقتی نهفته نیست! اگرم میگفتم اصلا نماز نمیخونه٬ با جو مثلا مذهبی خانواده و پدر و مادرم جور در نمی‌اومد.

که البته در جوابهام حقیقتی هم نهفته نبود ابدا. دروع محض بود. بهترین دروغی که تا این لحظه گفتم و هنوزم از گفتنش غرق شادی و غرور میشم!
مادر و پدرم واقعا تعجب کرده بودند٬ چون نه تنها من رو برای چنین شرایطی و چنین سوالاتی از قبل آماده نکرده بودند٬ جوابهام با شناختشون از من به عنوان بچه‌ای صاف و ساده و بلکه کمی پخمه:) کاملا در تضاد بود. واقعا هم بعدها خیلی کم پیش اومد که بخوام دروغی حتی خیلی خفیفتر بگم.
اساسا هم دروغ گفتن برام یکی از کارهای سخت و دشواره. در واقع خیلی جاها هم که باید دروغ بگم٬ نمیگم٬ چون نمیتونم!

اما چطور شد که در اول لحظه اینقدر راحت و اینقدر هوشمندانه دروغ گفتم؟ جواب بهش سخته٬ ولی خودم فکر میکنم اون چند سال اول انقلاب بهمن و تجربه درگیری تمام عیار جامعه با مبارزه اجتماعی کار خودش رو کرده بود٬ کل جامعه و از جمله بچه هفت هشت ساله‌ای که من بودم٬ به درکی دیالکتیکی از شرایط اجتماعی رسیده بودیم. به عبارتی هگل تونسته بود کمابیش ذهنیت خودش رو به جامعه تزریق کنه.

از همون موقع فهمیده بودم که هر گزاره کلی و بی‌قید و شرط چقدر می‌تونه مهمل و ویرانگر باشه٬ گزاره‌هایی مثل اینکه دروغ بده٬ خشونت بده٬ اعدام بده … و نهایتا اینکه انقلاب بده!

اکتبر 26, 2010 at 11:27 ب.ظ. 2 دیدگاه

توضیحی کوتاه درباره تحلیل ریشه‌ای (رادیکال)

در نوشته پیشین و بحث کامنتهایش چندین بار از تحلیل ریشه‌ای (رادیکال) و تفاوت و در واقع برتری‌اش نسبت به تحلیلهای رایج گفتم٬ بد نیست توضیحی هرچند کوتاه درباره تحلیل ریشه‌ای بدهم.

اول از تحلیلهای رایج شروع کنم: شاید بشود محور اصلی این تحلیلها را «فرصت» دانست. هر روزه «فرصت»هایی در اختیار ما قرار میگیرد که باید از آن استفاده کنیم و اصولا هم هنر سیاست همین هنر استفاده درست از فرصت‌هاست؛ فرصت فضای (نسبتا) باز انتخاباتی٬ فرصت خلق‌شده از درگیری‌های دو جناح٬ فرصت تجمعات اعتراضی بعد از انتخابات٬ فرصت استفاده از بد علیه بدتر و ….
نقطه شروع بحث نوشته پیشین هم در واقع یکی از فرصتها بود: بخشی از جامعه مدنی ما از فرصت فضای باز انتخاباتی استفاده کرد و شعارها و مطالبات مدنی و دموکراتیک و حقوق بشری را تبلیغ کرد. آیا می‌توان به این استفاده از فرصت‌ها ایرادی وارد کرد؟ و اگر می‌شود٬‌ ایراد دقیقا کجاست؟

من در نوشته پیشین سعی کردم ایراد این نوع تحلیلها را نشان دهم. تجربه‌ای هم که مورد استنادم بود ضربه‌ای بود که بعد از انتخابات به بخشی از جامعه مدنی و به طور خاص فعالین ستاد شهروند آزاد خورد. بخش عمد‌ه‌ای به زندان رفتند و بخش دیگری آواره کشورهای دیگر شدند و از تمام آن روزهای پرشور و جذاب برایشان خاطره‌ای حسرت‌آور ماند.
اما مشکل آن نوع تحلیلها چیست و تحلیل ریشه‌ای (رادیکال) چه جایگزینی دارد؟
به زعم من مشکل این بود که آن دوستان در سطح اتفاقات روز باقی ماندند و توجه نکردند که هرچند نظام برای دوره‌ای به چنان فضایی تن داده٬ اما مترصد است که در اولین فرصت انتقام آن روزها را بگیرد.
در مقابل تحلیل ریشه‌ای ‌(رادیکال) از سطح اتفاقات روز سیاسی فراتر می‌ٰرفت و با بررسی‌های ریشه‌ای تر و در سطوح مختلف می‌توانست به این فعالین کمک کند که عجولانه و بی‌‌پروا وارد فضای انتخابات نشوند و هر فضای به ظاهر مساعدی را فرصت ارزیابی نکنند. تحلیل ریشه‌ای به این دوستان می‌گفت هرچند نظام و البته تمام جناحهایش٬ در این دوره خاص در مقابل شعارها و مطالبات دموکراتیک سکوت کرده‌اند یا حتی آن را تشویق می‌کنند٬ اما در باطن و در واقعیت چنین مطالباتی از چشم نظام و تمام جناحهایش براندازانه محسوب می‌شوند.
 
تحلیل ریشه‌ای را همینگونه تعریف میکنم: از اتفاقات روز سیاسی فراتر رفتن و نگاه دقیقتر به سطوح دیگر زندگی اجتماعی -فعالیتهای اقتصادی یا شیوه زندگی و …
به بیان دیگر تحلیلهای رایج در حد یکسری تاکتیکهای خاص روزهای خاص باقی می‌مانند ولی تحلیل ریشه‌ای در گام نخست در پی وضع استراتژی بلندمدت برای مبارزه است٬ استراتژی‌ای که ممکن بسیاری از به ظاهر فرصتها را فرصت نداند یا حداقل به طور مشروط و محدود از آن استفاده کند یا جایی در پی فرصت باشد که در نگاه اول و حاکم اساسا به چشم نیاید.
بحث مفصلی است!

اکتبر 12, 2010 at 3:49 ق.ظ. 9 دیدگاه

انتخاب بین بد و بدتر: سیاست یا بی‌سیاستی؟

مقدمه: خیلی وقته اینجا ننوشتم. البته دلیلش بیحالی نیست و خدا رو شکر از همیشه سرحالترم. ولی بلاخره تغیییر و تحولات یکساله اخیر که فکر کنم برای همه‌مون اتفاق افتاده٬ برام منم اتفاق افتاده و یه سری از روابط و محیطهای سابقم رو برام بی‌اهمیت کرده. راستش ترجیح میدم در محیطهای دیگه‌ای وقتم رو بگذرونم. اما در عین حال بعضی وقتا دلم برای برخی از دوستان سابق که هنوز برام دوست محسوب میشن تنگ میشه و دوست دارم باهاشون گپی بزنم.

اتفاقا چند تا موضوع هم هست که به طور خاص دوست دارم همینجا درباره‌اش حرف بزنم. مثلا یه پدیده‌ایه که در دوره اخیر دیدیم و من اسمش رو میگذارم «هار شدن». شایدم اسمش به نظر زشت بیاد٬ ولی واقعیت پشتش زشتتره. آدمایی که در شرایط دیگه‌ای به نظر خیلی منطقی و روشن و بعضا چپگرا می‌اومدن٬ تا بوی قدرت (تجمعات میلیونی) رو حس کردند٬ از این رو به اون رو شدند و باطن سرکوبگر خودشون رو نشون دادند. البته بحث از حوزه فردی فراتره و میشه بحث طبقاتی و جامعه‌شناسانه‌اش رو هم مطرح کرد.
یا بحث دلیل شکست جنبش سبز. با تمرکز روی مساله سازماندهی و مساله روابط میان آدما.
در هر حال این نوشته رو برای دوستان اینجام میگذارم٬ امیدوارم خوششون بیاد:) فقط اینو اضافه کنم که هرچند بحث زیر به طور خاص درباره فضای قبل از انتخاباته٬ اما میشه به مسائل بعدش هم تعمیمش داد …

چند روز پیش داشتم عکسهای باران کوثری و بچه های ستاد شهروند آزاد رو میدیدم. دوباره برگشتم به فضای انتخاباتی. خب اون موقع برام رد کردن استدلالهای موسوی چیا و کلا اونایی که از شرکت در انتخابات و نتیجه اش انتظار تحول مثبتی رو داشتند٬ کار سختی نبود واقعا:) ولی سر بحث با کروبی چیا مساله فرق میکرد.

یعنی فرض کنیم کسی می اومد بهم میگفت من نه کاری به کروبی دارم و نه کاندیدای دیگه‌ای٬ فقط میخوام از فرصت استفاده کنم و کمی از خواسته ها و مطالبات مدنی خودم رو مطرح و تبلیغ کنم. چه اشکالی داره؟

همین بحث رو میشه مربوطش کرد به خیلی بحثهای دیگه. اینکه میگن سیاست هنر استفاده از فرصتهاست و باید موقعیت سنج بود. یا همین بحث موقعیتگرایی که برخی فعالین زنان روش خیلی تاکید دارن٬ یا بحث انتخاب بد و طرد بدتر و …

اون موقع جوابی که به کروبی چی فرضی میدادم این بود که خط سیاسی کروبی صد و هشتاد درجه با مطالبات دموکراتیکی که تو مطرح میکنی در تضاده و  ادم نمیتونه هم تبلیغ کروبی رو کنه و هم دم از مطالبات حقوق بشری بزنه

حرف درستی هم بود:) ولی جوابی به این پاسخ فرضی اون کروبی چی نمیداد که من اصلا کاری به کرویی ندارم٬ فقط میخوام حرف خودم رو بزنم.

حالا دیگه جواب به این حرف هم با تماشای عکسهای بچه های ستاد شهروند آزاد  و دیدن اینکه تعداد زیادی از این بچه ها زندانند و تعدادیشون آواره کشورهای دیگه ساده است. اون چیزی که اون موقع اسمش رو میگذاشتن فرصت در واقع دامی بیشتر نبود.

اما کلی تر که نگاه کنیم میشه فهمید مشکل این تز استفاده از موقعیت و فرصت و انتخاب بین بد و بدتر و … چیه. مشکل اصلی اینه که وقتی تو ابتدا به ساکن تحلیلی ریشه ای و رادیکال از فضای سیاسی و جناح‌بندیها و … نکردی٬ حتی در تشخیص اینکه چی فرصته و چه فرصت نیست دچار اشتباه میشی. وقتی تو خواسته‌ای مثل آزادی پوشش٬ برابری زن و مرد٬ رعایت حقوق اقلیتها و … رو داری٬ باید این رو هم تشخیص بدی که این خواسته‌ها برای نظام موجود خواسته‌هایی رادیکال و براندازانه هستند. اگه اینو فهمیدی هیچوقت وارد بازی انتخابات جناحهای موجود نمیشی و با پای خودت نمی‌افتی تو دام

تحلیل ریشه‌ای و رادیکال در این مملکت از نون شبم واجبتره٬ وگرنه به ثانیه‌ای برانداز و محارب میشی٬ بدون اینکه روحت هم خبردار بشه!

 

اکتبر 10, 2010 at 2:38 ق.ظ. 8 دیدگاه

خواننده های عزیز ننوشتن هام!

فکر کنم دو ماهی میشه ننوشتم

الان داشتم گوگل ریدرم رو نگاه میکردم. گفتم ببینم چند تا از مشتریهای اونجام رو از دست دادم

قبلا 13 تا مشتری داشتم. با خودم فکر میکردم حالا که دو ماهه ننوشتم احتمالا یه رقمی شده

شده بود 19 تا!

:) )

ژوئن 2, 2010 at 3:17 ق.ظ. 4 دیدگاه

و خداوند داریه را آفرید تا دشمن مردم در آسودگی و کاهلی زندگی کند

گنجی،
زیگزازیسیون یا همان گذار به دموکراسی

مطلبی از داریه عزیز

شاید بعد از زمان، قاضی صادق‌تری از بازار نتوان پیدا کرد. گزارش‌های رسمی و غیر رسمی حاکی از رشد بی‌سابقه‌ی بورس در زمستان ۸۸ و تکان خوردن نسبی بازار و قراردادهای دولتی و خصوصی پس از ۲۲ بهمن است.[1] در سالگرد انقلاب برخلاف تبلیغات صورت گرفته ورق به نفع سبزها برنگشت و حاکمیت در دو نمایش متوالی خیابانی پایه‌های خود را محکم‌تر نمود. اولین پیامد نبود چشم‌اندازی روشن برای جنبش سبز، کنار کشیدن فرصت‌طلبان است. اکبر گنجی مخالف جدی انتخابات و اصلاح‌طلبان پس از اعتراضات ِ براستی شوک آور پس از انتخابات، در چرخشی قابل توجه (و صد البته متداول در عرصه‌ی سیاست ایرانی) مدافع و توجیه‌کننده اعمال و نظرات طیفی شد که آنها را پیش‌تر عنصری ناکارآمد برای گذار به دموکراسی خطاب کرده بود. [2] گنجی که بخاطر دیدگاه‌هایش پایگاه چندانی در میان اصلاح‌طلبان نداشت، پس از ۲۲ خرداد مقالاتش را در سایت اصلاح‌طلب روزآنلاین منتشر کرد. مقالاتی که بخاطر رسالت تاریخی گنجی و احساس مسئولیتش برای تعیین سبز اورژینال و تقلبی، تفسیر بیانات رهبران عزیز و نکوهش هرگونه حرکت خارج از چارچوب اصلاح‌طلبان نوشته می شدند. پس از ۲۲ بهمن احساس مسئولیت و وجدان‌درد گنجی تا حد قابل توجهی فروکش کرد تا آنجاییکه در ۲۵ بهمن ماه در مقاله‌ای حیرت انگیز اختلافات خود با محسن کدیور را از روز عزل لیست کرده و او را «ولی فقیه جرس» نامید. بعید نیست که سرمقاله‌ی تند محمدقوچانی در ایرانداخت بر او ‌تاثیرگذار بوده باشد. گنجی که در چند مقاله به ۳ جنبنده‌ی جنبش(به تعبیر خرسندی) تاخته بود و آنان را بنوعی خارج از جنبش سبز میدانست، پاتک به مراتب شدید‌تری از محمد قوچانی دریافت کرد. از جنس پاتک موسوی به نبوی در پیش از انتخابات.(طنز فاطمه رجبی) انتشار بیانیه‌ی مشترک با کدیور باوجود این همه اختلاف‌های بنیادین و دیدگاه‌های توهین آمیز نسبت به ایشان، وجه ریاکارانه و فرصت‌طلبانه‌ی اکبر گنجی را به نمایش گذارد. گنجی چند تغییر موضع ۱۸۰درجه‌ای دارد که در زیر به تعدادی از آنها اشاره می‌کنم. آنچه مایه‌ی افسوس است، نظرات بسیار منطقی و منطبق بر واقعیت او در پیش از انتخابات است. اکبر گنجی در یکی از مصاحبه‌های خود با صدای آمریکا مدعی شد که قرائت‌های گوناگونی از خمینی موجود است (در پاسخ به پرسشی در رابطه با دلیل تاکید بیش از حد موسوی و کروبی به خمینی). او ادعا کرد خمینی پاریس با خمینی قم زمین تا آسمان متفاوت است. خود او در مانیفست جمهوری‌خواهی‌اش در 1381 می‌گوید: برخی از اصلاح‌طلبان‌، مدعی ارائه‌ قرائتی جمهوریخواهانه‌ از آراء آيت‌الله خمينی‌ا‌ند. گويی در دانش‌ هرمنيوتيك‌ هرج‌ و مرج‌ مطلق‌ حاكم‌ است‌ و لذا هر كس‌ مجاز به‌ هر قرائتی، حتی كاملاً متعارض‌ با متن‌، است‌ و يا گمان‌ میكنند دانش‌ هرمنيوتيك‌ مسيحا نفسی معجزه‌گر است‌ كه‌ میتواند از ته‌ چاه‌ اقتدارگرايی، دموكراسی و آزادی بيرون‌ كشيده‌ و تشنگان‌ را سيراب‌ كند. از آن‌ جالبتر اينكه‌ به‌ صراحت‌ میگويند ما نبايد بگذاريم‌ آيت‌الله خمينی در جبهه‌ مقابل‌ قرار بگيرد. مهم‌ نيست‌ كه‌ ايشان‌ به‌ دموكراسی و آزادی اعتقاد داشت‌ يا نه‌، ضرورتهای سياسی ايجاب‌ میكند كه‌ او در جبهه‌ دوم‌ خرداد باشد. لذا میگوييم‌ او جمهوریخواه‌، دموكرات‌ و آزاديخواه‌ بود. اين‌ رويكرد، استفاده‌ ابزاری برای مقاصد سياسی نام‌ دارد، نه‌ هيچ‌ چيز ديگر.[3] گنجی در مقاله‌ی ساختار سلطانی جمهوری اسلامی می‌نویسد[4]: پروژه‌ی دموکراتیزاسیون در برابر پروژه‌ی سلطانیزاسیون قرار دارد. با زدن سلطان و کنار نهادن وی، لزوماً دموکراسی محقق نخواهد شد. کنار نهادن نظام سلطانی شرط کافی نظام دموکراتیک نمی‌باشد، اما کنار نهادن نظام سلطانی شرط لازم فرایند دموکراتیزاسیون است…نظام سلطانی دموکراتیک، مفهومی پارادوکسیکال است. بدین ترتیب، تغییر ماهیت سلطانی نظام، بخشی از فرایند گذار به دموکراسی است.۲۲ بهمن ۱۳۸۷ مقایسه کنید با نظر آشفته و کاملاً بی‌ربط زیر[5] (به غیر از جمله‌ی کاملاً درست آخر). چگونه می‌توان بدون سرنگون کردن دیکتاتوری (گنجی رژیم را اصلاح‌پذیر نمی‌داند.) به دموکراسی رسید؟! هدف مبارزان سرنگونی رژیم است، یا رسیدن به نظام دموکراتیک کثرت‌گرای ملتزم به حقوق بشر؟…اگر معتقدان به سرنگونی رژیم نشان دهند که از راه سرنگونی و انقلاب می‌توان به دموکراسی رسید، همه‌ی دموکراسی خواهان با آن‌ها در یک جبهه قرار خواهند گرفت. در صورت اثبات چنان مدعایی، همه‌ی معتقدان به این راه باید آستین‌ها را بالا زنند، به ایران بازگردند و رژیم را سرنگون سازند. ۵ شهریور ۱۳۸۸ گنجی در مانیفست جمهوری خواهی و بیان ناسازگاری مابین اسلام و جمهوری: گويی‌ جمهوری‌ تمام‌ عيار هيچ‌ تعارضی‌ با دين‌ نداشت‌ و تنها دو مشكل‌ پيش‌ روی‌ بود: يكی‌ عدم‌ رضايت‌ عمومی‌ و ديگری‌ عدم‌ سازگاری‌ با سطح‌ توسعه‌ ايران‌. پرسش‌ اين‌ است‌ كه‌ اگر اين‌ دو مشكل‌ و مسأله‌، رفع‌ و حل‌ شوند، يعنی‌ اكثريت‌ مردم‌خواهان‌ جمهوری‌ تمام‌ عيار باشند و پيش‌ شرطهای‌ اجتماعی‌ آن‌ آماده‌ و حاضر باشد، آيا فقها نظراً حاضر به‌ تأييد يك‌ نظام‌ جمهوری‌ تمام‌ عيار خواهند بود؟…گر نظام‌ جمهوری‌ با دين‌ اسلام‌ تعارض‌ نداشت‌…احتمالاً وضع‌ دموكراسی‌ در ايران‌ بهتر بود و ما مراحلی‌ از فرايند را طی‌ كرده‌ بوديم‌ و شايد نيازی‌ به‌ انقلاب‌ نمی‌افتاد. گنجی در مقاله‌ی «نظام الهیاتی‌ای که موجه‌ساز سلطه است[6]» اشکال را نه از ذات اسلام که ناشی از قرائت نادرست از این دین رحمانی می‌داند: رجوع کنید به مصاحبه‌ی خلجی با نیکفر دفاع ایدئولوگ‌های درباری از اسلام چیزی جز دروغ و اهانت و بهتان نیست. اینها که جز زندان و شکنجه و اعدام، زبان دیگری نمی‌دانند، الهیات سلطانی‌ای مطابق با شیوه‌های زمامداری پادشاهان مطلقه برساخته‌اند. نباید فریب این مدعای کاذب را خورد که خداوند دستور داده است تا فقیهان بر مردم حکومت کنند.۲۰ اسفند ۱۳۸۸ گنجی علاقه‌ی عجیبی به بازی با کلمات و تئوری‌بافی دارد. او با اتکا به نظرات ماکس وبر رژیم ایران را نظامی سلطانی قلمداد می‌کند و تاکید می‌کند: پرداختن به [سلطانی بودن رژیم] اهمیت ویژه‌ای در فرایند گذار به دموکراسی دارد. برای این‌که برمبنای نوع رژیم دیکتاتوری (دیکتاتوری‌های نظامی، دیکتاتوری‌های فاشیستی و توتالیتر، دیکتاتوری‌های سلطانی)، نوع گذار تفاوت خواهد داشت. ایشان در مقاله‌ی «فرایند بسط و تحکیم سلطانیزم در ایران» [7]با توجه به اسمی که بر روی فرزند نسلشان گذاشته‌اند، انتخابات پس از رهبری خامنه‌ای را بررسی می‌کنند. حال چرا از دوران خمینی آغاز نکرده‌اند، عاقلان دانند. در مقاله‌ای دیگر او دو اسم تازه برای انقلاب کشف می‌کند (کل گرایانه و اجتماعی). محتوا، جذابیت سخن و خود استدلال افراد اغلب برای گنجی اهمیت چندانی ندارد. او حکم را می‌گیرد تا بواسطه‌ی مقام حاکم، مخاطب را قانع و ساکت کند. آزادی خوب است چون جان لاک گفته. اصلاحات راه مناسبتری است چون پوپر فتوا داده. قرمه‌سبزی خوشمزه است چون نجف دریابندری تایید کرده. نوع دیگری از این بلاهت در مباحثه‌ای بی‌سر و ته و نامربوط به مشکلات جامعه مابین علی پایا و یحیی خاموش دیده می‌شود که سرانجام با لیست کردن چند دست کتاب از سمت پایا پایان می‌پذیرد. از جنس برنامه‌های کارشناسی شبکه‌ی ۴ صداوسیما که گویی روشنفکران اهل مریخ مشغول بحث درباره‌ی مشکلات سیاره‌یشان هستند و به حمدالله در راس هرم کشوری بنام ایران در کره‌ی زمین هم ایرادی به چشم نمی‌آید. جمهوری اسلامی نظامی است سرکوبگر است که حق و حقوقی برای مردمش قائل نیست. حال چه فرقی می‌کند اسم این نظامْ دیکتاتوری، فاشیستی، سلطانی، پیتزای قرمه‌سبزی یا… باشد؟ نوع گذار چه ربطی به اسم حکومت دارد؟ نوع سرکوب و نوع گذار در بسیاری از حکومت‌ها مشابه است. بسیاری از حکومت‌های نظامی در آمریکای لاتین بدون سرکوب و خشونت سرنگون شدند در مقابل بعضی از حکومت‌های سلطنتی بدون زور اسلحه تسلیم خواست مردم نشدند. همان حکومت‌ها در شرایط مناسب مخالفینشان را سرکوب کرده‌اند. مشکل ایران معناهای مثلاً متفاوت از سکولاریسم نیست. مشکل وجود نهادها و قوانینی است که فرآیند قانون گذاری را به دستورات شرع محدود می‌کند. بحث بر سر اینکه سکولاریسم در ترکیه از نوع فلسفی است یا سیاسی یا فراتر از آن، ترکیه با چه رویی از آرمان‌های لغت مقدس سکولاریسم فراتر رفته و به لائیسته رسیده، شاید در کلاس‌های علوم‌ سیاسی جذاب باشد اما لغت‌سازی و بازی با کلمات گره‌ای از مشکلات مردم با حکومت مذهبی ایران وا نمی‌کند.(در همین زمینه) سوئیس لائیک نیست اما اذان و مناره را ممنوع می‌کند، ترکیه سکولار است اما برخوردی لائیک دارد. لخ والسا کارگر ساده‌ای بود که نه از فرآیندهای گذار به دموکراسی آگاه بود و نه چیزی از فلسفه می‌دانست. او در عرصه‌ی عمل ملتش را در گذار به دموکراسی همراهی و رهبری کرد. کریم سنجابی نیز با دکترای حقوق از فرانسه به این نتیجه رسید که “محتوای جمهوری اسلامی دموکراتیک است” و همراه با ملتش به قعر چاه رفت. محمد قائد در کتاب ظلم، جهل و برزخیان زمین می‌نویسد: ايراد به اهل قلم و نظر در ايران كه چرا براى دخالت در مباحث جارى ميان حافظان سنتگراى دين و نوانديشانِ دينى اشتياق نشان نمى‏دهند وارد نيست. نتيجۀ چنين مباحثى در عمل و در عرصۀ موازنه خرده‏فرهنگ‏ها در سطح جامعه تعيين خواهد شد، نه طى مجادلاتى فلسفى. احتمالاً بخشى از مسئله ناشى از اين سوءتفاهم است كه گويا فلاسفۀ غرب به فكر مردم شكل داده‏اند. در واقعيت امر، جوامع غرب راهى را مى‏پيمودند كه به بركت تجارت و صنعت و البته اعزام قواى نظامى به پنح قارّه گشوده مى‏شد، و در آن زمان براى هيچ‏كس روشن نبود كه آن چه راهى است و به كجا خواهد رسيد. در آن ميان، فلاسفه هم حرفهايى مى‏زدند. خطاست كه گمان كنيم نظر كانت و امثال او تعيين مى‏كرد جامعۀ آلمان به كدام مسير برود. تحولاتى اتفاق مى‏افتاد و آن گاه فيلسوفان دربارۀ ماهيت و چرايى ِ برخورد انسان به فكرهايى كه از شرايط جديد زاييده مى‏شد نظر مى‏دادند و آن فكرها را مدوّن مى‏كردند. بدون پايه‏هاى واقعىِ فكر، ورود انديشه فلسفىِ ناب هم كارگشا نيست، يا به آن اندازه مؤثر نيست، يا براى تأثيرگذارى نياز به زمانى بسيار بيش از آن دارد كه ابتدا تصور مى‏شود. ورق‏زدنِ پرونده ماركس و سارتر دشوار نيست اما نوانديشانِ دينى مى‏توانسته‏اند وظيفه مبرم‏ترى براى خود قائل شوند: نقد اصولىِ آنچه پيرامونشان اتفاق مى‏افتد[...] اگر متفكّرِ ديندار در اين منطقه خطرناك قادر نيست يا جرئت ندارد در اظهار نظر پيرامون آنچه واقعاً به او مربوط است پيشقدم شود، اهميت چندانى ندارد كه نظر «دكتر» و ساير نوانديشانِ دينى دربارۀ امپرياليسم و مدرنيته و هايدگر و پوپر چيست. چراغى كه نتواند وظيفه اساسى‏اش را انجام دهد و خانه را روشن كند بعيد است كه بر راههاى پرپيچ‏وخم و صعب‏العبور پرتوافكن شود. هايدگر در زبان انگليسى به سبب عضويتش در حزب نازى و دوستىِ مبهمش با هانا آرنت (رابطه‏اى رؤيايى براى يك پرُفسورِ فيلسوف) موضوعيت دارد، و هانا آرنت عمدتاً به اين سبب موضوعيت دارد كه سر از دانشگاه هاروارد درآورد، همسر رئيس آن دانشگاه شد و كتابهايش جايى براى خود يافت. در حالى كه صليب شكستۀ نازيسم همچنان در سقف ايستگاه راه‏آهنِ تهران خودنمايى مى‏كند و تهران داراى محله‌اى به نام نازى ‌آباد است، محتويات ثقيلِ نثر فلسفىِ آلمانى كه در زبان فارسى نمى‏گنجد در اين اقليم از آن هم بلاموضوع‏تر است. اقبال لاهورى زمانى صحبت از «اسرارِ بيخودى» كرد. در چنين اوضاع و احوال گيج‏كننده‏اى، موضوعهايى مبرم آشكارا ناديده مى‏مانند، اما سودائيانِ عالمِ پندارْ موضوعهايى خودبافته را بيخودى به‏عنوان اسرارِ معرفت جا مى‏زنند. گنجی هم اکنون مشغول بررسی ادبیات چهره‌ها و گروه‌های مختلف است. از اینکه سلسله مقالاتش چه زمانی به «بررسی ادبیات بچه‌های میدان شوش» خواهد رسید بی‌خبرم اما می‌توان امیدوار بود که پس از دریافت جایزه‌ی فریدمن مواضع خود را مجدداً بررسی کند. بی‌شک تعهد اخلاقی به لیبرالیسم بسیار مفیدتر و کارسازتر از تعهد به اسلام ناب اصلاح‌طلبانه خواهد بود.

[1] تكرار ركورد تاريخي بورس و رشد 5 درصدی در 6 روز

http://www.aftabnews.ir/vdcg7y9y.ak93n4prra.html

[2] وقتی از این جنبه به موضوع نگاه کنیم، می‌بینیم در حال حاضر اگر خاتمی رییس جمهور شود یا یکی دیگر از اصلاح طلبان، کمک چندانی در راستای گذار به دموکراسی نیست. واقعیت این است که در این نظام سیاسی افراد مشخصی می‌توانند رییس جمهور شوند. کسانی که در جبهه اصلاح طلبان کاندیدای ریاست جمهوری هستند، نگران هستند که رد صلاحیت می‌شوند یا خیر، و اینکه در انتخابات تقلب می شود یا خیر. هر کدام از اینها اگر بر فرض هم رییس جمهور شوند، تاثیری بر گذار به دموکراسی جامعه ایران نخواهد داشت.

http://www.radiofarda.com/content/f5_akbarganji_The_Latter_Day_Sultan/472951.html

[3] مانیفست جمهوری خواهی گنجی

[4] http://zamaaneh.com/idea/2008/02/_42.html

[5] http://www.rahesabz.net/story/835

[6]

مانیفست جمهوری خواهی گنجی

[7]

http://www.rahesabz.net/story/835

آوریل 26, 2010 at 2:59 ب.ظ. بیان دیدگاه

جنبش سبز و کاسه‌های داغتر از آش

برای اولین بار، سر همین انتخابات اخیر بود که وارد بحث و جدل جدی شدم. تا قبل از این هیچوقت قضیه انتخابات جمهوری اسلامی اینقدر به نظرم جدی نمی‌آمد، البته این انتخابات هم خیلی با انتخاباتهای قبلی فرق نداشت، فرقی اگر داشت در این بود که من فکر میکردم باید این بار در حد توان خودم جلوی این موج دنباله‌روی از بخشی از نظام بایستم و مبلغ حرکت و فعالیت مستقل باشم.

در هر حال به طور طبیعی موضعم در اقلیت محض بود و مجبور بودم با طیف خیلی گسترده‌ای برخورد داشته باشم. خب یکسری دوستانی بودند که تجربه سالها فعالیت اجتماعی و مدنی را داشتند. واقعا برایم جای تاسف داشت که چنین افرادی که خود باید مبلغ حرکت مستقل باشند، این چنین خود را در موضع ضعف و اجبار به شرکت در انتخابات میبینند. موضع این دوستان برایم نشانه‌ مهمی از ضعف جامعه مدنی مستقل و دموکراتیکمان بود. مسئله ضعف فردی آنها نبود و بحران بحرانی بود که دامن همه‌مان را گرفته بود. اما بحث کردن با این دوستان هر چه داشت، اعصاب خردی شخصی نداشت. خود آنها هم بهتر از من میدانستند که در این انتخابات قرار نیست اتفاق خاصی بیفتند، تنها انتظار دوستان کمی فضای بیشتر برای نفس کشیدن و کم شدن فشار روی جامعه مدنی بود و بس

اما مصیبت اصلی بحثهای انتخاباتی، بحث با افراد تازه‌کار و بی‌تجربه‌ای (نه الزاماً کم سن و سال) بود که گویی میخواستند جبران همه کم‌کاریها و عاطل و باطل بودن چند ساله‌ خودشان را از دیگران بگیرند. برای ایشان انتخابات عرصه حق و باطلی بود که در آن سرنوشت آینده کشورمان تعیین میشد.  تحریمی به نظرشان خائنی بود که دست در دست احمدی‌نژاد گذاشته تا آینده زیبای این دوستان را نابود کند. مصیبتی بود بحث کردن با این نادانان عرصه سیاست

اما ماجرا به انتخابات ختم نشد. اعتراضات بعد که شروع شد، لشکر تازه‌نفسی به لشکر قبلی افزوده شد، لشکری که حال با شرکت در تجمعات خونین دیگر احساس خاص مبارز و انقلابی بودن هم کسب کرده بود و تصور میکرد که مبارزه سیاسی از 23 خرداد سال 88 آغاز شده. باز هم به سیاق آن لشکر قبل انتخابات، صحنه، صحنه حق و باطلی تصور میشد که هر کس یا با ماست یا بر علیه ما. شرکت نکردن یا حتی شرکت انتقادی در تجمعات از نظر این لشکر، مصداق عافیت‌طلبی و بیعاری و هزار درد شخصی دیگر بود. روی دیگر این نگاه ساده‌اندیش هم زیبایی بیحد و حصری بود که در جنبش سبز وجود داشت. همانطور که لشکر پیش از انتخابات سعی میکرد موسوی را فرشته نجات نشان دهد، این تازه‌واردان هم تصویری به شدت ساده‌بینانه از جنبش سبز و تمام اجزایش ارائه میدادند: مبارزه حق و باطل و مظلوم و ظالمی در کار بود و وظیفه هر فرد شرکت در جنبش بود. شرکت نکردن هم که نشانه بیعاری بود.

اما همین به ظاهر دوستان و در عمل دشمنان، بدترین ضربه‌ها را به جنبش زدند: در حالی که جنبش دچار مشکلات ساختاری گوناگونی از رهبری و سازماندهی گرفته تا خیلی مسائل دیگر بود، این غیوران، تمام وظیفه خود را در این میدیدند که موجود موهومی به نام مردم و مبارزه‌شان علیه ظلم را ستایش و دشمنان را لعنت کرده و آینده زیبایی را در دو قدمی جنبش تصویر کنند. طبیعی است که کسی که نمیتواند به انتقادات بیرونی گوش دهد، نخواهد توانست خود و از درون جنبشش را نقد کند.

سادگی و در واقع بلاهت این لشکر آن چنان بود که برای ناتوانی جنبش در جذب طبقات و گروههای اجتماعی مختلف -از کارگران گرفته تا کردها و ترکها و ..- و حتی فعالین سندیکایی، به دنبال توضیحات شخصی -بیعاری، شکم‌پرستی یا به قول بعضی عشق به سیب‌زمینی و روی کاناپه لم دادن و چنین مزخرفاتی- بود. البته این افراد هیچوقت این سوال را برای خودشان مطرح نکردند و احتمالاً نمیکنند که اقوامی مانند کردها و یا حتی ترکها که سابقه سالها مبارزه سیاسی بسیار سخت علیه جمهوری اسلامی را داشته‌اند، چرا حمایت جدی از جنبش تماماً برحق سبز نمیکنند.

خب تب تند زود به عرق مینشیند و با افت جنبش چند وقتی است که اینان به لانه خود خزیده‌اند، اما سادگی است که تصور کنیم نسلشان از روی زمین برداشته شده یا اینکه همه‌شان متنبه شدند؛ چند وقت دیگر که دوباره جنبش سبز یا هر جنبش دیگری پا بگیرد، باز هم خواهیم دید که عده‌ای تازه‌وارد یاعلی گویان و یاحسین‌گویان وارد صحنه شده و سعی میکنند هر منتقدی را با تهمتی شخصی سر جایش بنشانند، هرچند اینبار مطمئنا سلاحشان کندتر از قبل  شده و در مقابلشان خیل سبزها و غیرسبزهایی را خواهند دید که از مبارزات سخت چند ماهه، درس انتقاد و درس انتقاد از خود آموخته‌اند.

پ.ن. به سیاق خیلی مواقع دیگر، بدم نمی‌آمد که مصداقهایی نزدیک و دور از این لشکر صاحب زمان و حقیقت ارائه کنم، ولی گفتم شاید شخصی شدن اینجور بحثها به کل مطلب آسیب بزند.

آوریل 9, 2010 at 9:10 ب.ظ. بیان دیدگاه

انواع آسیب شناسی جنبش سبز

هر چه قدر هم که خوشبین باشیم، نمیتوانیم این را انکار کنیم که جنبش سبز، علیرغم تمام دستاوردهایش، در رسیدن به اهدافش ناکام بوده. منظورم از اهداف، اهداف خیالبافانه و دور از دسترسی مثل سرنگون کردن نظام نیست، منظورم این است که بتواند حتی چند قدم کودتاچیان را به عقب براند. البته در یک مقطع کوتاهی بعد از عاشورا چنین اتفاقی در حال افتادن بود، بدین شکل که کودتاچیان به فکر این افتادند که با دادن امتیازاتی به اصلاحطلبان، آنها را از توده ساختارشکن سبزها جدا کنند ولی خیلی زود این سیاست را کنار گذاشتند.

در هر حال کودتاچیان تا به حال عقبنشینی محسوس و مشخصی نکردند و معنای این امر عدم موفقیت جنبش سبز است.

در بررسی اینکه چرا تا به حال و علیرغم حضور دلیرانه و میلیونی سبزها چنین اتفاقی نیفتاده، مطالب زیادی نوشته شده که میشود در سه دسته و از سطحی به عمیق اینطور تقسیمشان کرد:

دسته اول: نگاه “خارجی” یعنی بررسیهای که دنبال علت در خارج از خود جنبش سبزند؛ حالا به شکلهای مختلف و به طور مشخص “ناآگاهی توده” و طبقات پایین؛ اینکه این توده فریب احمدی نژاد را خورده اند و از حقانیت سبزها بیخبرند. با این نگاه استراتژی جنبش در این مرحله آگاه کردن ناآگاهان خواهد بود. مثال مشخص چنین نگاهی خود موسوی و این مصاحبه است. البته تا چند ماه پیش که این سبزها احساس بیشماری و موفقیت داشتند، نیاز زیادی هم به آگاه کردن ناآگاهان نمیدیدند ولی خب امروز شرایط فرق کرده است.

دسته دوم: نگاه “خارجی-داخلی”. این گروه نگاه عمیقتری به قضیه دارد، یعنی در این نگاه مشکل دوطرفه است. درست که توده و طبقات پایین فریب خورده و متوهمند و باید آگاه شوند، اما بخشی از مشکل هم به خاطر بیتوجهی جنبش سبز به مطالبات گروههای مختلف بوده است و حالا جنبش وظیفه را دارد که این ضعف اساسی را برطرف کند. یک مثال چنین نگاهی این مطلب جالب یکی از جوانهای سبز است.

دسته سوم: نگاه “داخلی-(خارجی)”. اما دسته سوم به نظرم عمیقترین نگاه را به قضیه دارد. یعنی مقدم بر عامل خارجی، به داخل توجه دارد. اینکه خود سبزها و میان خودشان هم روابط و ساختارها مدرن و انسانی نبوده است. مثالهایش زیاد است، برای نمونه میتوانم به بیانیه 17 موسوی و بحثهای بعدش اشاره کنم. فارغ از اینکه بیانیه را مثبت یا منفی ارزیابی کنیم، در این مسئله هیچ تفاوتی ایجاد نمیشود که تا پیش از آن اصولاً میان سبزها هیچ بحثی درباره مصالحه و شرایط مصالحه و خواسته های حداقلی جنبش سبز مطرح نشده بود و اولین بار به طور جدی بعد از بیانیه 17 بود که بحث مطرح شد. در حالی که در ساختاری مدرن و دموکراتیک، چنین اتفاقی محال است. جدا از رابطه رهبران و توده، در رابطه میان خود اعضای جنبش هم همین بدویت مشاهده میشد. حداقلهای کار جمعی و مدنی غایب بود. در حالی که میشد از همین امکانات اینترنت و به طرق مختلف برای بحث و نظرسنجی سر مسائل پیشاروی جنبش بسیار بهتر استفاده کرد، به علل مختلف چنین نشد و روابط از حد گپهای دوستانه فراتر نرفت و هیچ ساختار مدرن و دموکراتیکی شکل نگرفت.

اینکه چرا چنین اتفاقی نیفتاد و برعکس ساختارهای بدوی و غیردموکراتیک حاکم بر جنبش سبز با عناوین مختلفی مثل شبکه ای مورد ستایش قرار گرفت، باید در جای دیگری مورد بحث قرار گیرد، تنها به این اشاره کنم که یکی از دلایل مهم این امر این بود که چنین ساختارهایی با نوع زندگی خودمحورانه و فردمحورانه بسیاری از سبزها در هماهنگی کامل بود.

در هر حال همانطور که قبلاً گفتم یکی از معدود سبزهایی که به نظرم نگاه عمیقتری به دلایل ناکامی سبزها دارد، آگالیلیان است که به درستی اشاره به این دارد که کار گروهی و هماهنگی کافی میان سبزها وجود ندارد و “رشد اجتماعی فقط «با هم» نیست، «بینِ هم» هم هست.” آگالیلیان در مطلب اخیرش سعی کرده علت نبود کار گروهی و هماهنگی را در میان “ایرانیان” و نه فقط سبزها بررسی کند و در بررسی اش به علل فرهنگی و ذهنی رسیده. با اینکه به نظرم آگالیلیان سوال خیلی خوبی مطرح کرده، اما جوابش مورد پسندم نیست! درست است که میتوان “ایرانیان” را مورد بررسی فرهنگی و تاریخی قرار داد، اما چنین بررسیهایی به ما جواب سوالات مشخصتری که با شرایط روزمان سر و کار دارد، نمیدهد؛ سوالاتی مانند این سوال که چرا سبزها علیرغم حضور میلیونی خودشان نتوانستند کوچکترین قدمی در راه نفوذ به حوزه کار و اعتصاب بگذارند، ولی حدود ده هزار راننده شرکت واحد تهران یا هزاران معلم در سراسر ایران توانستند چنین کنند.

فکر کنم اینجاست که تحلیل طبقاتی و به قول قدیمیها، شرایط مشخص-تحلیل مشخص، شایستگی خودش را نشان میدهد، تحلیلی که علاوه بر اشتراکات میان اهالی یک کشور (اشتراکاتی که در تحلیلهای فرهنگی مورد تاکید قرار میگیرد)، به تفاوتها هم به همان اندازه توجه دارد. در همین جامعه؛ آدمهای مختلف به شیوه های مختلفی زندگی میکنند و این شیوه های مختلف، اثراتش را در نوع سیاست ورزیشان نشان میدهد.

امیدوارم در آینده این بحث را بیشتر و البته از موضع صد در صد برحق طبقاتی:) باز کنم.

پ.ن. یک نکته رو فراموش کردم بگم؛ آگالیلیان در نوشته قبلی تحلیل بهتری از علت فقدان کار گروهی و هماهنگی در میانمان کرده بود، یعنی به اتفاقاتی اشاره کرده بود که بعد از انقلاب اتفاق افتاده؛ “طی این سال‌ها اتفاقی در جامعه‌ی ما افتاده که متاسفانه زیاد به‌ش توجه نمی‌شه و اون این‌که از هر نظر فاصله‌ی بین آدم‌های جامعه‌ ما زیاد شده. … ارزش‌های غیر انسانی که به‌صورت سنت به ما تحمیل شده بود به‌صورتِ فردی نفی شد و ما فکر کردیم با نفی این‌ها که به‌گمانم کارِ درستی هم بود به آزادی می‌رسیم اما اشکالی که اتفاق افتاد این بود که ما چیزی «بینِ انسانی» جای اون‌ها نگذاشتیم. تلاش‌مون برای آزادی تا حالا در حدِ نفیِ شخصی بوده نه ساختی جمعی.طی این سال‌ها اتفاقی در جامعه‌ی ما افتاده که متاسفانه زیاد به‌ش توجه نمی‌شه و اون این‌که از هر نظر فاصله‌ی بین آدم‌های جامعه‌ ما زیاد شده. نمی‌خوام امشب زیاد پر حرفی کنم در همین حد سرتون رو درد می‌آرم: ارزش‌های غیر انسانی که به‌صورت سنت به ما تحمیل شده بود به‌صورتِ فردی نفی شد و ما فکر کردیم با نفی این‌ها که به‌گمانم کارِ درستی هم بود به آزادی می‌رسیم اما اشکالی که اتفاق افتاد این بود که ما چیزی «بینِ انسانی» جای اون‌ها نگذاشتیم. تلاش‌مون برای آزادی تا حالا در حدِ نفیِ شخصی بوده نه ساختی جمعی.”

به نظرم خط تحلیلی خیلی خوبیه که باید ادامه اش داد، نه اینکه در پیچاپیچ تحلیلهای فرهنگی چند هزار ساله گم و گور بشیم.

مارس 22, 2010 at 3:44 ق.ظ. 4 دیدگاه

نوشته ای از روزهای اول کودتا

این نوشته رو حدود 10 روز بعد از کودتا در وبلاگ قبلی ام  نوشته بودم، با اتفاقات اخیر و همچنین با بحثی که آگالیلیان درباره ضرورت رشد “بین هم” علاوه بر “با هم” بودن مطرح کرده، به نظرم دوباره منتشر کردنش بد نیست:

و ني‌زن كه دائم مينوازد ني/راه خود را دارد اندر پيش

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388

خب اتفاقاتي كه در فاصله پست قبلي (روز پيش از انتخابات) و اين پست افتاد، آن چنان غيرقابل پيش‌بيني و تاريخ‌ساز بود كه بايد به تفصيل درباره‌اش حرف زد. پيشنهاد خودم اين است كه اگر دوستان قديمي و جديد علاقه دارند، همانند گذشته‌هاي دور كه در فارومي (آخرينش فاروم گزاره) چنين بحثهاي را سر صبر پي ميگرفتيم، اين كار را بكنيم. اميدوارم دوستان حال و حوصله‌اش را داشته باشند، اما درباره انتخابات و حوادث بعدش فعلا يك مسئله را كه به نظرم بسيار بسيار مهم است، مطرح كنم.

در بحثهاي انتخاباتي و از جمله همين پست قبلي كه دعوت به تحريم بود، همواره يك نكته را به مدافعان شركت در انتخابات تاكيد ميكردم. يعني در مقابل تمام استدلالهايشان درباره عواقب شركت يا عدم شركت (مثلا ادامه رياست‌جمهوري احمدي‌نژاد) بر اين تاكيد ميكردم كه با توجه به ساختار جمهوري اسلامي و جناحهاي درون آن، اگر ميخواهيم آينده‌اي داشته باشم، بايد مستقل شويم و هزينه‌هايش را هم بدهيم. يعني اصل اساسي سياست تحريم از نظر من، فرضا اين نبود كه آمار راي‌دهندگان را پايين بياوريم تا جمهوري اسلامي بي‌اعتبار شود و چيزهاي از اين دست، اصل سياست تحريم اين بود كه تجربه و يك شناخت اوليه از نظام جمهوري اسلامي، به ما اين را ميگويد كه تا زماني كه خودمان را از كليت نظام حاكم و تمام جناحهايش مستقل نكنيم و نهادهاي مستقل و در عين حال دموكراتيك خودمان را نسازيم، نبايد انتظار داشته باشيم كه روزي، حتي خيلي دور، در جامعه‌اي كه در آن حداقلهاي زندگي مدرن رعايت شود، زندگي كنيم. براي من راي دادن آنچنان خبط و اشتباه فاحشي نبود و نيست، آنچه واقعا مشكل‌ساز است، فكر پشت سر راي دادن و پشتيباني از يك جناح است كه دقيقا در تقابل با استقلال و هويت مستقل است؛ اينكه منتظر باشيم تحولات دروني نظام شرايط بهتري براي زندگي و فعاليتهاي ما فراهم كند. در مقابل، دوستاني كه قصد راي دادن داشتند، مدام بر تاثيراتي كه اين تحولات دروني نظام بر زندگي ما ميگذارد تاكيد داشتند و متوجه اين نكته كليدي نميشدند كه مستقل شدن بلاخره هزينه‌هايي هم دارد. ممكن بود راي ندادن باعث شود احمدي‌نژاد باز هم بر سر كار بماند و راي دادن يك فرد بهتر را بر سر كار بياورد؛ اين مسئله‌اي نيست كه كسي يا حداقل من بخواهم منكرش شوم. حرف من اما اين بود كه تجارب گذشته و منطق نظام جمهوري اسلامي اين را به روشني ميگويد كه تا وقتي براي طرد فرد و جناحي از نظام، توان خودمان را صرف تقويت فرد و جناحي ديگر بكنيم و بدينگونه كم يا بيش خودمان را وابسته به خواسته‌ها و توان آن فرد و جناح بكنيم، جامعه مدني مستقل شكل نخواهد گرفت. اگر كمي به تجارب تشكلهاي مستقلي در فضاي بعد از دو خرداد توجه ميشد، ضرورت اين استقلال راحتتر درك ميشد.

در هر حال، همانطور كه گفتم من با راي دادن مشكل خاصي ندارم  و به نظرم اشتباه فجيعي نميآيد، اما آن ايده و عملكرد وابسته (به يكي از جناحها) است كه واقعا دردسرزاست. اتفاقات بعد از انتخابات به نظرم اين را خوب نشان ميدهد:

خب تقلبي شد و مردم معترض شدند. براي نشان دادن اين اعتراض هم هيچ كم نگذاشته‌اند، جمعيت ميليوني آمد و از نثار خون و درگير شدن با وحشي‌ترين وحشي‌ها دريغ نكرد. اما وقتي مردم نهادها و تشكلهاي مستقل خود را ندارد و وقتي تمام يا قسمت اعظم فعاليت قبليشان راي جمع كردن براي يك كانديدا بوده، امروز هم ناچارند منتظر همان كانديدا و نيروهاي به نسبه سازمان‌يافته‌اش بشوند تا سرنوشت اعتراضات و فداكاريهايشان رقم بخورد. من واقعا خوشحالم كه موسوي و كروبي در قياس با خاتمي بسيار محكمتر در مقابل متقلبان و آدمكشان ايستاده‌اند و بلاخره توانسته‌ايم تا حدي اعتراض و قدرت و شجاعت و مدنيتمان را نشان دهيم، اما در هر حال اين واقعيت تاسف‌بار را نميتوان ناديده گرفت كه امروز سرنوشت تمام جانفشانيهاي مردم در جايي گرفته ميشود كه در واقع “خانه نظام” است. خب عاقبت ايده “فقط احمدي‌نژاد برود” بايد هم به اينجا ميرسيد كه امروز منتظر باشيم كه مثلا هاشمي رفسنجاني و چند آخوند در قم چه ميكنند، بلكه جنبش مردمي سرنوشت بهتري پيدا كند. (من با الله‌اكبر گفتن مشكلي ندارم، اما امروز برايم جالب است كه كساني كه تا همين چند وقت پيش تمام مشكلات ما را از اسلام ميديدند،‌ الله اكبرگويان و يا حسين‌گويان شده‌اند و اگر لازم هم بشود نماز هم ميخوانند. وابستگي انسان را به بد روزگاري مياندازد:))

خب مصالح نظام كه در واقع مصالح دشمنان اكثريت مردم است، امروز شاهرودي و قاليباف و محسن رضايي را به اينجا كشاند كه با متقلبان سازش كنند. پيشبيني‌اش خيلي سخت نيست كه دير يا زود جناحهاي ديگر نظام هم چنين كنند. مشكل شخصي هم با جناب موسوي يا كروبي ندارم و اميدوارم كه تسليم نشوند، اما دو راه بيشتر در جلوي روي چنين افرادي نيست: يا اينكه مانند خيليهاي ديگر سازش كنند يا اينكه كلاً قيد پايبندي به اين نظام ولايت فقيه و فصل‌الخطاب و نهادهاي قدرتش رو بزنند و بشوند يكي مثل ما خارج از اين نظام (مانند سازگارا و گنجي)!

خلاصه اينكه به نظرم اتفاقات اخير آن اصلي اساسي تحريم را به طرز قاطعانه‌اي پيش پاي ما گذاشته: يا استقلال و راه انداختن تشكلهاي مستقل و دموكراتيك يا كلا قيد سياست را زدن (ديگر آن راه بينابيني و ظاهرا معقول حمايت از يك جناح بر عليه جناح ديگر جذابيت خود را به شدت از دست خواهد داد). من فكر ميكنم و در واقع مطمئنم كه بعد از خاتمه يافتن اين دور از مبارزات و اعتراضات، عده بيشماري به سراغ گزينه دوم خواهند رفت، ولي در عين حال اميدوارم و به شدت اميدوارم كه تعداد خوبي هم جديتر به فكر راه اول بيفتند.

در خاتمه بد نيست كمي درباره اين راه اول بيشتر توضيح دهم تا سوء‌تفاهم نشود: مد نظرم صرفا اين نيست كه بايد تشكلها و جمعهاي وسيع و پرهياهويي مانند سنديكاي واحد يا كانون معلمان يا كمپين يك ميليون امضاء راه انداخت، البته كه اينها خوب هستند، اما در عين حال هر جمع كوچك و البته دموكراتيكي كه حول هر مسئله هرچقدرم هم كوچك كه شكل بگيرد ول در كارش جديت و تداوم و نظم داشته باشد، سنگ‌بناي جامعه مدني مستقل آينده ما خواهد شد. در پس اين روزهاي پرهياهو و ميليوني به نظرم روزهايي خواهد رسيد كه نيازمند صبوري و آرامش و كارهاي كوچك است. فكر كنم براي كورها هم ديگر مشخص شده باشد كه زمينه براي كار وجود دارد، تنها مشكل اين است كه چه كسي تن به كار خواهد داد، مسئله اين است!

مارس 10, 2010 at 1:39 ق.ظ. بیان دیدگاه

نوشته‌های پیشین


دسته‌ها

  • نهادهاي مدني

  • افراد

  • خوراک‌ها


    دنبال‌کردن

    هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.