جنبش فروتن میشود!

نوشته قبلی‌ام با ابراز تردیدی درباره جنبش سبز همراه بود؛ اینکه آیا توده سبزها دنبال بزرگان تاکنونی جنبش بروند که بدین ترتیب عملاً دیگر جنبشی در کار نخواهد بود یا اینکه مستقلتر از قبل راه پرخطرشان را ادامه دهند. البته تردید که همچنان هست، ولی وقتی اتفاقات چند ماهه را با خوشبینی ذاتی خودم ترکیب کنم، نمیتونم نسبت به بخش مهمی از سبزها امیدوار نباشم!

روزهای اول را به یاد بیاوریم، جنبش سبز و تمام اجزای تشکیل‌دهنده‌اش حق بودند و احمدی نژاد و کودتاچیان و آنهایی که منتقد هر دو بودند، باطل؛ روزهایی که همه چی روشن بود و بحث و انتقاد فقط برای آدمای بیکار و بهانه‌گیر که نمیخواستن از جاشون تکون بخورن، روزهای که سازماندهی جنبش فوق مدرن و فوق دموکراتیک و شبکه ای و بی عیب و نقص، روزهایی که جنبش فروتنی رو نمیشناخت و به چهره هر منتقدی چنگ می‌انداخت، روزهایی که رهبران جنبش هدایای آسمانی‌ای بودند که در عین رهبر بودن، رهبر نبودند، روزهایی که تنها وظیفه نظری رد و بدل کردن اخبار و تمجید از هوشمندی و شجاعت رهبران و لعن و تمسخر کودتاچیان و نوشتن متون تهییجی توخالی بود و تنها وظیفه عملی شرکت در تجمعات بود، روزهایی که طرح هر مطالبه‌ای به جز حق رای بیجا و زیاده‌خواهانه بود، روزهایی که وظیفه بخشهای خارج از جنبش -از طبقات پایین گرفته تا قومیتها- تنها پیوستن به سپاه برحق سبز بود …

وقتی یادم میاد که در آن اوایل جنبش چقدر انتقادناپذیر بود و وقتی این روزها را میبینم که سبزها شروع به شک کردن در همه چی کردند، نمیتونم امیدوار نباشم

وقتی هزینه‌های سنگینی را که برای حفظ جنبششان دادند، یادم میاد، نمیتونم امیدوار نباشم

وقتی میبینم بحث سکولاریسم-جمهوری اسلامی اصلاح‌شده، روز به روز بیشتر مطرح میشه و مهمتر از اون فریاد سکولاریسم و جمهوری دموکراتیک بلندتر و بلندتر میشه، نمیتونم امیدوار نباشم

وقتی میبینم روز به روز جنبش از آن سادگی و در واقع عریانی مطالباتیش خارج میشه و مطالبات گروههای بیشتری رو در خودش مطرح میکنه، نمیتوانم امیدوار نباشم

وقتی میبینم  بخشی از سبزها آرام آرام به سمت طرح مطالبات طبقاتی میروند و وقتی میبینم علی کوچولو قهرمان این سرود جدید و فوق‌العاده سبزها چقدر درگیر ستم طبقاتیه، نمیتونم امیدوار نباشم

وقتی میبینم  نقد صریح بخشهای دیگه جنبش جای تعریف و تمجیدهای تکراری رو داره میگیره، نمیتونم امیدوار نباشم

در هر حال جنبش سبز کودکی خونینش را پشت سر و قدم به مرحله جدیدی گذاشته. شاید به نظر برسه که شروع این مرحله جدید را بالاییها رقم میزنند، آنهابیانیه 17 ام را نوشتند، آنها هستند که در بالا و در جلسات محرمانه‌شان تصمیم گرفته‌اند فتیله را پایین بکشند ووو، اما اینگونه نیست! هیچگاه نباید از یاد برد که تمام این تحولات و اعوجاجهای بالاییها، محصول اعتراضات مردم و به خصوص پیروزی شکوهمند روز عاشورا بود، روزی که ارگانهای سرکوب نظام -کلیت نظام و نه یک جناحش- در برابر اراده و شجاعت مردم سر تسلیم فرود آوردند. از همان روز بود که کابوس سرنگونی و انقلاب خواب راحت را ازبسیاری -چه در اردوی کودتاچیان و چه در اردوی خود سبزها- گرفت.

البته تا انقلاب و رسیدن به جمهوری دموکراتیک راهی دراز در پیش داریم، ولی روز عاشورا به همه نشان داد که چگونه غیرممکن، ممکن میشود و همین ترس را به جان خیلیها انداخت.

فکر میکنم در شرایط جدیدی که پیش آمده، وظایف مهمی بر دوش همه کسانی است که علاقه دارند جنبش در مسیر رسیدن به جمهوری دموکراتیک -و نه جمهوری اسلامی با غلظت کمتر توحش و بربریت- حرکت کنه. باید دقیقتر درباره کارهایی که میشه و باید انجام داد، صحبت کرد اما در کل مسئله اینه که در شرایط جدیدی که بخش تاثیرگذاری از جنبش در حال کنار کشیدن از جنبشه، جنبش نوپای سبز چطور میتونه ادامه بده و به آرزوهای بلند و دور و درازش برسه

زنده‌باد عشق و انقلاب!

در پایان: در راستا و تایید چند تا مطلب گذشته‌ام، ف.م. سخن مطلب بسیار جالبی نوشته که همگان را به خواندنش دعوت میکنم.

Add comment ژانویه 21, 2010

سبزها بر سر دوراهی سرنوشت‌ساز

همانطوری که در تحلیل بیانیه 17 و تکمله بعدش توضیح دادم و در این نوشته مهم داریه که مبتنی بر نوشته جدیدی از عباس عبدی است، مشخص است، در سطح سران و افراد موثر جنبش سبز اتفاقات و تغییرات مهمی در جریان است و در واقع شکافهای درونی پنهان به شدت در حال سرباز کردن است. تا اینجای کار بخش عمده و اصلی بالاییها از سیاست برگشت به مسیر قانون موسوی استقبال کرده‌اند. در مقابل کسانی مثل سازگارا زمزمه جدایی میدهند و تصمیم گرفته‌اند به مرور از سیاست فریبکارانه تا کنونی‌شان که تایید ظاهری موسوی و کروبی بود، دست بکشند:

“در مورد سوال هایی که پرسیده می شود که مبارزات بی خشونت الزاما رهبر کاریزماتیک می خواهد یا نه، که دیشب توضیح دادم خیر. الزاما نیازی ندارد. جنبش سبز ما مدل کارآمدی بوده که این مدل نشان داده از چگونه پایین به بالا هر سرباز یک رهبر، شکل می گیرد و حرکت می کند و چگونه می تواند مسیر خودش را به جلو ببرد. در جاهای دیگر دنیا مثال های دیگری هم هست که این را نشان می دهد که جنبش بی خشونت به خوبی می تواند به پیروزی برسد.”

تا پیش از این، افراد موثر عمدتاً اختلاف نظرهایشان را علنی نمیکردند. خوب برای موسوی و خیلیهای دیگر این کار لزومی نداشت؛ جنبش تا حد زیادی مطابق میل آنها پیش میرفت و آنها دلیلی نمیدیدند که بخواهند به اختلافات درونی و پنهان خودشان دامن بزنند. از آن سو ماجرا هم کسانی چون سازگارا سعی میکردند از جو موجود استفاده کنند و به مرور جنبش سبز را به طرف خود بکشانند، حمله به موسوی و حتی نقد وی در جوی که تا به حال حاکم بوده، هیچ فایده‌ای نصیبشان نمیکرد.

اما شرایط به سرعت در حال تغییر است و دو طرف مجبور میشوند اختلافاتشان را علنی کنند. بیانیه هفدهم موسوی نقطه آغاز بود. اگر تا پیش از این بزرگان تمایل داشتند با فریبکاری و در نااگاهی گذاشتن پایینیها، جنبش را مطابق میل خود به حرکت دربیاورند، حال که بر سر انتخاب ادامه مسیر جنبش اختلاف مهمی پدید آمده است. طبعاً دو طرف خواهند کوشید توده سبزها را به سمت خود جذب کنند. از سویی موسوی و دو خردادیها و افرادی که در سایت جرس جمع شدند و همینطور افرادی مانند سحابی، ادامه تجمعات خیابانی و حضور مستقیم مردم را با توجه به رادیکالیزه شدن سریع آن مناسب نمیدانند و از سوی دیگر فردی مثل سازگارا از این رادیکالیزه شدن استقبال میکند و از همین الان برای 22 بهمن برنامه‌ریزی میکند.

اما بالاییها را رها کنیم و به سراغ توده سبزها رویم؛ در این کشاکش به کدام سو خواهند رفت؟

اولین نکته‌ای که قابل اشاره است این است که به علت ناآگاهی و خوشخیالی خاصی که تا به حال در این بخش دیده شده، عمدتاً هنوز متوجه این تغییرات نشده‌اند و طبعا واکنشی هم نشان نداده‌اند. برای مثال بحثهایی که سر بیانیه 17 در گرفته بیشتر حول این بود که آیا مصالحه موسوی با حاکمیت و پنج پیشنهادش حداقلهای جنبش را تامین میکند یا خیر. در واقع هنوز متوجه نشده‌اند که بخش اصلی مصالحه، خارج کردن خودشان از معادلات قدرت بالاییهاست و دیگر بسیاری از بزرگان قصد ندارند از آنها برای شرکت فعال در سیاست دعوت کنند.

دقیقاً نمیدانم که موسوی و آدمهای دور و برش و کسانی که در این یکی دو هفته از او حمایت کرده‌اند، در مقابل تجمعات بعدی و د روهله اول تجمع 22 بهمن چگونه موضع خواهند گرفت؛ آیا صراحتاً مردم را دعوت به ترک خیابانها خواهند کرد یا اینکه سعی میکنند سیاستمدارانه‌تر و با موضع نگرفتن در مقابلش، حمایت مردم از از دست ندهند؛ اما در هر حال 22 بهمن نقطه‌ای خواهد بود که بسیاری از مسائل برای توده سبزها روشن خواهد شد و آنها مجبور به انتخابند: اینکه در خانه‌هایشان و در انتظار سیاستورزی قانونی بخشی از سران جنبش باقی بمانند یا اینکه همچنان مستقل در صحنه باقی بمانند.

در نحوه برخورد سبزها با این مسئله، عوامل مختلفی در کار است که میتوان برای مثال به اینها اشاره کرد: از طرفی اتوریته و قدرت نفوذ موسوی و افرادی که در حال حاضر از سیاستورزی او دفاع میکنند، بسیار بیشتر از اتوریته آدمی مثل سازگاراست. یعنی در بالا وزن حامیان کنار گذاشتن سیاست خیابانی خیلی بیشتر است. همچنین هزینه‌های سنگینی که در این مدت جنبش داده، خیلیها را شاید به این نقطه رسانده باشد که دیگر به حضور فعالشان در صحنه خونبار سیاست ادامه ندهند. در مقابل فعالیت چندین ماهه و توام با پیروزهای مختلف و بزرگی مثل دو تجمع قم و عاشورا شاید به بخشی از سبزها اعتماد به نفس و احساش قدرت لازم برای ادامه فعالیت بدون بسیاری از رهبران سابق را داده باشد. نکته مهم دیگر اینکه بعد از تقلب و تحولات بعدی‌اش انچنان سیاستورزی قانونی و از بالا بی‌آبرو شده که برای بسیاری از سبزها حتی فکر برگشت به آن هم بیمعناست.

در هر حال شکاف بالا مطمئنا دیر یا زود به پایین منتقل خواهد شد. همانطور که در نقل قول بالا از سازگارا روشن بود، دو طرف هم کم‌کم و سیاستمدارانه زمینه را برایش مهیا میکنند. برای مثال، از این سوی میدان هم ابراهیم نبوی در مطلبی تحت عنوان “ریزش و رویش” میگوید: “کسانی که جنبش سبز را به عنوان یک جنبش انقلابی که باید بسرعت به نتیجه برسد، می بینند، مطمئنا تا مدتی دیگر از جنبش ناامید شده و از آن کناره می گیرند، زیاد نگران نباشید، تندروها جز زیان و ضرر چیزی به ما نمی دهند، کسانی که می دانند جامعه ایران همچون کالبدی بیمار، سالها به درمان نیاز دارد، تا بتواند توانایی یک جسم سالم و فعال و قدرتمند را به دست بیاورد، آنان همراهان خوب جنبش سبز هستند. تغییر حکومت ممکن است مشکل ما را کم کند، اما آن را حل نمی کند. ما نیاز به سالها تلاش و کوشش داریم، سالها باید رنج بکشیم و سالها باید بدویم تا به نتیجه برسیم. و خواهیم رسید”

پیشبینی ماجرا برایم خیلی سخت است! باید صبر کرد و دید چه خواهد شد. امیدوارم انتخاب تعداد هر چه بیشتری ادامه فعالیت مستقیم و غیرقانونی، اما به شکلی حساب‌شده‌تر و آرامتر و در عین حال بازنگری و نقد گذشته باشد.

Add comment ژانویه 15, 2010

تکمله‌ای بر پست قبلی

در نوشته قبل سعی کردم سیاستهای چند ماهه اخیر جناح چپ رژیم را به خصوص در ارتباط با مردم و حضور مستقیم و خیابانی‌شان توضیح دهم و نشان بدهم که چرخشی در این سیاستها در حال اتفاق افتدن است، بدین معنا که جناح چپ رژیم و همینطور بخشهای راست اپوزسیون، دیگر حضور خیابانی مردم را مفید نمیبینند و سعی میکنند سیاست‌ورزی‌شان را دوباره به عرصه قانون برگردانند.

در این دو سه روز مدارک و شواهد خیلی بیشتری برای اثبات حرفم پیدا کردم که در پایین خواهم آورد ولی قبلش درباره چند نشانه کلی این چرخش صحبت کنم:

1) تاکید دوباره بر قانونگرایی: خب با توجه به اتفاقات انتخابات و بن‌بست قانونی که اصلاحطلبان به آن برخورد کردند، همانطور که در نوشته پیش گفتم، مجبور شدند که به صورت مشروط حق دخالت مستقیم و غیرقانونی مردم را در سیاست بپذیرند، طبعاً در این فضا نمیشد چندان حرف از قانون زد. اما حال که قرار است مردم به خانه‌هایشان برگردند، بر قانونگرایی جنبش سبز تاکید میشود

2) تاکید بر مسالمت‌آمیز و طالب زندگی بودن جنبش: باز هم در این چند ماهه که به حضور مردم در عرصه خطرناک و خونبار خیابان نیاز بود، اصلاحطلبان نمیتوانستند دم از این بزنند که مثلا زنده ماندن از هر ارزشی والاتر است و جنبش سبز جنبشی است طالب زندگی. اما حالا وضعیت فرق میکند و مثلاً تجمعات خیابانی به خاطر خطر مرگشان باید کنار گذاشته شوند.

3) اما مهمترین تغییر شاید این باشد که در در ماههای گذشته مرتب بر این تاکید میشد که جنبش سبز جنبشی است مردمی و بیرهبر که همه چیزش را خود اعضایش به شکلی مدرن و شبکه‌ای و دموکراتیک تعیین میکنند. از این صحبت میشد که همه گرایشها در این جنبش جای دارند و تنوع افکار و عقیده مورد قبول. اما به خصوص بعد از روز عاشورا که مشخص شد گرایش اکثریت سبزها فراتر از خواسته اصلاحطلبان میرود، شرایط فرق کرده و اصلاحطلبان به ما یادآور میشوند که این جنبش رهبران و برنامه‌های مشخصی دارد و هر که آنها را قبول ندارد، باید کنار رود.

حالا میشود سر فرصت، این فهرست را کاملتر کرد اما فعلا به چند متنی اشاره کنم که تغییر جهت فوق‌الذکر در آن دیده میشود که البته به نوشته‌های خیلی بیشتری میتوان استناد کرد.

“یک نشانه دیگر اضافه کنم: از دیگر نشانه‌های این تغییر رویکرد، برخورد صریحتر و بی‌ادبانه‌تر اصلاح‌طلبان با گرایشهای دیگر و به قول خودشان ساختارشکنانه است، چون دیگر نیاز چندانی به مردم حس نمیکنند و میتوانند مکنونات قلبیشان را راحتتر بیرون بریزند، از جمله مثل خاتمی که فرموده:« حالا بر فرض کسی و جریانی و گروه کوچکی، غلطی کرده و خلافی گفته و ساختارشکنی کرده، آیا منصفانه است بهترین دوستداران اسلام، انقلاب و مردم و امام متهم شوند که اینها ضد اسلام و ضد نظامند؟»”

یوسفی اشکوری: “آنچه می خواهم بگویم این است که حامیان جنبش سبز، که به هر حال به نام موسوی و کروبی و خاتمی رقم خورده و همه در همه جا ( حتی در نیویورک و لندن و پاریس ) می گویند « یا حسین، میر حسین » و « کروبی زنده باد، موسوی پاینده باد »، باید تکلیف خود را روشن کنند و بگویند که چه می خواهند و چه اندازه می خواهند و چگونه می خواهند به خواسته هایشان برسند. دقیقا روشن کنند که با سرنگونی می خواهند به مطالبات برسند یا در بقای همین نظام و با قانون اساسی موجود و با حضور و پیشگامی شماری از ارکان سابق همین نظام و البته در دراز مدت و به تدریج به خواسته هایشان برسند؟ « شتر سواری دولا دولا رفتن ندارد ». اگر کسی به هر دلیل دنبال سرنگونی است، دیگر نباید یا حسین، میر حسین بگوید و از نردبان اینان بالا برود.”

عزت‌الله سحابی: “تشدید حرکات و مطالبات عمل نادرستی است که جامعه ایران و نیروهای مختلف ذی‌نفوذ و مرجع را در آن دچار تعارض دوقطبی می‌کند. امروزه نباید با رادیکالیزه کردن شعارها، برخی از روحانیون  و مراجع مذهبی و نیز اصول‌گراهای منتقد و نیز برخی از بخش‌های جامعه سنتی را به سمت جناح غالب راند. از سویی همه می‌دانیم که جنبش سبز، جنبش متکثری است که تند کردن شعارها و خواسته‌ها عملا باعث انسجام جناح مقابل و برعکس ایجاد تردید و تشتت در درون این جنبش خواهد شد.”

ابراهیم نبوی: “نیروهای نظامی و امنیتی کشور، می خواهند جنبش سبز را تبدیل به یک جنبش قهرآمیز کنند، آنان می دانند که با یک جنبش قهرآمیز چه کنند و چگونه آن را سرکوب کنند. بزرگترین زیان رادیکالیزم برای جنبش سبز رانده شدن مردان و زنان بسیاری است که زندگی را دوست دارند و از مرگ می ترسند، و افتادن جنبش به دست جوانانی که از مرگ هراسی ندارند و به زندگی دل نبسته اند، این در حالی است که اصولا زیبایی جنبش سبز در حضور پر رنگ زندگی در مبارزه مردم است. فرقه رجوی و گروه احمدی نژاد، سالهاست که زندگی را از برنامه روزانه شان حذف کرده اند و این بیشترین همانندی را میان آنان می سازد. اما جنبش سبز با عشق، زندگی، دوست داشتن، ترانه، شادمانی، سرخوشی پیش می رود. این راز بزرگ ماست.

سمیه توحیدلو در مطلب با عنوان آشتی ملی یعنی بازی خارج از خیابان ولی مقابل دیدگان مردم!: “نکته اول اینکه به وضوح خواسته ی -به قول خودشان – ناموسی ِ  آن طرف را پذیرفته تا بتواند از ایشان پاسخگویی و نظارت را طلب کند. پذیرش و به رسمیت شناختن دولت فعلی چیزی است که شاید پیشتر ها در ادبیات های سبز کمتر دیده می شد. این یعنی مادرانه، از ادعای مادری ِ خویش پا پس کشیدن، تا اصل و تمامیت آنچه به آن باور داشته ایم، زیر سوال نرود.”

2 comments ژانویه 9, 2010

تحلیلی بر بیانیه هفدهم، آینده جنبش و گرایشات مختلف آن

دیگر باید آشکار شده باشد که بیانیه هفدهم موسوی حاوی تغییر و گردشی در سیاستورزی او و بسیاری دیگر است، از این رو توجه دقیقتر به آن میتواند کمک کند تا آینده جنبش را پیش‌بینی کنیم.

همانطور که از دو بند اول و همچنین باقی بندهای پیشنهادی موسوی مشخص است، حتی اگر این را بپذیریم که موسوی هنوز مشروعیت دولت را نپذیرفته، ولی دیگر این را باید پذیرفت که موسوی به شرط مهیا شدن شرایط برای فعالیت سیاسی اصلاحطلبان و به طور مشخص شرکتشان در انتخابات بعدی مجلس آماده است دولت دهم را به رسمیت بشناسد. او دیگر از انتخابات ریاست‌جمهوری سخنی نمیگوید و تنها درباره انتخاباتهای بعدی و قوانینشان و از لزوم “شرکت همه ملت علیرغم تفاوت در آراء و اندیشه ها” صحبت میکند. اما وقتی موسوی چند مجلس اول و از جمله مجالس دهه شصت را به عنوان الگوی خوبی که در آن سلایق و گرایشات مختلف آزادانه شرکت داشتند، معرفی میکند، نشان میدهد که چه تصوری از آزادی و حق انتخاب مردم(1) دارد: آزادی موجود در دهه شصت، یعنی آزادی فعالیت سیاسی برای دو جناح حاکمیت و لاغیر. البته این به خودی خود نکته جدید و خاصی نیست، اما کمک میکند تا برداشت درستی از کلیت خط سیاسی موسوی و اصلاحطبان داشته باشیم: برای مثال وقتی موسوی در بند پنجم از آزادی تجمعات صحبت میکند، نباید خودفریبی پیشه کنیم و تصور کنیم که این آزادی تجمع قرار است  فرضاً آزادی فمینیستها برای برگزاری تجمع هشت مارس را هم شامل شود.

اما از این نکته بدیهی بگذریم و به موضوع اصلی برسیم: تا پیش از تقلب، موسوی و بسیاری دیگر از جریانات اصلاحطلب بر مشی قانونی مبارزه تاکید میکردند و به انحاء مختلف تجمعات تند خیابانی را که نمادی از سیاستورزی غیرقانونی بود، زیر سوال میبردند. اما آنچه که بر سر این انتخابات آمد، این گرایش و تمامی گرایشات قانون‌محور را بر سر یک دوراهی بزرگ قرار داد. راه اول این بود که با وفاداری به نظرات قانونگرایهانه‌شان، نتیجه انتخابات و سخن مراجع قانونی (وزارت کشور و شورای نگهبان) را بپذیرند. اما معنای چنین کاری، مرگ سیاسی بود، چرا که روشن بود این انتخابات، تنها یک انتخابات عادی چون انتخابات قبلی ریاست‌جمهوری نیست که بتوان نتیجه‌ همراه با تقلبش را پذیرفت و همچنان به آینده فعالیت سیاسی امید داشت. پیام این انتخابات روشن بود: از نظر متقلبان و کودتاچیان، فعالیت سیاسی اصلاحطلبان  تمام شده و در هر شرایطی (مشارکت زیاد مردم و رای بالای آنها، شرایط بد سیاسی برای نظام و …)، آنها برای گرفتن پستهای بالا واجد صلاحیت تشخیص داده نمیشوند. از آن سوی ماجرا هم، گردن گذاشتن به نتیجه انتخابات، نتیجه‌ای نداشت جزناامیدی کامل مردم از اصلاحطلبان. بدین‌ترتیب، پذیرش نتیجه انتخابات به معنای مرگ دوگانه سیاسی اصلاحطلبان بود: مرگی که نظام و کودتاچیان به آنها تحمیل میکردند و مرگ جریان اصلاح‌طلبی نزد مردم.

راه دوم، ورود به عرصه نو و در واقع غیرقانونی و خیابانی سیاست بود. اصلاحطبان به سرعت چنین چرخشی را پذیرفتند، اما همانطور که نشان دادیم، این پذیرش، پذیرشی بود از سر اجبار و منفعلانه. موسوی و اصلاحطبان در واقع تنها میخواستند از سیاست خیابانی مردم به عنوان اهرم فشاری استفاده کنند تا کودتاچیان و خامنه‌ای را وادار کنند که به روزهای خوش گذشته، روزهایی که ولی فقیه زمان به هر دو جناح نظر لطف داشت، برگردند و به حق فعالیت سیاسیشان احترام بگذارند. بی‌دلیل یا برای آزار طرفدارانش نبود که اینقدر موسوی بر دهه شصت و شرایط آرمانی‌اش تاکید میکرد.

این پذیرش، پذیرشی مشروط بود و برای دوره‌ای خاص و محدود. همانطور که بیانیه‌های موسوی مرتب بر آن تاکید میکرد، قرار بود همه چیز دوباره بر مجرای قانونی خودش برگردد، البته قانون خمینی، نه قانون خامنه‌ای و شورای نگهبان و وزرات کشور انتخابات اخیر ریاست‌جمهوری.

اما ورود به عرصه خیابان، خطرات خاص خودش را داشت: خطر رشد جریانات دیگر و به قول موسوی ساختارشکن و از آن مهمتر، خطر ورود بخش زیادی از مردم به صحنه سیاست، ورودی که به خودی خود ساختارشکنانه است.

سیر حوادث و به خصوص  وقایع تجمع روز عاشورا این سیاست را به لحظات پایانی خود رسانده؛ از سویی ابعاد خشونتورزی کودتاچیان به جایی رسیده که نه فقط حیات سیاسی، بلکه حیات عادی اصلاحطلبان را زیر سوال برده و از طرفی گرایشات ساختارشکنانه مردم به مرحله‌ای رسیده که دیگر نمیتوان آن را خاص تندروی عده‌ای معدود و سیاسی دانست.

از این رو، موسوی و دیگر اصلاحطلبان قادر نیستند سیاست چند ماهه خود را ادامه دهند، پس میکوشند به یاری جریان معتدل راست، مصالحه‌ای را اجرایی کنند که همه چیز را دوباره به عرصه سیاستورزی قانونی برمیگرداند. البته همانطور که گفتیم، قانون عصر خمینی یا حداقل قانون پیش از انتخابات دهم. اینجا بسیار مهمتر از مسئله ماهیت بندهای پیشنهادی مصالحه، توجه به این واقعیت است که برای موسوی و اصلاحطلبان، حضور مستقیم و مستقل مردم به لحظات پایانی خودش نزدیک شده است و آنها تلاششان را برای جایگزینی قانونی مناسب و حمایت‌کننده فعالیت سیاسی‌شان به جای موج سبز غیرقابل اطمینان شروع کرده‌اند. البته ماهیت قانونی که قرار است جایگزین مردم خیابان شود، مورد بحث و مشاجره جناحین و افراد مختلف است، اما در هر حال قانون جمهوری اسلامی است، قانونی که مردم را از سیاستورزی منع میکند.

البته ممکن است به خاطر عدم پذیرش از سوی خامنه‌ای و کودتاچیان، این مصالحه اجرایی نشود، اما این بحث ما نیست، بحث ما شروع روند جدیدی از سوی موسوی و اصلاحطلبان است؛ اینکه کی این روند به نتیجه برسد یا اصولاً میرسد یا نه، سخن دیگری است.

اما واکنش جریانات اپوزسیون چگونه بوده؟ جریانات راست (لیبرالها و جریانات مشابه) به طور مشخص از این برگشت امور به عرصه قانون استقبال کرده‌اند، چرا که انها هم در ادامه سیاستهای مردمی و توده‌ای چند ماه اخیر، آینده خوبی را نمیبینند. سحابی، گنجی، بهنود و بسیاری دیگر نارضایتی خود را نسبت به روند موجود جنبش نشان داده‌اند. (نیما نامداری که تحلیل خوبی(2) از بیانیه هفدهم دارد با ادبیات لیبرالی‌اش چنین تغییر جهتی را به خوبی بیان میکند: “احياء فرايند اصلاح‌طلبي در مقابل شورش خياباني”؛ به بیان دیگر، او می‌پذیرد که فرایند اصلاحطبی، آنچنان که کسانی مانند او تعبیر میکنند، در این چند ماهه دچار مرگ و وقفه شده و حال قرار است با بیانیه هفدهم احیاء شود)

اما تکلیف جریانات به نام چپ و در واقع راستی مانند رخداد که در این چند ماه، به یکسان از موسوی و کروبی و همچنین سیاستهای خیابانی دفاع کرده‌اند چه میشود؟ جریاناتی که مقابل شعار جمهوری ایرانی ایستاد، به جنبش توصیه کرد که در مقابل رهبرش، یعنی موسوی حرف‌گوش‌کن باشد(3)  و در همان زمان، در وصف و مدح مردم و خیابان گفت؟ ظاهرا روز انتخاب نزدیک میشود؛ یا همچنان میبایست به دنباله‌روی موسوی و کروبی ادامه دهند و دستگاه توجیه‌ساز فلسفی و سیاسی‌شان را برای توجیه پایان دوره سیاستورزی مردمی و خیابانی به کار گیرند، یا راهشان را از اصلاحطبان و جریان راست اپوزسیون جدا کنند. البته با توجه به خصوصیت این جریان که هویتش را با چیرگی تئوریک بر دیگران تعریف میکند، شاید نباید انتظار داشت آنها به اشتباهشان در تشخیص موسوی و دیگران اعتراف کنند؛ بلاخره راه ساده‌تری هم در دسترس هست: به جای نقد بلاهت سیاسی خود از مفهوم خیانت مدد جویند: اگر دیروز فیلسوفانه موسوی را به آنتیگونه تشبیه میکردند(4)، امروز وی همچون بروتوس بدانند.

اما تکلیف مردمی که در این چند ماه سیاستورزی را فعالانه تجربه کرده‌اند و با طرح شعارها و رفتارهای ویژه خودشان، استقلالشان را به رخ کشیده‌اند، چه خواهد شد؟ متاسفانه باید گفت با توجه به فقدان پختگی لازم و عدم سازماندهی مناسب در این بخش -فقدانی که خودش را در نبود چهرهای شاخص و اعتماد کورکورانه به افراد و جریانات غریبه از خود نشان میدهد، شاید این انتظار معقول باشد که در کوتاه‌مدت دچار سردرگمی و شاید حرکات تند و بی‌برنامه شوند، اما این امید وجود دارد که در درازمدت، پختگی لازم برای سیاستورزی در عرصه خطرناک موجود را به دست آورد.

توضیح: میدانم این متن احتیاج به استنادات بسیار بیشتری ( به خصوص از موسوی) از چند ارجاع پایین دارد، اما فعلا به همین بسنده میکنم، اگر کسی از دوستان (و البته دشمنان:)) احیاناً تمایل داشت تا بداند چرا چنین تعابیری از رفتار سیاسی جریانات مختلف داشته‌ام، استنادات مرتبط را هم معرفی خواهم کرد.

توضیح جدید: خب خدا را شکر که خیلی بیربط نگفتم! در این نوشته سعی کردم نشان دهم که موسوی و دیگرانی روند جدیدی را آغاز کرده‌اند، روندی که ویژگی اصلی آن دور شدن از توده سبزها و به خصوص اجتماعات خیابانی آنهاست. الان دیدم که موسوی در پاسخی به نوری همدانی برای اولین بار به صراحت کسانی را که شعارهایی مثل جمهوری ایرانی و مرگ بر اصل ولایت فقیه میدهند، “فرصت‌طلب” خوانده است. خب بعد از روز عاشورا دیگه همه میدانیم که این فرصت‌طلبان در اکثریتند. کنجکاوم واکنش این “فرصتطلبان” به صحبتهای موسوی را ببینم:)

توضیح جدیدتر: ظاهرا نامه موسوی به نوری همدانی تکذیب شده است. برای استنادات بیشتر در اثبات تحلیل فوق، در پست تازه‌تر استنادات دیگری ارائه کرده‌ام.

پانویسها

(1) “تدوین قانون شفاف و اعتماد برانگیز برای انتخاباتها به نوعی که اعتماد ملت را به یک رقابت آزاد و منصفانه و بدون خدعه و دخالت قانع سازد . این قانون باید شرکت همه ملت را علیرغم تفاوت در آراء و اندیشه ها تضمین کند و جلوی دخالت های سلیقه ای و جناحی دست اندرکاران نظام را در همه سطوح منتفی سازد . مجالس اولیه انقلاب می تواند به عنوان الگویی مورد توجه قرار گیرند .”

http://www.kaleme.org/1388/10/11/klm-7047

(2) http://mokhaalef.blogfa.com/post-405.aspx

(3) “آیا برای عقیم‌کردن و ویران کردن یک جنبش سیاسی بهترین کار این نیست که مرزهایی را که رهبران جنبش وضع کرده‌اند بشناسیم و آن‌ها را زیر سوال ببریم؟” در “چگونه باید حد و مرزهای جنبش را شناخت” از علی عباس‌بیگی

http://www.rokhdaad.com/spip.php?article340

(4) ر.ک. مقاله”اخلاق جنبش یا موسوی در مقام انتیگونه” از صالح نجفی

http://www.rokhdaad.com/spip.php?article353

13 comments ژانویه 4, 2010

سرکوب و خشونت فزاینده پیش روی جنبش اعتراضی- چه باید کرد؟(1)

توضیح: این متن را چند روز بعد از 16 آذر نوشته بودم که فکر کنم با توجه به اتفاقات اخیر و حکم قریب‌الوقوع اعدام  تعدادی از تجمع‌کنندگان روز عاشورا کهنه نشده باشد.

زیر کردن موتورسیکلت معترضان در یزد، تهاجم مغولوار نیروهای بسیجی به دانشگاهها، تهدید ضمنی درویشان و دیگر معترضان به بمبگذاری، خبر از فضای جدیدی در صحنه سیاست کشورمان میدهد. البته در این سی سال،همواره خشونت ابزار اصلی حاکمیت برای سرکوب مخالفان بوده، اما این خشونت عریان و بیپرده چندماهه اخیر، بیشتر یادآور حوادث سالهای اول انقلاب است تا هر مقطع دیگری، روزهای که به میان اجتماع معترضان نارنجک انداخته میشد، مخالفان ربوده، شکنجه و کشته میشدند، خون دختر و پسربچههای ده دوازده ساله ریخته میشد و هزاران حادثه تلخ دیگر.
گفتمان حاکم در این بیست سال، مسئولیت این خشونتها یا حداقل مسئولیت بخش مهمی از آن را گردن گروههای چپ و مجاهدین میانداخت، ظاهرا روشهای غیرقانونی و رادیکال آنها، مسئولیت مهمی در آن فجایع داشت. به ما وعده داده میشد که با تغییر روشها میتوان از آن اتفاقات جلوگیری کرد
اما حوادث این چند ماه نقضیه صریحی بود بر این گفتمان. ثابت شد که آنچه هزینهها را بالا میبرد، نه روشهای مبارزاتی، بلکه عدم شناخت طرف مقابل و داشتن توهمات مختلف نسبت به شرایط است، این توهم که نظام روشهای قانونی و مسالمتآمیز را تحمل میکند، این توهم که حق رای در این ساختار نقش مهمی دارد، این توهم که جز رای دادن راه دیگری برای تغییر وجود ندارد و هزاران توهم دیگر. ثابت شد که هیچ روش مبارزاتی مقدس نیست، درستی یا نادرستی روشهای قانونی، غیرقانونی، اصلاحطلبانه، رادیکال، دفاعی، تهاجمی و … را شرایط و به خصوص رفتار حاکمیت تعیین میکند. پیش از انتخابات، به ما گفته میشد که تجمع و تظاهرات غیرقانونی و برخوردهای تند به جایی نمیرسد و باید با رای دادن و رفتارهای قانونی مشابه دنبال اصلاحات تدریجی و آرام بود، اما بعد از کودتا، از همان روشهای مذموم غیرقانونی و تند برای پس گرفتن رای استفاده شد و میشود!ا
اما سوالی که هر روز بیشتر مطرح میشود این است که در شرایط ملتهب فعلی، شرایطی که نظام حاکم به شدت احساس خطر میکند و آماده است از تمام ظرفیتهای قرون وسطایی خود برای از سر گذراندن این خطر استفاده کند، از چه روشهایی باید استفاده کرد که در عین حفظ حیات جنبش اعتراضی، هزینهها را تا حد امکان پایین آورد.
برای پاسخ به این سوال، اولین سوالی که مطرح میشود این است که جنبش اعتراضی تا چه حد برای خشونتهای فعلی کودتاچیان و خشونتهای بیشتر احتمالی آماده است؟ آیا جنبش آماده تندتر شدن مبارزه هست؟
از جهت مختلف میشود به این سوال پرداخت، اما شاید مقایسه جنبش موجود با مجاهدین و جریانات چپ اول انقلاب راهگشا باشد، در حالی که این جریانات سالها سابقه فعالیت و سازماندهی در شرایط مخفی و پلیسی را داشتند، جنبش موجود بر پایه شرکت در انتخابات و فعالیتهای انتخاباتی شکل گرفته است. کمتر کسی تصور میکرد تقلبی در چنین وسعت اتفاق افتد و کمتر کسی تصور میکرد که اعتراضات آرام به کشتار و تجاوز و احکام سنگین زندان منتهی شود. جنبش از هیچ نظر –از جهات روانی گرفته تا مسائل سازماندهی- خودش را برای این فضای خشن آماده نکرده است.
با توجه به این دو واقعیت –آمادگی رژیم برای هر اعمال نوع خشونتی و فقدان آمادگی جنبش برای چنین خشونتی- چه باید کرد؟ خب پاسخهای مختلفی به این سوال میتوان داد، اما تا به حال دو پاسخ بیشتر مطرح بوده. پاسخ اول که بیشتر از سوی رهبران و افراد تاثیرگذار داده میشود، بازگشت به روشهای قانونی و مسالمتآمیز را راهگشا میداند. در مقابل پاسخ دومی که بیشتر در عمل و در تجمعات نمود پیدا کرده، به تندتر کردن شعارها و صراحت بیشتر در نقد و زیر سوال بردن حاکمیت و به طور کلیتر تغییر در هدف جنبش –یعنی جایگزینی بحث انتخابات و تعیین رییس جمهوری با خواستهای بنیادیتر و از جمله سرنگونی نظام- نظر دارد.
روشن است ارزیابی و نقد هر کدام از این دو پاسخ و احیاناً پاسخهای دیگر در این برهه حساس، امری ضروری است. در یادداشتهای بعدی چنین خواهیم کرد.

4 comments ژانویه 1, 2010

دو گونه تحریم، دو گونه چپ

سر انتخابات، با یکسری از دوستان در بحثهای آن زمان اتحادی نسبی داشتیم و همه متفق‌القول بودیم که باید انتخابات را تحریم کرد، اما همان زمان هم حس کرده بودم که همانطور که آدمها با مواضع کاملا متفاوت و بعضا متناقض در انتخابات شرکت میکنند، در تحریم هم همچنین چیزی وجود دارد و روی همنظری و اتحاد موجود نمیشود خیلی حساب باز کرد.

خب، این انتخابات خیلی تقسیم‌بندیها را به هم ریخت که یکیش هم همین تقسیم‌بندی تحریمی/رای‌دهنده بود. بعد از تقلب و اعتراضات توده‌ای، بخشی از دوستان تحریمی به سرعت به موج سبز پیوستند و وحدت قبل از انتخابات بدل شد به اختلاف نظری اساسی و گاها تند و تلخ. شش ماه بعد از آن ماجراها فرصت خوبی است که آن وحدت پیش از انتخابات و گسست سریع بعدیش را ریشه یابی کنیم. ریشه‌یابی‌ای که به نظرم ما را به دو معنای کاملا متفاوت و متناقض از مفهوم “چپ” میرساند.

خب اول از دوستانی شروع کنم که پیش از انتخابات تحریمی بودند و بعد خیلی سریع سبزپوش شدند. چرا تحریم کردند و چرا بعد سبزپوش شدند؟ طبعا اگر دنبال علت این تغییر هستیم، باید ببینیم که در فاصله چند روز قبل و بعد از انتخابات چه چیزی تغییری کرد که منجر به تغییر موضع دوستان نسبت به سبزها شد. مسئله واضح است: بعد از تقلب، درگیری سبزپوشان و کودتاچیان، از عرصه قانونی و صندوق رای به عرصه غیرقانونی خیابانها کشیده شد و در ادامه به مبارزه‌ای خونین تبدیل شد. خود دوستان هم بر این تغییر تاکید خاصی دارند. اگر بخواهیم این تغییر را خیلی خوشبینانه ببینیم، مسئله از انتخابات و تغییر رییس‌جمهوری نظام تبدیل شد به سرنگونی و انقلاب.

البته میان خود این گرایش هم اختلاف نظرهای زیادی وجود دارد، برای مثال بخشی از گرایش آنچنان محو و شیفته مبارزه جاری شده که برای حفظ آن حاضرست محافظه‌کارانه‌ترین و متحجرانه‌ترین مواضع را بگیرد، موسوی و کروبی و حتی بنا به مصالح لحظه‌ای جنبش، هاشمی را تایید کند، مقابل شعار جمهوری ایرانی و هر چیزی که به دوپاره شدن جنبش منتنهی شود، بایستد و …؛ بخشی دیگر آینده‌نگرتر و در فکر استقلال از رهبری موجود است.

به هر حال “شیوه مبارزاتی،” آن شاخصی بود که پیش از انتخابات دوستان را تحریمی میکرد و بعد از تقلب، سبز. از همین رو، در نوشته‌های پیش از انتخابات و در دفاع از تحریم دوستان، میتوان مثلاً این را دید که آنها انتخابات و کارناوالهای سبز و … را مورد تمسخر قرار میدادند، اما بعد از تقلب و روزهای خونین، به شکلی حماسی به ستایش از سبزها پرداختند. در واقع رویای سرنگونی و انقلاب تمام آن چیزی است که گرایش دوستان را مشخص میکند.

خب، این از گرایش نخست تحریمی. گرایش دوم از چه زاویه‌ای انتخابات را تحریم کرد و چرا بعد از حوادث خونین بعدش، باز هم به سبزها نپوست؟

مسئله حیاتی برای این گرایش، نه شدت و حدت مبارزه، بلکه ماهیت و مطالبات جنبش سبز است. یعنی این گرایش خودآگاه یا ناخودآگاه، مطالباتی حداقلی را در ذهن دارد که جنبش سبز آنها را پوشش نمیدهد. بحث این حداقلها خود بحثی مفصل و جداست، اما اگر خیلی خلاصه بخواهیم بگوییم، این مطالبات به بهبود شرایط معیشتی و همینطور منزلتی طبقات پایین و کاهش شکاف طبقاتی جامعه نظر دارد و از آنجا که تا به امروز، چنین مطالباتی جایگاهی در جنبش سبز نداشته، این گرایش به سبزها نپیوسته، همانطور که خود طبقات پایین هم کمتر چنین کردند.

خوب بعد از تقلب و اعتراضات میلیونی، اتفاقات زیادی افتاد، اما نه دیدگاههای و تیم اقتصادی و مدیریتی موسوی تغییر کرد، نه نظرات گنجی و نئولیبرالها و نه دیگر گرایشات موجود در جنبش سبز. با این اوصاف، نظر گرایش دوم تحریمی به این افراد و گرایشات، تغییر چندانی نکرده است.

یک مورد مشخص: سر گنجی بحثهایی با دوستان داشتم. خوب من از زاویه همین گرایش فکری و لیبرالی ایشان، از این زاویه که ایشان مانند نئولیبرالهای دیگر، به صراحت وعده گرسنگی بیشتری به طبقات پایین جامعه میدهد، وی را نقد و رد میکردم، اما دوستان با تاکید بر شجاعت و رزمندگی گنجی، وی را در جایگاهی متعالی مینشاندند، چرا که برای دوستان، همان مسئله شدت و حدت و شیوه مبارزه بود که اهمیت اولی داشت.

البته دوستان، گاه و بیگاه و به نظرم به عنوان نمک قضیه، به مسائل طبقاتی و وضعیت طبقات پایین اشاراتی دارند و مثلا با همین شاخص قبل از انتخابات موسوی را نقد میکردند، اما همانطور که حوادث بعد از انتخابات نشان داد، چنین مسائلی برایشان چندان اهمیتی ندارد و حداقل در برابر این واقعیت که موسوی یا گنجی مقابل ظالمین ایستاده، کاملاً رنگ باخته است. اگر بخواهم درباره پایگاه طبقاتی این گرایش صحبت کنم، این گرایش را بخشی از اقشار متوسط و بالایی طبقه متوسط میدانم که تا حد امکان سعی دارد تن به آلودگیهای رایج و دلال‌مسلکانه اقشار بالایی طبقه متوسط ندهد و سالم زندگی کند؛ خواب سرنگونی نظام را میبیند، اما از آنجا که خودش توان و سازماندهی مستقلی برای چنین کاری ندارد، مجبور است دست به دامن دیگران شود، روزی گنجی لیبرال‌مسلک، روزی سندیکای کارگران واحد و هفت‌تپه و امروز هم موسوی و کروبی و موج سبز. (از نقطه نظر مناسبات شخصی، در کل برای من که دوستان خوبی هستند:))

در نوشته پیشین به تاکید برخی دوستان روی “خون” اشاره کردم. خوب فکر کنم توضیحات بالا روشن میکند چرا اینقدر دوستان روی خون تاکید دارند، خون میتواند نمادی باشد از شدت مبارزه و انقلاب!

بحث مجزایی میطلبد، ولی چپ را هم میتوان به همین قیاس به دو گرایش تقسیم کرد. گرایشی که خود را با انقلاب و سرنگونی تعریف میکند و گرایشی که خودش را با مطالبات طبقات پایین تعریف میکند. رادیکالیسم هم به همین سیاق دو معنا دارد: در باور خیلیها به معنای نفی کامل نظام موجود و انقلابیگری است و در معنای عمیقتر و درستتر آن، زدن به ریشه‌های نابرابری در سطوح مختلف اقتصادی، اجتماعی، جنسیتی و …

فکر میکنم در شرایطی که این نظام دشمنان زیادی دارد که به کمتر از مرگش راضی نیستند، برای طبقات پایین و به خصوص بخش متشکلتر و مبارزتر این طبقه خیلی حیاتی است که مسحور رویای سرنگونی نشوند و به هر دست دوستی سرنگونی‌طلبی پاسخ مثبت ندهند. مسئله مهمتر این است که هر گرایش چه مطالباتی دارد و در آرمانهایش چه جایگاهی برای طبقات پایین تعیین شده. به نظرم با چنین شاخصی میتوان خیلی ساده و عین آب خوردن امثال موسوی،  گنجی، سازگارا، سلطنت‌طلبان و خیلی دیگر از گرایشات موجود در جنبش سبز را کنار گذاشت و به بخشی از این جنبش دل بست که هرچند تا به امروز نمود و سازمان مشخصی پیدا نکرده، برایش مسائل طبقاتی و اقتصادی اهمیت دارد.

آینده از آن ماست:)

Add comment دسامبر 25, 2009

خون و خباثت

مقدمه: سر نقد داریه از جنبش سبز و رهبرانش، بحثی داشتیم با جناب ایرج که به اینجا رسید که ایرج خطاب به من بنویسد:

“اما- بي آن كه بخواهم شخص شما را متهم كنم و صرفا بنا به برداشتي كه از بعضي نوشته ها در اينترنت داشته ام- وقتي قضيه به آنجا برسد كه شخص گذشته (يا حال موسوي) را بهانه مي كند تا از كنارخون به ناحق ريخته بر آسفالتهاي اين شهر بگذرد و از آن هم بدتر خود را زيرك و معترضين را- به جرم اين كه به هردليلي شعار اعتراضيشان را يا حسين ميرحسين انتخاب كرده اند- فريب خورده و گول محسوب كند؛ ديگر نمي توان چنين سخناني را نقد دانست بلكه قرشمال بازي و خباثت است.”

چند ماه پیش هم مکابیز خطاب به من نوشت: “من کاری ندارم که آدمها چه مکانیزیمی برای دور کردن فکر سمجی که می گوید “باید بروی و در کنار قربانیان قرار بگیری. نباید وقتی آدمها را به وحشیانه ترین شکلی میزنند و می کشند در خانه ات بمانی”اختراع می کنند. پسر عمه ی من می گوید بچه دارم. یک بقال در خیابان امام حسین می گوید “بزار بکشن این قرتی پرتی ها رو” ….دایی کاسبکارم می گوید “کاسبی خراب می شود و کاسبی که خراب بشود آدمهای بیشتری زجر می کشند” …بگذار رفقا هم بگویند”طبقه روی پشت بام نمی رود. ما چرا برویم” …اما از من نخواه با دایی و پسر عمه و رفیق در این ژست حقانیت، در این فرار به جلو همراهی کنم.”

از آنجا که به نظرم این نوع برخورد، این روزها اپیدمی شده و قبلا هم دوستانی دیگر برخوردهای مشابهی داشتند، بد ندیدم کمی موضوع را باز کنم:

خرداد 85 بود که سر همان کاریکاتور معروف مانا نیستانی، هموطنان ترک اعتراضاتی را شروع کردند که به مرور دامنه‌اش بالا گرفت و نهایتاً به درگیری تمام عیاری با جمهوری اسلامی انجامید. متعاقباً سرکوب و کشتار شدیدی در راه بود. درباره ماجرا همان زمان در فوروم گزاره بحثی با دوستانی مثل ایرج و مکابیز داشتیم. خب موضع من با ایشان کاملاً متفاوت بود. من اعتقاد داشتم که علیرغم اینکه آن اعتراض اولیه به کاریکاتور مانا نیستانی -حداقل در آن ابعاد- ناموجه بوده، ولی نمیتوان کل ماجرا را به آن تقلیل داد. بلکه به نظرم آن اعتراض بیشتر بهانه‌ای بود که ترکها به سراغ هدف اصلی‌شان یعنی حکومت بروند. در مقابل دوستان کل آن اعتراضات را ناموجه و غیردموکراتیک و متعصبانه و شاید بشود گفت احمقانه میدیدند و در محکوم کردنش تردید نداشتند. برای مثال مکابیز در نوشته‌ای از جمله گفت: “  جریان های اخیر نشان داد نهایت شجاعت روشنفکران ایرانی ایستادن جلوی حکومت است . انها توانایی ایستادن جلوی توده ی خروشان را ندارند … وقتی روشنفکری اینچنین منفعل است خوب معلوم است که ملت به پدری احتیاج دارد که بیاید با چهار کلمه بومی  بچه های شیطانش را آرام کند.همین است که هست .وضع بقیه هم هیچ بهتر نیست.یعنی خدای نکرده کسی گمان نکند در  تهران یا اصفهان یا جاهای دیگر وضعیت بهتر است . نمی دانم هنوز هم کسی هست که نداند چطور شد که اینهمه روشنفکر و تحصیل کرده و فرهیخته و از فرنگ برگشته در پنجاه و هفت واداند و با احمقانه ترین شعارها همراه شدند ؟” (کل نوشته را بخوانید بد نیست. مقایسه آن برخورد با برخورد امروز مکابیز و دوستان با جنبش سبز، از جهات مختلف روانشناسانه و جامعه‌شناسانه و … بسیار آموزنده است!)

در هر حال از آن ماجرا گذشت و رسیدیم به انتخابات و کودتا و موج سبز. دوستان هم دیرتر یا زودتر به توده‌ی خروشان پیوستند. حالا به اینکه چرا آن زمان اعتراض و شعارهای ترکها به نظرشان احمقانه میرسید و امروز الله‌اکبر و یا حسین عین عقل و منطق، کاری نداریم. این را هم نمیدانم که چرا آن زمان که ترکها داشتند لت و پار میشند، مکابیز نمیگفت: “من کاری ندارم که آدمها چه مکانیزیمی برای دور کردن فکر سمجی که می گوید “باید بروی و در کنار قربانیان قرار بگیری. نباید وقتی آدمها را به وحشیانه ترین شکلی میزنند و می کشند در خانه ات بمانی”اختراع می کنند.” و خیلی ساده کل جنبش را احمقانه میدانست. نمیدانم! (البته میدانم، ولی حالا وقت گقتنش نیست:))ا

خب سر همان ماجرا، کم خون ریخته نشد، برای مثال آنطور که در خاطرم هست، در نقده بیست و چند نفر کشته شدند. چرا آن زمان محکوم کردن کل اعتراضات ترکها قرشمال‌بازی و خباثت نبود؟ و چرا امروز تا کوچکترین نقدی به جنبش سبز میشود، دوستانی مثل مکابیز و ایرج، از خون سهراب و ندا مایه میگذارند تا منتقد را سرجایش بنشانند؟ شاید یتوان این فرضیه را مطرح کرد که خب اعتراضات قومیتی ترکها برایشان چندان اهمیتی نداشته، اما اعتراضات طبقه متوسط که خودشان هم جزئی از آنند، چرا. اما فعلاً این مهم نیست. مهم نوع برخورد زشت و غیراخلاقی دوستان است. یعنی سوءاستفاده از خون دیگران. اما پیش از آنکه جلوتر رویم، بد نیست کمی به عقب برگردیم، به سال خونین 60.

خب بعد از 30 خرداد 60 درگیری به اوج خود رسید. در یک طرف نظام قرار داشت با تمام ظرفیتهای توحش خود و در طرف دیگر عمدتاً سازمان مجاهدین خلق. این را هم بگوییم که در آن مقطع مجاهدین در میان بخش عمده نیروهای مخالف وجهه خوبی داشتند. برای مثال وقتی رجوی خود را کاندیدای ریاست‌جمهوری کرد، به شدت از سوی روشنفکران و نیروهای اپوزسیون مورد حمایت قرار گرفت. در هر حال 30 خرداد شد. خب اگر قرار بود انقلاب نجات داده شود و نیروی مقابل سرکوب جمهوری اسلامی بایستد، این نیرو تنها مجاهدین بود و لاغیر. خب اینجا بود که مجاهدین وارد فاز مسلحانه شدند و با تمام قوا مقابل جمهوری اسلامی ایستادند. بچه‌های مجاهد واقعا از جان مایه گذاشتند که جو سرکوب را بشکنند. هر روز خون شاید دهها مجاهد ریخته میشد ولی آنها پاپس نمیکشیدند. فداکاری و از جان گذشتگی بچه‌های مجاهد شاید در تاریخمان کم‌نظیر بود.

خب تمام اینها به چه معنا بود؟ اینکه اگر کسی رویه مسلحانه مجاهدین را غلط و فاجعه‌بار و کمک به ضدانقلاب جمهوری اسلامی ارزیابی میکرد، اصلاً اگر کل ماهیت سازمان مجاهدین را زیر سوال میبرد، به خون دخترها و پسرهای مجاهد بی‌توجهی کرده بوده؟ اینکه قرشمال و خبیث بوده؟

البته دقیقاً در جریان بحثهای آن زمان نیستم، ولی تا جایی که من دیدم، آن زمان سر مشی مسلحانه بحثهای جدی میان نیروهای چپ و مجاهدین در جریان بوده، بدون آنکه کسی دیگری را قرشمال و خبیث بنامد. سالهای 54 و 55 هم از میان خود جنبش چریکی و فداییان و مجاهدین، مشی مسلحانه‌ای که تمام اعتبار این جریانات به آن وابسته بود، زیر سوال رفت، بدون آنکه طرف بدین شکل محکوم شود. کلاً هم وقتی بحثهای آن زمان را با برخوردهای دوستان مقایسه میکنم به نظرم میاید که سطح بحثهای آن زمان بالاتر بوده؛ سر مشی مبارزه به طور جدی بحث میشد، بدون آنکه بحثها اینطور شخصی و سرکوبگرانه شود. شاید دلیلش این بوده که آن مبارزان در مبارزه‌شان آنقدر جدی بودند که مدام به روشهای بهتر مبارزاتی فکر کنند و آن را مورد بحث قرار دهند.

اما به بحث خودمان و خون ندا و سهراب برگردیم. خب ندا و سهراب برای چه و چطور کشته شدند؟ بنا به فرض برای رسیدن به یکسری مطالبات انسانی که قرار است در چارچوب جنبش سبز به آن برسیم. چه کسی به خون اینها پایبندتر است؟ آنکه مدام این مطالبات و این چارچوب را مورد نقد و بررسی قرار میدهد، به این امید که روشها و چارچوبهای بهتری برای رسیدن به آن مطالبات انسانی پیدا کند یا آنکسی که تا بحث جدی سر مطالبات و ماهیت این جنبش مطرح میشود، خون عزیزان را به سمت منتقد پرتاب میکند؟ یعنی همان کاری که جمهوری اسلامی سالهاست با خون رزمندگان جنگ میکند!

نه رای دادم و نه خودم را سبز میدانم، اما جداً اعتقاد دارم که نسبت به خونی که در این مدت ریخته شده، بسیار متعهدتر از دوستانی هستم که سر هر قضیه بیربط (که در بحث با ایرج رهبری جنبش و در بحث با مکابیز کلیت جنبش بود)، پای خون اینها را وسط میکشند. سر بحث آذربایجان، من هیچگاه پای خون کسی را وسط نکشیدم، چون به نظرم بیربط می‌آمد. خب به نظرم ممکن بود که فردی کل حرکت و اعتراض ترکها را نفی کند، در عین حال واقعا ناراحت خونهای ریخته‌شده باشد. حالا هم به نظرم همینطور است. فردی ممکن اساساً جنبش سبز را قبول نداشته باشد، ولی عزادار شهیدانش باشد. عکس آن هم البته ممکن است. به نظرم این همان نکته‌ای است که همه‌مان دیر یا زود باید متوجه‌اش شویم.

کاری هم به غریبه‌ها ندارم، توصیه‌ام به دوستانی مثل مکابیز و ایرج این است که از این رویه زشت و غیراخلاقی دست بکشند. اگر زمانی صحبت سهراب و ندا بود و آدمی مثل من گفت که به درک که کشته شدند، وی را خبیث و قرشمال و هر چه دوست داشتند، بنامند، ولی وقتی که قضیه سر ماهیت جنبش سبز و جنبه‌های مختلفش است، خون عزیزان را به بازی نگیرند.

18 comments دسامبر 18, 2009

چپ دنباله‌رو و رسیدن به لحظه جفنگ

چند ماه پیش و اون اوائل کودتا بود که اینجا یه بحثی با بعضی دوستان سر جنبش سبز داشتیم. اون موقع من عنوان گرایش برخی از دوستان و همینطور سایتی مثل رخداد رو “چپ دنباله‌رو” گذاشتم. قرارم بود در موردشون بیشتر بنویسم که خدا نخواست ولی از اون به بعد یه مقدار جدیتر این سایت رخداد رو بررسی میکردم.

برام جالب بود که ببینم این مرتجعان به ظاهر و به نام چپ تا کجا میخوان به مداحی موسوی و کروبی و موجود موهومی به نام مردم که در واقع خودشونه، ادامه بدن. با خودم میگفتم شاید بعد از اینکه کم‌کم خط و مرزها مشخص بشه و اکثریت جنبش راهشون رو از راه رهبران کم‌کم جدا کنن، اینا هم دم از مداحی موسوی بردارن و بیفتن دنبال گرایش تازه‌تر و مدرنتر.

خب کلاً رویه این دنباله‌روها اینه که تا جایی که میتونن وارد بحثها و شکافهای درونی جنبش نشن. دلیلش هم روشنه: اونا اومدن یه تعریف یکدستی از مردم کردن و میخوان باهاش جنبش رو توضیح بدن. نتیجتاً هر چیزی که نشون بده این مردم اونقدرها هم یه دست نیستن، کل سیستم تئوریکشون رو به هم میریزه. خب ولی اینقدر اختلافات نظرها (مثلا بر سر جمهوری ایرانی) بالا گرفت که این بندگان موسوی هم مجبور شدن وارد بحثش بشن. اما سعی کردن که اونو بیشتر بندازن گردن عناصر خارج از “مردم”، خارج کشوریها، سلطنتطلبان و …

آهان! اینو یادم رفت بگم:  در دعوای جمهوری اسلامی/ایرانی طرف جمهوری اسلامی و موسوی رو گرفتن. حالا حمایت کردنشون به جهنم، اینکه سعی میکنن حمایتشون از جمهوری اسلامی رو توجیه عقلی و فلسفی بکنن دیگه خیلی مسخره است. اگه میگفتن مثلا برای طرح شعار جمهوری ایرانی و شعارهای دیگه زوده و فعلا ناچاریم در محدوده جمهوری اسلامی حرکت کنیم، میشد یه جوری موضع مرتجعانه‌شون رو توجیه کرد، اما دیگه این رخدادیا به جفنگ‌گویی افتادن. واقعا این دنباله‌روی آدما رو کودن میکنه. اینا رو از مقاله صالح نجفی نقل میکنم، ولی در چند تا مقاله دیگه هم همچین تمهای بانمکی هست:

“باری، خواسته‌ای که میر‌حسین بر سرش ایستاده است، ناظر بر این پرسش سهمگینِ پاسکالی است: «چگونه باید در شرایط جدید به امر قدیمی وفادار بمانیم؟». میرحسین تاکنون به‌جز آرمان‌های امام و اجرای بدون تنازل قانون اساسی، به‌مثابه کلی یکپارچه، چیزی نگفته است و در برابر تمام خیال‌پردازانی؛ که یا از «حکومت اسلامی» دم می‌زنند …؛ یا از «جهوری ایرانی» می‌گویند (یعنی آنان که خیال می‌کنند با کشف تناقض «نظری» جمهوریت و اسلامیت می‌توانند به یک ضربه تناقضی را که در واقعیت پای نهاده و یک عالم نماد و نهاد و بنیاد ساخته برطرف کنند)، میرحسین در برابر همه اینها از «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه بیش نه یک کلمه کم» دفاع می‌کند اما با یک تفاوت حداقلی که از تکرار یا ذکر مجددِ (re-mark) دالّ «جمهوری اسلامی» ناشی می‌شود: میرحسین، جمهوری اسلامی را مساوی مردم می‌گیرد- «جمهوری اسلامی» نام تناقضِ جسمیت‌یافته آگاهیِ روح ایرانی است و «مردم» نامِ هسته واقعی یعنی بازنمایی‌ناپذیرِ نظم نمادینی است که به‌نام جمهوری اسلامی می‌شناسیم. «میرحسین» نام لحظه‌ای در تاریخ ایران معاصر است که «مردم» بدون تخطی از قانون در برابر واضعان- مجریان- حافظان قانون می‌ایستند و این نکته‌ای است که مختصاتِ «اخلاق جنبش» را رقم می‌زند و بدین‌لحاظ است که می‌توان از «مثال» آنتی‌گونه کمک گرفت.”

ظاهراً این دنباله‌روها در این شش ماهه بیکار نبودند و پیش رفتند و لحظه‌ی خاص خودشان را خلق کرده‌اند:

لحظه جفنگ در تاریخ معاصر!

Add comment دسامبر 15, 2009

داریه و نقد بی رحمانه جنبش سبز

داریه عزیز با قلم قوی خود مطلبی در نقد جنبش سبز نوشته که همه را دعوت به خواندنش میکنم. جدا از خواندن، خیلی دوست دارم که در موردش بحث و گفتگویی در بگیرد.  پس ای معدود دوستان باقیمانده! اگر درباره نوشته داریه نظر و نقدی دارید، لطفا مطرح کنید. بحث خوبی خواهیم داشت! ان شاء الله!

پ.ن.  مشت نمونه خروار

“جماعتی امیدوارانه بوی بهار را می‌شنود اما رهبران از عطر دیروز سخن می‌گویند. در تضاد میان خواست این بخش مردم و رهبران، دو طرف به یک راه حل موقتی و شگفت‌انگیز رسیده‌اند: رهبران مطالبات مردم را واکنشی به عملکرد نادرست مسئولان می‌دانند[1] (در واقع تغییر را نمی‌پذیرند و اصالتی برایش قائل نیستند) و  در نظر مردم، رهبران تقیه میکنند. در ورسیون جدید دیدن رخ امام در ماه، ملت متوسل به علوم خفیه، روح دموکراتیک آقایان را احضار کرده است. تا روز قیامت، شاید این اتحاد موقتی مشکلی ایجاد نکند اما عاقبتْ کدام چهره آشکار خواهد شد؟ آنچه رو هست و سابقه‌ای 30 ساله دارد یا آنچه که در خیال هواداران نقش بسته است؟ تلاش برای به هیچ و شوخی گرفتن کارنامه و بیانات اصلاح طلبان، از رهبر گرفته تا ملیجک، در اصل ماجرا تغییری ایجاد نمی‌کند. طرفداران نظریه‌ی «موسوی شوخ طبع» باید بدانند که خصوصیت مهم یک شوخی بامزه پایان غیرمنتظره‌ی آن است. بخصوص اگر شوخی از نوع آخوندی (خدعه) باشد.”

6 comments نوامبر 18, 2009

شاید

روال معمول نوشته های این وبلاگ تا به حال اینطور بوده که سعی میکردم درباره موضوعی به تفصیل (البته در حد همین فضا) بنویسم، خب لازمه این کار این بود که بتونم روی اون موضوع یه مقدار تمرکز کنم. وقتهایی مثل انتخابات چنین فرصتی پیش می اومد، چون فضا جوری بود که خود به خود وقت زیادی رو صرف مسائل پیرامونش میکردم.

اما الان چند وقتیه که بنا به ضروریات زندگی کمتر میتونم روی چنین موضوعاتی تمرکز کنم. فکرم نکنم حداقل تا مدتی شرایط تغییر کنه. حالا در این شرایط یا باید کلا قید وبلاگنویسی رو بزنم، یا اینکه شیوه دیگر کنم و به مطالب کوتاهتر اکتفاء کنم. خدا بخواد کار دوم رو خواهم کرد

- در این دوره و زمونه که سطح روابط آدما به شدت پایین اومده و عده زیادی رو به این نتیجه درخشان رسونده که انسانیت و دوستی و عشق تنها نقابهایی زیبا بر خودخواهیها و حماقتها و بیماریهای درونی ماست، خوندن وبلاگ سبکباران میتونه آرام بخش باشه. شاید بشه دید که چطور عشق از مرگ، زندگی میسازه. توصیه میکنم سری بهش بزنین

-این رو هم بخونین لطفا

Add comment نوامبر 15, 2009

Previous Posts


Categories

  • نهادهاي مدني

  • افراد

  • Feeds